سید محمد رضا علوی : حکمت یگانه ، سلفیت ، سلف صالح چه کسانی هستند؟ حدیث خیرالقرون
سلف صالح چه کسانی هستند؟
= منظور از سلف صالح اصحاب و یاران گرامی سیّداند که در مدرسهى نبوت درس آموختند. وهمچنان تابعین و سایر ائمهى دین که در نقش صحابه و تابعین بودند.(۵۷) بدون شک، سیّد و خلفای راشدین و صحابه و تابعین بهاحسان و کسانی که در دوران طلایی صدر اسلام بر منهج صحیح قرار داشتند، سلف صالح هستند.
حال لازم است هرمسلمانی منهج و عقیده و افکار خود را از آنها یعنی از سلف صالح الگوبرداری کند و از بدعت و نوآوری در عقیده خودداری نماید، در جامعهى ما اینگونه نامگذارى شده که هرمسلمانی خود را تابع سلف صالح امت بداند، بهسلفی مشهور مىگردد، بههرحال اگر سلفیّت بهاین معنا باشد، بنابراین شکی نیست که آنها همان "اهل حدیث" و "اهل سُنّت و جماعت" و یا "اهل اثر" مىباشند، چرا که اهل سُنّت و جماعت بهکسانی گفته مىشود که بر راه و روش سیّد و اصحاب و یاران او باشند.»(۵۸) محمد سعید رمضان بوطی میگوید: «سلف در اصطلاح بر کسانی اطلاق میشود که در سه قرن اول اسلام میزیستهاند.»(۵۹)
یوسف قرضاوی در مفهوم اصطلاحی سلفیه میگوید: «سلف عبارت است از همان قرنهای اول که بهترین قرنهای این امت هستند. قرنهای که در آنها فهم اسلام، ایمان، سلوک و التزام بهآن تحقق یافت. سلفیگری نیز عبارت است از رجوع بهآنچه که سلف اول در فهم دین اعم از عقیده و شریعت و سلوک داشتند.»(۶۰) سلف یا سلف صالح بهمعنی پیشگامان درستکار و عادل است. در اصطلاح خاص اسلامی، سلف صالح بهسه گروه زیر اطلاق میشود:
الف ـ صحابه: «یاران سیّد» بهمعنی کسانی است که سیّد را دیده و در زمان حیات او، دین اسلام را پذیرفتهاند.
ب ـ تابعین: «پیروی کنندهگان» بهکسانی که زمان حیات سیّد را درک نکردند امّا صحابهى سیّد را دیده و در زمان حیات آنها دین اسلام را پذیرفتهاند، و در حال ایمان مردهاند، لفظ تابعین اطلاق میشود.
ج ـ تابع تابعین: «پیروی کنندهگان از پیروی کنندهگان» بهکسانی که زمان حیات سیّد و صحابهرا درک نکردند امّا تابعین را دیده و دین اسلام را از تابعین فرا گرفتهاند، لفظ تابع تابعین اطلاق میشود. احمد بن حنبل آخرین نسل از سلف صالح دانسته میشود. دلیل انتخاب این سه نسل، همراهی با پیامبر و نزدیکی زمانی بهاو و درک اسلام، و عمل و خدمت بهآن توسط آنان دانسته میشود.
تعداد تابعین بسیار زیاداند و امکان محصور کردن آنها بهتعداد مشخصی وجود ندارد، آنها سه طبقه هستند: کبری و صغری و مابین آن دو. برخی از علماء مثل ابنسعد تابعین را بهچهار طبقه تقسیم کردهاند، برخی دیگر مثل حاکم آنها را بهپانزده طبقه تقسیم کرده است؛ اولین طبقه آنهای هستند که ده نفر از صحابهرا ملاقات کرده باشند.(۶۱)
الف ـ طبقهی کبری: کسانی هستند که بیشتر روایت ایشان از صحابی است، مثل: سعید بن مسیب وعروه بن زبیر وعلقمه بن قیس و قاسم بن محمد و خارجه بن زید و أبوسلمه بن عبدالرحمن وعبیدالله بن عتبه و سلمان بن یسار که بهفقهای سبعه شهرهاند.
ب ـ طبقهی صغری: کسانی هستند که بیشتر روایت ایشان از تابعین بوده و جز تعداد کمی از صحابهرا ملاقات نکردهاند، مثل ابراهیم نخعی و ابی الزناد و یحیى بن سعید.
ج ـ طبقهی وسط: کسانی که روایتهای زیادی را هم از صحابی و هم از کبار تابعین نقل کردهاند، مانند حسن بصری ومحمد بن سیرین و مجاهد و عکرمه و قتاده و شعبی و زهری وعطاء و عمربن عبد العزیز و سالم بن عبد الله بن عمر بن الخطاب.
افضل تابعین: علماء در تعیین افضل تابعین اقوال گوناگونی دارند، قول مشهور آن است که افضل آنها سعید بن مسیب است. أبوعبدالله محمد بن خفیف شیرازی گفته:
الف ـ اهل مدینه میگویند: سعید ابنمسیب افضل تابعین است.
ب ـ اهل کوفه میگویند: اویس قرنی.
ج ـ اهل بصره میگویند: حسن بصری.
د ـ أبوبکر بن ابیداوود گفته: سیّدهی تابعیات «حفصه بنت سیرین» و «عمره بنت عبدالرحمن» هستند که مادر آنها ام درداء صغری (که اسم او هجیمه یا جهیمه زن أبی درداء صحابی) است.
تعریف امروزین سلفیّت
موجزترین تعریف و روشنترین مرزبندی از سلفیّت معاصر این فتوای علماء قطر است که در وبگاه «الفتوی» منتشر کرده است:
السلفیة تعریفها ومنهجها وموقفها من الجماعات الأخرى.
الإثنین ۱ رمضان ۱۴۲۴ ـ ۲۷ ـ ۱۰ ـ ۲۰۰۳
رقم الفتوى: ۳۹۲۱۸
التصنیف: أهل السنة والجماعة
الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وعلى آله وصحبهأما بعد:
فالسّلفیة نسبة إلى السّلف الصّالح، وهم أهل القرون الثّلاثة المفضّلة، کما جاء فی الحدیث الّذی یرویه البخاری فی صحیحه: "خیرالناس قرنی، ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم." فمن سار على نهجهم واقتفى أثرهم، فهو سلفی. وعماد المنهج السلفی هو لزوم الطریقة التی کان علیها الصحابة من التمسک بالکتاب والسنة علماء وعملا، وفهما وتطبیقا، وهذا المنهج باقٍ إلى یوم القیامة، یصح الانتساب إلیه، أما من رمی ببدعة أو شهر بلقب غیر مرضی، مثل: الخوارج، والروافض، والمعتزلة، والمرجئة، والجبریة، وسائر الفِرَقْ الضالة، فهو خارج من السلفیة، بل خارج علیها.
قال علیه السلام: لا تزال طائفة من أمتی ظاهرین على الحق، لا یضرهم من خذلهم حتى یأتی أمر الله وهم کذلک. متفق علیه.
وأشهر الحرکات السلفیة الإصلاحیة الحدیثة: حرکة الشیخ محمد بن عبد الوهاب رحمه الله، فقد دعت إلى تنقیة مفهوم التوحید، وحاربت الشرک و وسائله و دعاته، وتصدت لشطحات الطرق الصوفیة، وقضت على البدع والخرافات، وأحیت فریضة الجهاد. وهناک جمعیة أهل الحدیث، وهی من أقدم الجمعیات والجماعات الإسلامیة فی شبهالقارة الهندیة، ومن مقاصدها: تصفیة الإسلام من البدع والخرافات، واتباع منهج السلف الصالح فی العلم والعمل، ونبذ التعصب المذهبی.
وهناک جماعة أنصار السنة المحمدیة، قامت فی مصر أولا، ثم انتشرت فی غیرها على أساس التوحید الخالص والسنة الصحیحة وتطهیر الاعتقاد ونبذ البدع والخرافات شرطا لعودة الخلافة، والنهوض بالأمة الإسلامیة.
من خلال ما تقدم من تعریف للدعوة السلفیة، ندرک أهمیة المقاصد التی ترمی إلیها، فهی تدعو إلى الإسلام الصافی النقی من أدران الشرک والخرافات والبدع والمنکرات، وتعزز فی شخصیة المسلم مفهوم الولاء والبراء ونبذ التعصب للأشخاص والأسماء وللافتات.
وأما موقف الجماعة السلفیة من الجماعات الإسلامیة العاملة فی الساحة الإسلامیة: فلا یعدو موقف المسلم من المسلم من حیث کونهم فی خندق واحد، فهم کالبنیان المرصوص، یشد بعضه بعضا، وهم یقبلون الحق من محسنهم، ویتجاوزون عن مسیئهم، ویسعون إلى تألیف القلوب وجمع الکلمة وإخراج الأمة من الحزبیات الضیقة والولاءات المحدودة، إلى فضاء الإسلام وسعته وشموله على قاعدة: یوالى الرجل ویحب على قدر دینه، ویعادى ویبغض على قدر معصیته. والله أعلم.
«الفتوی» موقع الشبکة الإسلامیة "إسلام ویب" ، التابع لإدارة الدعوة والإرشاد الدینی بوزارة الأوقاف والشؤون الإسلامیة بدولة قطر.
= سلفیّت و تعریف آن و راه و رسم آن و موقف آن نسبت بهجمعیتهای دیگر.
دوشنبه ۱ رمضان ۱۴۲۴ ـ ۲۷ ـ ۱۰ ـ ۲۰۰۳
شمارهى فتوى: ۳۹۲۱۸
ترتیب و تنظیم: اهل سُنّت و جماعت.
حمد و سپاس خدای را و درود و صلوات بر رسول خدا و بر آل و اصحاب او، امّا بعد: پس سلفیّت نسبتی است بهسلف صالح و آن اسلاف صالح کسانی هستند که در سه قرن اولیهى فخیمه مىزیستهاند، چنانکه در حدیثی آمده که بخاری در صحیح خود آورده است: بهترین مردمان مردمی هستند که در قرن من زندگی مىکنند، سپس کسانی که بهدنبال اینها مىآیند، سپس کسانی که پشت سر آنها مىآیند. پس هرکس که در طریق و مسیر اینها حرکت نماید و آثار و موارث ایشان را حفاظت کند، او سلفی است.
ستونهای سلفیّت همانا التزام بهراه و رسمی است که صحابه بهآن چنگ زدهاند که عبارتاند از کتاب و سُنّت، هم از وجه آگاهی و هم از وجه عملی و نیز از جهت تفسیر و تطبیق، این راهی است که تا روز قیامت برقرار است و نسبت دادن بهآن صحیح است. ولی کسی که بهراه دیگر روان است یا بهالقاب ناصحیحی مشهور شده است، مانند: خوارج، روافض، معتزلة، مرجئة، جبریة، وسائر فرقههای گمراه، پس او سلفی نیست، بلکه بر ضد سلفی خروج کرده است.
گفت، درود بر او: گروهی از امت من همواره در راه اظهار حق پایدار خواهد بود، سختیها و مرارتها آنها را از پا در نمىآورد تا کمک خدا بهایشان برسد و آنها همینگونه هستند. این را همه قبول دارند.
مشهورترین حرکتهای سلفئ اصلاح طلبانهى معاصر: حرکت شیخ محمد بن عبد الوهاب رحمه الله است که بهسوی تنقیح مفهوم توحید فراخواند و باشرک و وسایل و روشهای آن مبارزه نمود و جلو شطحیات فرقههای صوفیه را گرفت و بهتمامی بدعتها و خرافات پایان بخشید و فریضهى جهاد را احیاء نمود.
و در این مورد جمعیت اهل حدیث وجود دارد که از قدیمیترین جماعات و جمعیتهای اسلامی در شبهقارهى هند مىباشد. از اهداف و مقاصد آنها است: تصفیهى اسلام از بدعتها و خرافات و پیروی علمی و عملی از منهج سلف صالح و رد تعصبات مذهبی. و در این مورد جماعة أنصار السّنّة المحمّدیّة وجود دارد که اول بار از مصر قامت کشید، سپس بههمه جا منتشر شد، بر اساس توحید خالص و سُنّت درست و پاکسازی عقائید و زدودن بدعتها و خرافات و ایجاد جوشش در امت اسلامی با امید بهبرگشت خلافت.
از خلال آنچه در تعریف دعوت سلفی گفته شد، اهمیت مقاصدی را مىفهمیم که ایشان بهسوی آن روانند، آن دعوت بهسوی اسلام پاک و منزه از رگههای شرک و خرافات و بدعتها و منکرات است و ایجاد عزت نفس در شخصیت انسان مسلمان که چگونه پیروی و بیزاری جوید و زدودن تعصب نسبت بهاشخاص و اسامی و خودرأی بودن.
وأما موقف جماعة سلفیة که از جماعات کنشگر در قلمرو اسلامی است: هیچ مسلمانی با مسلمانی دشمنی ندارد از حیث اینکه همه در یک سنگر قرار دارند، پس آنها مانند بنای استوار است که یکدیگر را تقویت مىکنند، آنها حقیقت را از نیکان خود مىپذیرند و از اشتباهات یکدیگر عبرت مىگیرند. آنها در راه اتحاد تلاش دارند و دلهای مؤمنین را حول محور کلمهى واحد مىخواهند تا امت را از پراکندهگی در دستههای کوچک خارج کنند، از گروههای محدود بهفضای وسیع و دامنهدار اسلام برسانند، براساس قاعدهى: دوست بدار هرکس را بهاندازهى دینش و نفرت بدار بهاندازهى معصیتش. و خدا دانا است.
«الفتوی» موقع الشبکة الإسلامیة "إسلام ویب" ، التابع لإدارة الدعوة والإرشاد الدینی بوزارة الأوقاف والشؤون الإسلامیة بدولة قطر.
حدیث خیرالقرون
سلفیون در عبارتپردازی دیگر، خود را پیروان سه قرن اول اسلام مىخوانند و این دعوی خویش را با حدیث نبوی مشهور به«خیرالقرون» مدلل مىکنند. حدیث با الفاظ متفاوت و عبارات کوتاه و دراز در منابع اهل سُنّت آمده است:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بن مسعود رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، عَنِ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «خیر الناس قرنی، ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم، ثم یجیء أقوام تسبق شهادة أحدهم یمینه، ویمینه شهادته» (متفق علیه)(۶۲) = عبدالله بن مسعود از سیّد نقل مىکند که فرمود: «بهترین مردمان کسانی هستند که در دوران من زندگی مىکنند، سپس کسانی که پشت سر اینها مىآیند؛ سپس کسانی که پشت سر آنها مىآیند؛ سپس مردمانی مىآیند که در گفتار خود سوگند یاد مىکنند.»
این حدیث با الفاظ مختلف وارد شده، جلال الدین سیوطی در جامع الصغیر حدیث را اینگونه نقل کرده است: "خیر الناس قرنی ثم یلونهم، ثم الذین یلونهم، ثم یجىء أقوام تسبق شهادة أحدهم یمینه، ویمینه شهادته" (متفق علیه)
* «خیر الناس القرن الذی أنا فیه، ثم الثانی، ثم الثالث» رواه مسلم.
* «خیرالناس قرنی ثمالثانی ثمالثالث، ثمیجىء قوم لاخیر فیهم» رواه الطبرانی.
* «خیر الناس قرنی الذین أنا فیهم، ثم الذین یلونهم، ثم الذن یلونهم، والآخرون أراذل» رواه الحاکم والطبرانی.
* «خیر الناس قرنی، ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم، ثم یأتی من بعدهم قوم یتسمنون ویحبون السمن، یُعطون الشهادة قبل أن یسألوها» رواه الترمذی والحاکم.
قرن چیست؟
موضوع دیگر اختلاف علماء و شارحان حدیث در مورد تحدید مدت زمان قرن است، عرف شایع قرن را صد سال مىدانند، اگرمراد حدیث همین قرن عرفی باشد پس معنی دارد که بهترین مردمان همانا مردمان سیصد سال اولاند. مفسران حدیث دریافتهاند که این مسلماً غلط است، معقول نیست که سیّد مردمان را بر اساس زمان تفضیل و ستایش نماید، بلکه تفضیل شرع بر اساس عمل افراد است. لذا هریک برای قرن مدت زمان کمتر منظور نمودهاند که از ۱۰ سال تا ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ سال متفاوت است و جمعا ۱۲۰ سال را در بر مىگیرد. شارحان حدیث این را قرن زَمَنی نام مىنهند که در جوف قرن عملی جاری است. آنها با استناد بهآیهى «وَکَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِّن قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثًا وَرِئْیًا، ۱۹: ۷۴» مىگویند منظور قرآن این نیست که ما این جماعت را در خلال صد سال هلاک کردیم، بلکه هلاکت بر مجموعهى متجانسة وارد شده: «فإهلاک الله للقرون یأتی لمجموعة محددة متجانسة، لا دخل لها بالزمن، ولم یحصل أنأهلک الله أهل ۱۰۰ سنة کلهم، إنما لجماعة محددة فهم القرن.»
علمای فقهاللغة و شارحان حدیث مىگویند معنای لغوی قرن در زبان عربی بهمعنای مقارنهى زمان و حادثات یا تقارن فعل و زمان است. محمد عبدالرؤف المناوی (۹۵۲ ـ ۱۰۳۱ ، ﻫ ق) در شرح حدیث مىگوید: «صحیح این است که مدت یک قرن مشخص نیست. قرن رسول الله و مدت زمان آن از وقت بعثت تا وفات آخرین فرد از صحابه بود که صد و بیست سال طول کشید. قرن تابعین تقریبا بین صد سال تا هفتاد سال بعد است، و قرن اتباع تابعین تقریبا تا سال دوصد و بیست بود. در این زمان بود که بدعتها متداول شدند و معتزله زبان باز کردند و فلاسفه سرشان را بالا نمودند و اهل علم مورد امتحان قرار گرفتند که گفتند قرآن مخلوق است. اوضاع بهشدت تغییر یافت و رو بهخرابی رفت تا بهامروز.»(۶۳)
اگر حدیث «خیرالقرون» را ملاک سلفیّت قرار دهیم در اینصورت همهى مسلمانان سلفی مىشوند، زیرا اسلام هرچه دارد متعلق بههمین سه قرن است. نصوص و متون اسلامی در همین دوره تدوین شده و پس از آن هرکاری شده، حاشیه نویسی و شرح برشرح است. برخی سلفیها حدیث «تفرق» را نیز پشتبند حدیث «خیرالقرون» مىکنند. خود را فرقهى ناجیه مىخوانند، قال النبی: «افترقت الیهود على إحدى و سبعین فرقة، وافترقت النصارى على اثنتین و سبعین فرقة، و ستفترق هذه الأمّة على ثلاث و سبعین فرقة، کلّها فی النّار إلاّ واحدة؛ قیل: من هی یا رسول الله؟ قال: من کان على مثل ما أنا علیه و أصحابی؛ و فی بعض الروایات: هی الجماعة.» رواه أبوداود والترمذی و ابنماجه و الحاکم، و قال: صحیح على شرط مسلم.» = «امت من بهزودی بههفتاد و سه فرقه تقسیم مىشود و همهى آنها جز یک گروه در آتش هستند. اصحاب گفتند: ای رسول خدا آنها چه کسانی هستند؟ فرمود: آنها کسانی هستند که بر آنچه من و اصحاب من بر آن هستیم، باشند.»
سلفیون مىگویند این ما هستیم: «اهل سُنّت و جماعت حقیقی در عقاید و دیگر اصول دین خود بهکتاب الله و سُنّت صحیح رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّم پابند هستند و نصوص قرآن و سُنّت را با عقل و هوای نفسانی رد نمیکنند و بهارکان ایمان و اسلام همانند صحابه رضی الله عنهم تمسک جستند و افرادی همچون حسن بصری، سعید بن مسیب، مجاهد، أبوحنیفه، مالک، شافعی، اوزاعی، احمد، اسحاق، بخاری … و کسانی که بهراه و روش آنان که پیشوایان هدایت و سخنگویان حق و دعوتگران بهخیر و رستگاری بودهاند، در عقیده و استدلال پابند هستند. امّا کسانی که در مسائل اصولی دین از اهل سُنّت جدا شدند در آنها اعتقاد بهسُنّت بههمان میزان وجود دارد که با صحابه رضی الله عنهم و پیشوایان هدایت از مسائل اصولی دین اسلام موافق هستند. در آنها اعتقاد بهبدعت، زیاد یا کم بههمان میزان وجود دارد که با اهل سُنّت مخالف هستند. نزدیکترین اینان بهاهل سُنّت و جماعت، در عقیده و استدلال، أبوالحسن اشعری و پیروانش مىباشند.(۶۴)
قواعد و منهج سلفیت
۱ ـ قرآن: قرآن در رأس منابع فکری و فقهئ سلفی قرار دارد؛ برای فهم قرآن علم اللّغة، دانش ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، شأن نزول و ترتیب نزول را لازم مىدانند. ظاهر قرآن حجّت است و هیچ تأویلی برنمیتابد؛ وقتی مىگوید: «اقیمواالصّلوة و اتواالزّکوة...» مطلب واضح است و معنای دیگری ندارد.
۲ ـ سُنّت نبوی: سُنّت نزد سلفیه عبارت است از قول و فعل و تقریر وصفات خَلْقیة و خُلُقیةی سیّد. همهى این موارد باید توسط علمای علم حدیث توثیق و تصحیح شده باشد.
۳ ـ اجماع: اجماعی که سلفیون مىگویند همان اجماعی است که احمد بن حنبل مىگفت؛ و آن اتفاق جمیع علمای دینی مسلمین در یک دوره برای حکم شرعی است، اعم از اینکه در هردورانی باشد، در عصر صحابه، یا دوران میانی و یا عصر حاضر. این سه اصل در رأس مصادر سلفیّت قرار دارند. سلفیون هیچ امری را نمىپذیرند مگر اینکه ابتدا با این سه معیار سنجش نمایند و موافق این سه بیابند. دیگر هیچگونه فتوی و اجتهاد و حکم یا مصلحت عقلی را در برابر این سه تا قبول نمىکنند.
۴ ـ قیاس، یا اندازه گیری: این یک حجت و دلیل برای سادات اهل سُنّت است. پیشتر گفتیم که قیاس از اصول اجتهادی اصحاب رأی بود و أبوحنیفه در حد گسترده از آن استفاده نموده است. قیاس نزد فقهای اهل سُنّت بر دو نوع است: «قیاس جلی، که حایز حجیت قطعیة است» و «قیاس خفی، که حایز حجیت ظنیة است» امّا مذهب ظاهری و سلفیان قیاس خفی را قبول ندارند، مىگویند هیچ تعارض و منافاتی میان نقل صحیح وعقل صریح وجود ندارد و نقل مقدم برعقل است، پس درست نیست که ادلهى صحیحهى چون کتاب وسُنّت و اجماع با دلایل عقلی و کلامی نقض شود. از اینرو از قیاس بهندرت استفاده مىکنند.
ارکان سلفیّت
۱ ـ توحید: مراد سلفیون از توحید یگانهگی خداوند است؛ خدای واحد خالق و گردانندهى این جهان پهناور است؛ ماهیت خدا همان است که خودش در قرآن خود را معرفی نموده است؛ او دارای اسماء و صفاتی است که باز خودش در قرآن معرفی نموده و سُنّت نبوی و اخبار صحیحه نیز او را اینگونه معرفی کرده است. بر هرمسلمانی واجب است که بههمهى آن اسماء و صفات ایمان داشته باشد. همهى آن اوصاف باید حمل بر ظاهر گردد بدون تأویل و پرهیز از هرنوع شرک؛ و ایمان بهاینکه خداوند بههیچ چیز شبیه نیست و هیچ صفتی از صفات مخلوقات در او وجود ندارد. چنانکه در قرآن آمده: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ، ۴۲: ۱۱» این راهی است که سلف امت بهآن رفتهاند.
خدای واحد شایستهى پرستش است، هیچکس و هیچچیز جز او شایستهى عبادت نیست. واجب است که مردمان فقط او را برای خود دوست و اله بر گزینند و نسبت بهاو خوف و رجاء داشته باشند و دعاها و نذورات و طاعت و طلب و توکل و مانند اینها همه برای او و از سوی او باشد. حقیقت توحید ایجاب مىکند که همهى امور را از جانب خدا بدانیم، هیچ نفع و ضرری نیست مگر از جانب الله، هرکس بهغیر الله امید بندد، از غیر او طلب کمک نماید، یا چیزی را و کسی را بین خود و خدا شفیع قرار دهد، او مشرک است.(۶۵) اسم جامع خدا «الله» است، هیچ نامى دیگر نمىتواند معرف ذات و صفات او باشد.
شهرستانی در ملل و نحل مىگوید: کثیری از سلفیها، صفات ازلى را برای خداوند ثابت مىدانستند، صفاتی چون علم، قدرت، حیات، اراده، سمع، بصر، کلام، جلال، اکرام، إنعام، عزّت و عظمت، لٰکن میان صفات ذات و صفات افعال فرقی قائل نبودند. افزون بر این صفات خبریه را نیز بر خداوند ثابت مىکردند. منظور از صفات خبریه اوصافی است که در آیات قرآن و روایات آمده است؛ مثل یدالله (۴۸: ۱۰) وجه الله (۵۵: ۲۷) عین الله (۱۱: ۳۷) و استواء بر عرش (۷: ۵۴) ... اهل حدیث این اوصاف را مبتنی بر این اسناد برای خدا ثابت مىکنند و هیچ تأویل و تفسیری از آنها ارائه نمىدهند که نتیجهى آن قول بهتشبیه و جسم بودن خدا است.
۲ ـ تقدیر: در نظام اعتقادی شاگردان مدرسهى سلفیّت، تمامی خیر و شر از هرنوع آن از جانب خداوند است. خداوند در ازل می دانسته که چه تعداد از بنیآدم وارد بهشت مىشوند، وچه تعدادی از آنان وارد دوزخ مىگردند، همهى آنرا برسبیل اجمال و تفصیل و بهصورت کامل و تمام مىدانسته است، بهطوری که درعددشان زیاد و کم نمىشود. هرانسانی <براساس علم خدا> هنوز بهدنیا نیامده برایش نوشته شده است که شقی یا سعید است، همچنین بر لوح محفوظ نگاشته شده است، ودر علم خدا تغییر و تبدیل هرگز راه ندارد.(۶۶)
۳ ـ علم ازلی خداوند: علم خداوند ازلی است و بر همهچیز احاطهى کامل دارد، خداوند علم ما کان وعلم ما یکون و علم ما سیکون وعلم ما لم یکن و علم لو کان و کیف کان یکون است.
۴ ـ کتابت: اولین چیزی که خدا آفرید قلم بود، پس از خلق قلم، بهآن دستور داد تا مقدرات خلایق تا روز قیامت را بنویسد و قلم هم آنرا در لوح محفوظ نوشت. و ایمان میداریم بهلوح و قلم و بهتمام آنچه در آن رقم خـورده اسـت. اگـر همـهى خلق گرد هم آیند تا مانع چیزی شوند که خداوند اراده بر وجـود آن گرفتـه اسـت، نمىتوانند مانع شوند. اگر همه گرد هم آیند تا چیزی را که خداوند مقرر نفرموده پدید آورنـد، برآن قادر نیستند. قلم بهآنچه که تا روز قیامت اتفاق مىافتد خشکیده است. خطای که برای بنده براساس علم خداوند نوشته شده اصلاح نمىشود، وکار درست بنده نیز که براساس علـم خداونـد نوشته شده بهخطا نمىرود.(۶۷)
۵ ـ مشیّة إلٰهی: هرچیزی در جهان تابع ارادهى خداوند است، هرچه او بخواهد مىشود و هرچه او نخواهد واقع نخواهد شد، از کوچکترین وقایع تا بزرکترین وقایع همه تابع مشیّة او است، بهاین «ارادهى کونیة» مىگویند. در مقابل آن «ارادهى شرعیه» است که بندهگان را بهطاعت و عبادت امر مىکند.
۶ ـ آفرینش: هنگامی که ارادهى الله بر خلقت تعلق گرفت، آن قضاء است؛ در مدت زمان معین آنرا آفرید، قدر است؛ فرق میان قضاء و قدر همان خلق است، مشیّت و صیروت کائنات همان قدر است. این مشیّت و صیرورت پیشاپیش مکتوب و مقرر است.
۷ ـ ایمان: عبارت است از اقرار بهزبان، اخلاص در قلب، و عمل جوارحی بهارکان. ایمان امری ذومراتب است و با انجام و ارتکاب اعمال نیک و بد، قابلیت کم و زیاد شدن دارد، ایمان کامل نمىشود مگر با عمل، هیچ قول وعملی نیست مگر با نیت پاک. و هیچ قول و عمل و نیتی ارزش ندارد، مگر آنچه موافق سُنّت نبوی باشد. هیچ مسلمانی با ارتکاب گناه کافر نمىشود.(۶۸) آنان اتفاق دارند که ایمان دارای اصل و فرع است. مادامى که اصل ایمان پا برجا باشد فرع آن نیز قایم است، لذا مسلمان با ارتکاب گناه و معصیت کافر نمىشود، مگر اینکه اصل ایمان از بین برود، عذاب و عقابی نیست مگر در برابر اعمال و دلایل خاص.(۶۹)
۸ ـ صحابة: پیروی از دعوت صحابه و اهل بیت سیّد واجب است، همچنین ایمان بهفضائل و مناقب صحابه و اهلبیت و ازواج سیّد که در قرآن و سُنّت آمده است. و ایمان بهافضلیت خلفای راشدین بر جمیع بشر بعد از انبیاء، وترتیب آنها برحسب فضیلت عبارتاند از أبوبکر، عمر بن الخطاب، عثمان بن عفان، علی بن أبی طالب؛ سپس باقی عشرهى مبشره؛ یعنی کسانی که از سوی سیّد بهایشان وعدهى جنت داده شده است، آنها عبارتاند از زبیر بن العوام و طلحة بن عبیدالله و سعد بن أبی و قاص و أبوعبیدة بن الجراح وسعید بن زید و عبدالرحمن بن عوف. و ایمان بهاینکه ازواج نبی مادران مؤمنین هستند و آنها در آخرت نیز همسران او خواهند بود، خصوصاً خدیجة بنت خویلد وعائشه بنت أبی بکر.
سلفیّت بهعصمت فرد فرد هیچ یک از صحابه اعتقاد ندارد، گناه و اشتباه را از ناحیهى ایشان جایز مىداند؛ ولی اجماع همهى ایشان جمعاً معصومیت دارد. اگر نزاعی فیمابین افرادی از صحابه واقع شود بهخاطر این است که همهى ایشان مجتهداند؛ هرمجتهدی یا مصیب است یا مخطی ... با همهى اینها ایشان بهترین بشر بعد از انبیاء هستند.(۷۰)
نظریات فقهی و احکام دینی و اجتهادات صحابه نزد سلف صالح و پیروان ایشان، دارای جایگاه و منزلت خاصی است و دارای مراتب خاص؛ تمام احکام فقهئ که صحابه برآن اجماع نمودهاند، دلیل و حجتی قطعی است. چرا که اجماع، خود حجت است. و بالاترین اجماع، اجماع صحابه است. لذا بر حجت بودن این امر هم، اجماع است. و هرگز فقهاء براجماعی غیر از اجماع صحابه اتفاق نظر نکردهاند. زیرا اجماع آنها در احکام شرعی بهحد تواتر رسیده است. از اینرو کسی با اجماع ایشان مخالفت ننموده است؛ حتی آنان که وجود اجماع را بعید دانستهاند، بهاجماع صحابه اذعان دارند.(۷۱)
۹ ـ آلبیت النبی: سلفیون اعتقاد دارند که آلبیت سیّد بهترین گروه امت هستند: «هم من أفاضل الأمة» برخی سلفیون را متهم مىکنند که بهفضائل آلبیت سیّد باورمند نیستند، امّا حقیقت چنین نیست. هنگامی که بهمنابع و آثار بزرگان سلفی مراجعه میکنیم، روایات زیادی در فضائل اهلبیت مىبینیم و محبت آلبیت را جزء عقاید دینی مىدانند، مثلاً ابنتیمیه مىگوید: «ولا ریب أنه لآل محمد صلى الله علیه و سلم حقاً على الأمة لا یشرکهم فیه غیرهم و یستحقون من زیادة المحبّة والموالاة مالا یستحقه سائر بطون قریش = شکی نیست که آل محمد حقی بر امت دارند که هیچکس در آن حق شریک نیست؛ آنها مستحق محبت و دوستئ زیاداند، چیزی که دیگر افراد قریش از آن برخوردار نیستند.»(۷۲)
ابنتیمیه دربارهى قتل حسین مىگوید: «وأما من قتل الحسین أو أعان على قتله أو رضی بذلک فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین؛ لا یقبل الله منه صرفاً ولا عدلاً = کسی که حسین را کشته، یا بهقتل او کمک کرده، یا بهقتل او راضی بوده؛ پس بر او باد لعنت خدا و ملایکه و جمیع مردمان؛ خداوند هیچ عمل خیری از آنان قبول نخواهد کرد.»(۷۳)
۱۰ ـ بدعت: سلفیون در برابر بدایع حساسیت شدید دارند. مفهوم بدعت نزد سلفیّت احداث راه و رسمی است بهموازات دین و مشابه دین، در درون یا بیرون از دین. بهعبارت دیگر: افزودن چیزی بر دین که بهآن فرمان نداده است: «إدخال ما لیس من الدّین فی الدّین» وارد کردن چیزی در دین که در آن نیست و برای اهل خود نفس دین مىنماید.(۷۴)
۱۱ ـ اجرای شریعت: سلفیون بهاجرای احکام خدا و شریعت در هرزمان و در هرمکان تأکید دارند، احکام و شریعت خدا همان است که در کتاب و سُنّت آمده و تعطیلناپذیر است. تقیه در عمل و اعتقاد سلفیّت راه ندارد. هرگاه یک ذراع از زمین خدا در اختیار ایشان قرار گیرد، باید فوراٌ حکم الله در همان یک ذراع اجرا گردد، ولو برای یک لحظه. هرکس در هرجا قانونی وضع نماید که غیر از قوانین إلٰهی باشد، او مشرک است، اعم از اینکه چه نوع حکومت و چگونه مجالس و محافلی باشد. لذا قوانین و مکاتب و ایدیولوژیهای عرفی و عقلی و تقسیم آنها بهچپی و راستی و لیبرالیسم و دیموکراسی را بازیهای سیاسی غربی مىداند که با روح اسلام در تنافی است، ولی در ممالک اسلامی نیز راه یافتهاند. بهعبارت دیگر: سلفیّت نظام دیموکراسی را سیستم غربی و مخالف اسلام مىشمارد، آنرا حکم بهغیر ما انزل الله مىداند، تکیهى صرف روی اکثریت و اقلیت صحیح نیست. آنها با استناد بههمین قانون اقلیت و اکثریت در پارلمانها قوانینی تصویب مىکنند که ممکن است مخالف دین و فطرت و طبیعت و عقل باشد ... خدا در قرآن فرموده که حکومت و قانونگذاری فقط مخصوص خدا است و او بهترین حاکم است، قانونگذاری بشر در برابر قوانین إلٰهی شرک است و در این مورد آیات زیادی در قرآن آمده است. سلفیون در برابر عنوان دیموکراسی مقولهى «شوری» را ترویج مىکنند.
۱۲ ـ فقه ، اجتهاد ـ تقلید: سلفیون باب اجتهاد را باز مىدانند، بهاین شرط که مجتهد حایز شرایط اجتهاد باشد. از حیث احاطه بر علوم قرآن و سُنّت و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و أسباب النزول ومعرفة الحدیث النبوی و معرفة الجرح والتعدیل وعلم الرجال و أسباب ورود الحدیث والصحیح والسقیم ومعرفة علم أصول الفقه ومعرفة اللغة العربیة نحوها و صرفها و بلاغتها و معرفة الواقع الذی تطبق علیه أحکام الشریعة وأن یکون ممن آتاه الله فطنة و ذکاء.(۷۵)
۱۳ ـ جهاد: از منظر سلفیه جهاد یک فریضهى کفایی است که در موقعیتهای زمانی و مکانی خاص برای مردمان در گوشه و کنار عالم پیش مىآید، هدف از فریضهى جهاد همانا دفاع از اسلام و مسلمین و سرزمینهای اسلامی و مقدسات دینی و عرض و مال مسلمین و دعوت الی الله و نشر کلمة الله است. بههمین دلیل اسلاف صالح در امر دعوت بهجهاد حریص بودند.(۷۶)
۱۴ ـ امت: سلفیون "امتی" میاندیشند، نه"ملتی"؛ هیچ مرزی غیر از مرز عقیده نمىشناسند. سرزمین و قومیت و نژاد برای ایشان مفهومی ندارد، احیاء خلافت سنگبنای احلام و آروزهای ایشان برای آیندهى جهان اسلام است. لسان عربی افضل و اکمل است. خدا بههمین زبان سخن گفته و زبان اهل جنت نیزعربی است.
۱۵ ـ علم الکلام: سلفیه مىگوید علم کلام در متون اسلامی و فکر اسلامی جای ندارد، آن را مُتَکَلِّمْین داخل اسلام نمودهاند. متکلمین آن را از فلسلفهى یونان گرفتهاند. شیوهها و اسلوب بحث علماء کلام، مانند حادث و قدیم در جواهر و أعراض، طریقهى مبتدعه است که در صدر اسلام این مباحثات وجود نداشت و سلف صالح امت بهآن نمىپرداختند، علم کلام صلاحیت استنباط اصول دین و معرفة الله را ندارد. نصوص اسلامی مانند قرآن و سُنّت نبوی کافی است و ما را در مجادله با مخالفین و دعوت بهسوی اسلام از استدلالهای عقلی و منطقی بىنیاز مىکند.(۷۷) از «الدار قطنی» نقل است که مردان ابداٌ در علم کلام و جدل وارد نمىشوند، سلفی این است.(۷۸)
کسانی از سلفیه مانند ابنتیمیه و الحافظ جمال الدین المزی گفتهاند باید از علم کلام برای رد مزاعم اهل کلام بهره گرفت. امّا این پیشنهاد مورد اقبال سلفیون قرار نگرفت. کسانی مانند الحافظ الذهبی و المحدث الألبانی هرنوع نزدیک شدن بهعلم کلام را رد کردهاند.(۷۹) از دیدگاه سلف، این علم با اسلوب و مصطلحات خود، در دایرهى بدعتها قرار مىگیرد. ابنتیمیه مىگوید: «علم کلام حقیقت عرفی است در مورد کسانی که بهروشی جز روش مسلمانان دربارهى دین صحبت میکنند.»(۸۰)
ابنتیمیه در خلال دیدگاههای خود تأکید مىکند که انتقاد سلف از علم کلام، ناشی از انتقاد آنها از منهج و شیوههای عقلی نیست؛ بلکه سلف معیار و موازین شریعت را برتر مىدانند، چرا که با عقل همآهنگ است. بهاینترتیب ثابت مىشود که آنها علاوه بر اینکه علمای احادیث و روایات هستند، اهل نظر و درایت نیز مىباشند. مُتَکَلِّمْین بنا بر خواستههای خویش و در راستای پشتیبانی و حمایت از مذهب و اندیشهى خود، منهج و روش خویش را بر خط مشی و رویکرد سلف، مقدّم مىدارند. لذا مىگویند: روش سلف، سالمتر و بهاحتیاط نزدیکتر است.(۸۱)
دنبال کردن علم کلام هیچ سودی در بر ندارد. هرآنچه جدای از قرآن و حدیث باشد، سخنی است گزاف؛ و وقت و زحمت انسان را ضایع مىکند. اگر مُتَکَلِّمْین برای یادگیری قرآن و سُنّت زانوی تلمُّذ بزنند، آنرا خواهند فهمید.(۸۲)
ابنتیمیه مىگوید: بهصورت کلی، فلاسفه و مُتَکَلِّمْین سطحی نگرترین، دروغگوترین، تکذیب کنندهترین انسانها در مسائل و دلایل خویشاند. شاید که یک مسأله از آنان هم، خالی از این جریان نباشد. والله اعلم.(۸۳)
۱۶ ـ زیارة القبور: سلفیون زیارت اهل قبور را برای تدبر و عبرت گرفتن و تفکر در مورد موت و روز جزاء جایز مىدانند، لٰکن بعضی اقدامات مانند احداث بناء و ضریح بر قبور و طواف بر قبور و توسل بهآن و طلب حوایج از قبور و نذر برای قبور و برپایی مراسم مانند سال مرگ یا ولادت برای اهل قبور و مانند اینها ممنوع است و روایات و نصوص صحیحه آنرا منع کرده است.(۸۴)
۱۷ ـ التوسل: سلفیّت توسل بهانبیاء را در دعاهای خود در پیشگاه خدا جایز مىداند بهلحاظ اینکه انبیاء نزد خدا اعتبار و آبرو دارند، ولی توسل بهشخص ذوات الأنبیاء والصالحین و خواستن حوایج از ایشان را جایز نمىدانند؛ بلکه بهشدت منکر آناند و آنرا مخالف توحید و خلوص در عبادت مىشمارند. مانند اینکه بگویند (اللهم إنی أسألک بفلان، یا بگویند اللهم انی أتوسل إلیک بحق فلان، أو بجاه فلان) اینگونه عباداة و توسلات غیر مشروع است و نصی برای صحت اینها وارد نشده.(۸۵)
۱۸ ـ الاحتفال بالمولد النبوی: برگزاری محافل جشن و سُرور برای مولود سیّد امر مبتدع و غیر مشروع است. اول کسانی که این بدعت را پایهگذاری کردند فاطیمیون بودند.(۸۶)
۱۹ ـ شفاعت: سلفیّت بهشفاعت سیّد برای عامهى امت در روز قیامت باور دارد، خداوند این منزلت و اجازت را بهاو داده است، این منزلت مخصوص سیّد است. ایمان و اعتقاد بهشفاعت نبوی جزو ضروریات دین است و همه بهآن اجماع دارند. شفاعت برای سیّد بهاشکال مختلف آمده اسـت: بزرگتـرین آن همان شفاعت برای تمام اهل موقف در وقت حشر است تا که خداونـد در میـان مخلوقـات فیصله نماید، پس خداوند بهسیّد مىفرماید: شفاعت کن که شفاعتت پذیرفته مىشود.(۸۷) علمای فقهالّلغة شفاعت را اینگونه تعریف کردهاند: الشّفاعة: هی التوسُّط بالقول فی وصول شخص إلى منفعة دنیویَّة أو أخرویة، أو خلاصه من مضرَّة ما، وتکون حسنة وسیئة؛ کما قال تعالى: «مَنْ یَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْهَا وَمَنْ یَشْفَعْ شَفَاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْهَا، ۴: ۸۵» ومن الثانیة: الشفاعة فی حد من حدود الله ـ عز وجل ـ مأخوذة من الشفع ضد الوتر؛ کأن المشفوع له کان وترًا.
روایتی از پیامبر در منابع آمده که در مورد خود فرموده: «أَنَا سَیِّدُ وَلَدِ آدَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَأَوَّلُ مَنْ یَنْشَقُّ عَنْهُ الْقَبْرُ وَأَوَّلُ شَافِعٍ وَأَوَّلُ مُشَفَّعٍ»(۸۸) = من سیّد فرزندان آدم در روز قیامت هستم، اولین کسی هستم که از قبر بیرون مىآیم، اولین شفاعتگر هستم و اولین شفاعت شده هستم. بخاری و مسلم در حدیث شفاعة از قول سیّد آوردهاند که در مورد خود فرموده: «أنا سیّد النّاس» در روایت بیهقی از قول ایشان آمده که فرموده: «أنا سیّد العالمین» در صحیح ابنماجه (ش ۳۴۹۶) از قول أبوسعید الخدری آمده که سیّد فرموده: «أنا سید ولد آدم و لا فخر، آدم فمن دونه من الأنبیاء تحت لوائی = من سیّد فرزندان آدم هستم، بدون اینکه مباهات کنم، آدم و دیگر انبیاء تحت پرچم من خواهند بود.»
اینها نصوصی است درسیادت ایشان برجمیع مردمان، از این روایات استفاده مىشود که <از باب رحمة للعالمین> شفاعت ایشان شامل جمیع مردمان خواهد شد. وگرنه سیادت مفهومی خود را نمىیابد. در وظایف سیادت مىگویند: «سیّد کسی است که قوم خودرا در راه خیر و موفقیت رهبری مىکند، در شداید برای سهولت امور ایشان قیام مىکند و شرور را از ایشان دفع مىنماید:
«امام النّووی» در شرح خود برای صحیح مسلم از قول «هروی» مىگوید: «سید القوم: رئیسهم وأکرمهم، أو هو الذی یفوقهم فی الخیر، أو هو الذی یُفزَع إلیه فی النوائب والشدائد، فیقوم بأمرهم، ویتحمَّل عنهم مکارههم ویدفعها عنهم، وکلها معانٍ مُتلازِمة مُتقارِبة، وهو من الصفات المشبَّهة، وأصله سیود أو سوید السَّیِّد. وَأَمَّا قَوْله صَلَّى اللَّه عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: (یَوْم الْقِیَامَة) مَعَ أَنَّهُ سَیِّدهمْ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَة، فَسَبَبُ التَّقْیِید أَنَّ فِی یَوْم الْقِیَامَة یَظْهَرُ سُؤْدُده لِکُلِّ أَحَدٍ، وَلا یَبْقَى مُنَازِع، وَلا مُعَانِد، وَنَحْوه، بِخِلافِ الدُّنْیَا فَقَدْ نَازَعَهُ ذَلِکَ فِیهَا مُلُوکُ الْکُفَّار وَزُعَمَاء الْمُشْرِکِینَ. قَالَ الْعُلَمَاء: وَقَوْله صَلَّى اللَّه عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: (أَنَا سَیِّد وَلَد آدَم) لَمْ یَقُلْهُ فَخْرًا، بَلْ صَرَّحَ بِنَفْیِ الْفَخْر فِی غَیْر مُسْلِم فِی الْحَدِیث الْمَشْهُور: (أَنَا سَیِّد وَلَد آدَم وَلا فَخْرَ)...
سلفیون و مذاهب چهارگانه
هرچند مشهور است که سلفیّت خود را پیرو سه قرن اول مىداند، ولی مانند هرجریان فکرئ دیگر تندرو و میانهرو دارد. سلفیون تندرو فقط همان سی سال اول را قبول دارند، تندروان سلفی بهارباب مذاهب اربعه نیز ایراد مىگیرند، آنها را بهعقلگرایی و استفاده (ی زیاد) از قیاس متهم مىکنند. امروزه این عبارت بهطور گسترده سر زبان سلفیون افراطی است: «ولیس للسلفیة زعیم إلا رسول الله، فرسول الله هو إمام السلفیة وقدوتهم، وأصحاب رسول الله قدوتهم.» = سلفیّت هیچ رهبری جز رسول الله ندارد، پس رسول الله امام و مقتدای سلفیّت است و اصحاب رسول الله الگوی سلفیّت است.(۸۹) افراطیون سلفی مىگویند: تقسیم شدن مردم بهدستهها و گروههای مختلف، طوری که هرطایفه یا گروه یا دستهی از امام مشخصی تقلید کند، بدعت است. و این حالت در زمان صحابه و تابعین و تابع تابعین وجود نداشت.(۹۰)
التزام بهیک مذهب مشخص یا عدم التزام بهآن با هم یکی نیستند و هیچکدام جایز نیست، بلکه التزام بهیک مذهب اشتباه و بدعتی است در دین برای اینکه:
اولاً: عدم التزام بهمذهب واحد، اصل و آسانتر و نزدیکتر است بههدف و منظور خداوند تبارک و تعالی؛ زیرا زمانی که خداوند بهمسلمانان نا آگاه و جاهل دستور میدهد که از اهل علم سئوال کنند، اهل علم را محدود و مشخص نکرده است، بلکه بهصورت کلی بیان فرموده، وآنچه معروف است اینکه مطلق در حالت کلی و مطلق خود باقی میماند، اگرچه مقیدی بیاید و آنرا محدود و مقید سازد.
ثانیاً: عدم التزام بهیک مذهب واحد، واجب است، بخاطر هدف مشخصی که این هدف مشخص همان تفریق و جدایی بین تبعیت از رسول اکرم و تبعیت از غیر رسول الله است. زیرا کسانی که ملتزم و مقید بهیک مذهب مشخص و معینی هستند در حقیقت تبعیت از نبی معصوم را با تبعیت از فقیهی که هم اشتباه میکند و هم اصابه بهحق میکند، برابر و مساوی قرار دادهاند. امام مالک میگوید: «درست نیست که بهخاطر فضل و برتری مشخصی ازهرآنچه که میگوید، تبعیت کرد» خداوند میفرماید: «ٱلَّذِینَ یَسۡتَمِعُونَ ٱلۡقَوۡلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحۡسَنَهُ، ۳۹: ۱۸ = بشارت بهآن کسانی که بههمه سخنان گوش فرا مىدهند و بهترین آنرا پیروی مىکنند.»(۹۱)
بحث داغی دیگر که در محافل سلفی جریان دارد تجمیع یا یکسانسازی مذاهب است: «موردی که باقی مانده است و میخواهیم بر اساس سئوال بعضیها آنرا توضیح دهیم در مورد اینکه آیا ما میخواهیم مذاهب را بهطور کلی حذف کرده و مذهبی جدید پایهگذاری کنیم؟ بهحقیقت ما مخالف ابقاء مذهب نیستیم؟»
«در جواب این سئوال میگوئیم: ما بهحقیقت مخالف جدایی و اختلاف هستیم و آنرا دوست نداریم و از دشمنی با همدیگر و پخش شدن و چندشاخهگی متنفریم، بههمین خاطر بنا کردن مذهب جدیدی بهنام مذهب پنجم بهعقیدهى ما غیر معقول و نا درست است، آنگونه که دشمنان ما دربارهى ما فکر میکنند و همچنین تقسیم مسلمانان بهصورت چهار مذهب را هم دوست نداریم، بلکه تمامی سعی و تلاش ما براین است که این چهار مذهب را در یک مذهب واحد جمع کنیم همانگونه که زمان سلف صالح وضعیت اینگونه بود. زیرا ما معتقدیم بهاینکه هرگز عاقبت یا آخر این امت درست نخواهد شد، مگر بهواسطهى آنچه که اول این امت بهوسیلهى صالح درست شده بود. همانطور که امام مالک رحمه الله گفته است: هرگز وضع مسلمانان درست نمیشود و هرگز رستگار نخواهند شد، مگر زمانی که بهاسلام صحیح خودشان در تمامی جهات زندگی از جمله از جهت فقه برگردند؛ لذا ما معتقدیم که بر مسلمانان واجب است بهآنچه که زمان صحابه و تابعین و تابع تابعین رضوان الله علیهم بر آن عقیده و نظر و فکر بودهاند، برگردند، آن کسانی که رسول اکرم صلیالله علیه وسلم از آنان تعریف و تمجید میکند و میفرماید: «خَیْرُ النَّاسِ قَرْنِى، ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ»(۹۲)
«پس ما مسلمانان مؤظف بهتقلید یکی از مذاھب نیستیم، بلکه وظیفه داریم از کتاب و سُنّت پیروی نمائیم، برھمین اساس ھرکدام از امامان اربعه یا حتی غیر آنھا رأی صحیحتری نسبت بهامام مذھب ما داشت، ما آن رأی را ولو برخلاف مذھب رایج است برمىگزینیم و این امر نهتنھا خالی از ایراد است، بلکه واجب نیز است. زیرا پیروی از دلیل واجب است. و البته اگر از روی ھوی و ھوس باشد، قطعا بیرون شدن از مذھب در مسألهى جایز نیست، تا زمانی که دلیل داشته باشیم. و افراد عامی نیز باید از علماء سؤال کنند و خود را ملزم بهسؤال از یک نفر نکنند و بھتر است از کسی سؤال نمایند که بیشتر از بقیه ملتزم بهکتاب و سُنّت است.»(۹۳)
«میدانیم که بسیاری از دشمنان ما بر ما افتراء بستهاند واز جانب ما برخلاف این حقیقت برای مردم بازگو کرده و گفتهاند که ما نسبت بهامامان اربعه بغض و کینه و دشمنی داریم و آنان را مورد طعن و سرزنش قرار میدهیم و آراء و نظرات آنان را دستکم میگیریم، همانطورکه البوطی در کتاب «اللامذهبیه قنطرة اللادینیه» بهما تهمت زده است. غیر از او نیز در کتاب «الاجتهاد والمجهتدون» سخنانی اینگونه علیه ما گفتهاند و مخالفت مارا دربعضی از مسائل فقهی با بعضی از امامان اربعه بهعنوان وسیلهى برای دروغ گفتن و افتراء علیه ما انتخاب کردهاند.» (۹۴)
سلفیّت و تشیع
«أبوبکر خَلاّل» (۲۳۴ ـ ۳۱۱، ﻫ ق) عالم و فقیه حنبلی یکی از مهمترین تدوین کنندهگان آراء فقهی ـ کلامی احمد بن حنبل است. او در کتاب «السُنّة» مرزهای شیعه و سنی را بالتفصیل بیان میدارد. بر همین مبنا است که سلفیون مذهب شیعه را در عداد مذاهب اصیل اسلامی نمىدانند، شیعیان را رافضی و مشرک مىخوانند و مذهب ایشان را در ردیف شرک و غلاّة مىشمارند: عبدالقادر بغدادی مىگوید: «وامّا الرّوافض فان السبأیه منهم، اظهروا بدعتهم فی زمان علی رضی الله عنه، فقال بعضهم لعلی انت الاله، فاحرق علی قوماً منهم و نفی ابنسبأ الی ماباط المداین. وهذه الفرقه لیست من فرقة امة الاسلام لتسمیتهم علیّا الها ...»
= و امّا روافض، پس سبأیه از آنها است، آنها بدعت خود را در زمان علی رضی الله عنه، ظاهر کردند، برخی از ایشان بهعلی گفتند تو خدا استی، پس علی تعدادی از آنها را در آتش افگند و ابنسبأ را بهمداین تبعید کرد. این فرقه از امت اسلام نیست، بهخاطری که علی را خدا نامیدهاند ... سپس متفرق شدند روافض بعد از زمان علی بهچهار گروه: زیدیه، امامیه، کیسانیه و غلاة؛ هرکدام فرقهى جداگانهى شدند که همدیگر را تکفیر مىکردند ... و هرگروه همینطور تقسیم شدند ... تا بهبیست گروه رسیدند و بازهم تقسیم شدند و بهدهها گروه رسیدند...(۹۵)
أبوسهل علی بن محمد بن حسن بن موسی نوبختی (۲۳۷ ـ ۳۱۱، ﻫ ق) که خود شیعه است، در کتاب «فِرَقٌ الشیعه» تعداد فرقههای شیعه را بهصد مىرساند. أبوالحسن اشعری در «مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین» تعداد فِرَقْ شیعه را تا دوصد فرقه مىرساند.
ابنتیمیه در بارهى روافض نظرات تندی ارائه مىکند، همهچیز مىگوید، ولی در هیچجا حکم صریح بهکفر شیعه نمىکند، همین باعث شده که امروزه بین سلفیون این بحث جاری باشد که: "بالاخره شیعه کافر است یا نیست؟" مثلاً این نظر ابنتیمیه چقدر دو پهلو است: «الرافضة المحضة هم أهل أهواء والبدع والضلال، ولا ینبغی للمسلم أن یزوج مولیته من رافضی، وإن تزوج هو رافضیة صح النکاح، إن کان یرجو أن تتوب، وإلا فترک نکاحها أفضل، لئلا تفسد علیه ولده.»
= «رافضهى محض، آنها اهل هواء و بدعت و گمراهی هستند، و سزاوار نیست که فرد مسلمان با ایشان ازدواج نماید؛ و دختر خود را بهحبالة ایشان در آورد. اگرچه در صورت ازدواج، نکاح صحیح است، اگر امید توبهى رافضة را داشته باشد؛ وگرنه ترک ازدواج بهتر است، برای اینکه فرزندانش فاسد نشوند.»(۹۶)
امروزه افراطیون سلفی دیگر نمىگویند مذهب شیعه، بلکه مىگویند «دین شیعه ـ دین جعلئ شیعه»! اوضاع جارئ منطقه و جریانهای درگیر در آن، وضع را بسیار آشفته کرده است. در این مورد سخن بسیار زیاد است. از باب نمونه بهیک سلسله فتوی از کتاب «فتاوی علماء البلد الحرام» توجه نمائید. بنا بهدلایل ذهنی و تضامنی مىتوان فهمید استفتاء فرضی است و فتوی واقعی مىباشد:
موضوع: حکم ذبائح الشیعة ـ الرافضة. فتوای شمارهى ۶۰۰۴۶
ذبایح و شکار: حکم خوردن ذبیحهى روافض:
ـ نحن نعیش فی مجتمع الشیعی، وأنتم تعلمون عقائد الشیعة المخالفة للکتاب والسنة مع دعواهم الإسلام، فهل یجوز لنا أن نأکل ذبائحهم التی یذکرون اسم الله علیها ویذبحونها ـ للبیع فی الأسواق ـ للقبور أو الأموات أو المشاهد أو للنذر؟
تاریخ انتشار: ۱۲ـ ۰۷ ـ ۲۰۱۳
= الحمد لله؛ من شروط حل الذبیحة أن یکون الذابح لها مسلماً أو کتابیّاً، فلا تحل ذبیحة المشرک ولا المجوسی ولا المرتد. والشیعة لهم جملة من العقائد والأعمال التی تخرجهم من دائرة الإسلام، کاعتقادهم تحریف القرآن الکریم، وأن أئمتهم یعلمون الغیب، و أنهم معصومون من السهو والخطأ. ویستغیثون بالأموات، ویدعونهم من دون الله، ویسجدون لقبورهم، ویسبون أفضل البشر بعد الأنبیاء والرسل وهم أصحاب النبی و یکفرونهم، و قد سبق بیان ذلک فی جواب السؤال رقم (۱۱۴۸) و (۱۰۲۷۲) و (۲۱۵۰۰) فمن اعتقد شیئاً من ذلک، أو فعل شیئاً من هذه الکفریات، فهو خارج عن الإسلام ولا تحل ذبیحته.
وقد سئل علماء اللجنة الدائمة للإفتاء: عن أکل ذبائح الشیعة الجعفریة، علماً بأنهم یدعون علیاً والحسن والحسین وسائر سادتهم فی الشدة والرخاء:
فأجابوا:
«إذا کان الأمر کما ذکر السائل من أن الجماعة الذین لدیه من الجعفریة یدعون علیاً والحسن والحسین وسادتهم فهم مشرکون مرتدون عن الإسلام والعیاذ بالله، ولا یحل الأکل من ذبائحهم، لأنها میتة ولو ذکروا علیها اسم الله» انتهى.
"فتاوى اللجنة الدائمة" (۲۶۴ /۲)
= فتوای شمارهى ۶۰۰۴۶
حکم ذبائح حیواناتی که بهدست شیعه ـ رافضة ـ سر بریده شده باشد:
ما در یک مجتمع شیعه نشین زندگی مىکنیم، و شما مىدانید که عقاید شیعه مخالف قرآن و سُنّت است، با اینکه ادعای مسلمانی دارند؛ آیا برای ما جایز است از گوشت حیوانی که آنها ذبح مىکنند بخوریم؟ آنها موقع ذبح حیوان، نام خدارا بهزبان مىآورند و آنرا ذبح مىکنند برای فروش دربازار، یا بر سر قبور یا برای اموات یا برای امام زادهگان نذر مىکنند.
تاریخ انتشار: ۱۲ـ ۰۷ ـ ۲۰۱۳
خدایی را سپاس؛ از شرایط حلال بودن گوشت آن است که کشندهى آن مسلمان و یا اهل کتاب باشد، پس ذبیحهى دست مشرک و مجوسی و مرتد حلال نیست. و شیعه دارای یک رشته عقاید و اعمالی است که آنهارا ازدایرهى اسلام خارج مىکند، مانند اعتقاد آنها بهاینکه قرآن تحریف شده است، و اعتقاد بهاینکه ائمهى ایشان علم غیب مىدانند و از هرگونه سهو و خطاء معصوم هستند؛ آنها از مردهگان طلب کمک مىنمایند، بهجای خدا، ائمهى شان را صدا مىزنند، و بر قبور ائمه شان سجده مىکنند، و بهبهترین آدمیان بعد از انبیاء و پیامبران دشنام مىدهند درحالیکه آنها أصحاب النبی صلى الله علیه وسلم هستند، آنها را تکفیر مىکنند و ما قبلا آنرا در پاسخ بهاستفتاءات شمارهى (۱۱۴۸) و (۱۰۲۷۲) و (۲۱۵۰۰) بیان کردیم .
پس هرکس بهاین کفریات عقیده داشت باشد یا بهآن عمل کند او از دین اسلام خارج است و ذبیحهى دست او حلال نیست.
همچنین از «علمای هیئت دایمی فتوی» در مورد خوردن ذبایح دست شیعهى جعفری سؤال شده است، با اینکه مىدانند که شیعهى جعفریدرغمها وشادیهایشانعلیوحسن وحسین ودیگر پیشوایان را صدا مىزنند.
پس بهآنها جواب داده شد: هرگاه حقیقت چنان است که سؤال کننده گفته است بهاینکه اگر در میان آنها کسانی از جعفریه زندگی مىکنند که علی و حسن و حسین و پیشوایان را صدا مىزنند، پس آنها مشرکاند و مرتد از اسلاماند. پناه بر خدا، و حلال نیست خوردن ذبایح ایشان، زیرا ذبایح دست ایشان مردار است، ولو اینکه در هنگام ذبح، اسم خدارا هم بهزبان بیاورند. پایان.
«هیئت دایمی فتوی» (۲۶۴ /۲)
* وسئلوا أیضاً:
أنا من قبیلة تسکن فی الحدود الشمالیة ومختلطین نحن وقبائل من العراق ومذهبهم شیعة وثنیة یعبدون قبباً ویسمونها بالحسن والحسین وعلی، وإذا قام أحدهم قال: یا علی، یا حسین، وقد خالطهم البعض من قبائلنا فی النکاح فی کل الأحوال، وقد وعظتهم ولم یسمعوا، وقد سمعت أن ذبحهم لا یؤکل وهؤلاء یأکلون ذبحهم ولم یتقیدوا ونطلب من سماحتکم توضیح الواجب نحو ما ذکرنا؟
فأجابوا:
«إذا کان الواقع کما ذکرت من دعائهم علیّاً والحسین والحسن ونحوهم: فهم مشرکون شرکاً أکبر یخرج من ملة الإسلام ، فلا یحل أن نزوجِّهم المسلمات، ولا یحل لنا أن نتزوج من نسائهم ، ولا یحل لنا أن نأکل من ذبائحهم ، قال الله تعالى: «وَلَا تَنکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّىٰ یُؤْمِنَّ ۚ وَلَأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ ۗ وَلَا تُنکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّىٰ یُؤْمِنُوا ۚ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ ۗ أُولَٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ ۖ وَاللَّهُ یَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ۖ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ، ۲: ۲۲۱» انتهى. و بالله التوفیق، و صلی الله علی نبینا محمد و آله و صحبهو سلم.
الشیخ عبد العزیز بن عبد الله بن باز، الشیخ عبد الرزاق عفیفی، الشیخ عبد الله بن غدیان، الشیخ عبد الله بن قعود. «فتاوى اللجنة الدائمة» (۲۶۴ /۲)
= و بازهم پرسیدهاند:
من از قبیلهى هستم که در نواحی شمال زندگی مىکند ما و برخی قبایل عراقی که دارای مذهب شیعه هستند مختلط هستیم. آنها نمادپرست هستند گنبد و بارگاه را پرستش مىکنند و بارگاهها را بهاسم حسن و حسین وعلی نام گذاری مىکنند؛ هنگام برخاستن مىگویند: یا علی یا حسین. برخی از افراد قبیلهى ما با برخی از این افراد ازدواج کردهاند ودر جمیع موارد با هم ارتباط و رفت و آمد دارند، بنده با اینها صحبت نمودهام؛ ولی گوش شان بدهکار نبود، من شنیدهام که ذبح دست آنها خوردنی نیست، امّا برخی ذبیحهى آنها را مىخورند و مقید نیستند و بىتوجه هستند! از شما تقاضا داریم ما را توجیه و ارشاد نمائید.
پس جواب داده شد:
طبق اظهارات شما مبنی بر بهفریاد خواندن علی و حسن و حسین و دیگران، این افراد مشرک بهشرک بزرگ بوده و از دایرهى اسلام خارج هستند. ما مسلمانان اجازه نداریم بهآنان زن بدهیم و از آنها زن بگیریم و نمىتوانیم از ذبیحهى این افراد بخوریم. الله تعالی مىفرماید :«وَلَا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکَاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَلَا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّی یُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولَئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَاللَّهیدْعُو إِلَی الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ، ۲: ۲۲۱»(۹۷)
و بالله التوفیق، و صلی الله علی نبینا محمد و آله و صحبهو سلم.
الشیخ عبد العزیز بن عبد الله بن باز، الشیخ عبد الرزاق عفیفی، الشیخ عبد الله بن غدیان، الشیخ عبد الله بن قعود.
فتاوای انجمن دائم پژوهشهای علمی و افتاء (۲۶۴ /۲)
وسئل الشیخ عبد الله بن جبرین حفظه الله عن الأکل من ذبائح الرافضة:
فأجاب: «لا یحل ذبح الرافضی ولا أکل ذبیحته، فإن الرافضة غالباً مشرکون حیث یدعون علی بن أبی طالب دائماً فی الشدة والرخاء حتى فی عرفات والطواف والسعی، ویدعون أبناءه وأئمتهم کما سمعنا مراراً، وهذا شرک أکبر وردة عن الإسلام یستحقون القتل علیها، کما یغلون فی وصف علی رضی الله عنه ویصفونه بأوصاف لا تصلح إلا لله کما سمعناهم فی عرفات، وهم بذلک مرتدون حیث جعلوه ربّاً وخالقاً ومتصرفاً فی الکون ویعلم الغیب ویملک الضر والنفع ونحو ذلک، کما أنهم یطعنون فی القرآن الکریم ویزعمون أن الصحابة حرفوه وحذفوا منه أشیاء کثیرة تتعلق بأهل البیت وأعدائهم فلا یقتدون بهولا یرونه دلیلا، کما أنهم یطعنون فی أکابر الصحابة کالخلفاء الثلاثة وبقیة العشرة وأمهات المؤمنین ومشاهیر الصحابة کأنس وجابر وأبی هریرة ونحوهم، فلا یقبلون أحادیثهم لأنهم کفار فی زعمهم، ولا یعملون بأحادیث الصحیحین إلا ما کان عن أهل البیت ، ویتعلقون بأحادیث مکذوبة ، أو لا دلیل فیها على ما یقولون ، ولٰکنهم مع ذلک ینافقون فیقولون بألسنتهم ما لیس فی قلوبهم ویخفون فی أنفسهم ما لا یبدون لک ، ویقولون: "من لا تقیة له فلا دین له" فلا تقبل دعواهم فی الأخوة ومحبة الشرع... إلخ، فالنفاق عقیدة عندهم، کفىالله شرهم.»
انتهى. والله أعلم.
= و سؤال شده از شیخ عبد الله بن جبرین حفظه الله در مورد خوردن از ذبایح رافضه، پس جواب داده شد:
حلال نیست ذبح دست رافضی و نههم خوردن کشتهى دست او؛ زیرا این رافضیان غالبا مشرک هستند از جهت اینکه علی بن ابیطالب را دائما در سختی و آسانی حتی درعرفات و طواف و سعی صفا و مروه مىخوانند. و مىخوانند فرزندان او را و امامان شان را همانطور که بارها از آنان شنیدهایم و این بزرگترین شرک و ارتداد از اسلام است که مستحق قتل مىباشد؛ همچنان که در وصف علی (رضی الله عنه) غلوّ مىکنند و او را با اوصافی که جز برای خدا صحیح نیست، توصیف مىکنند، چنانکه در عرفات از آنها شنیدهایم. بنابراین آنها مرتد شمرده مىشوند؛ زیرا او را (علی را) ربّ و خالق و متصرف در هستی مىدانند، کسی که غیب مىداند و در ضرر و نفع آنها و امثال آن ... تأثیر دارد.
و نیز آنها بهقرآن کریم افتراء مىبندند و گمان مىکنند که اصحاب پیامبر آنرا تحریف کردهاند و چیزهای زیادی از آنرا که مربوط بهاهلبیت و معرفی دشمنان شان بوده، حذف نمودهاند. بنابراین از قرآن پیروی نمىکنند و آنرا مایهى گمراهی مىدانند و نیز آنها بزرگان صحابه مانند خلفای سهگانه و بقیهى عشره و أمهات المؤمنین و مشاهیر صحابه مانند انس و جابر و ابیهریره و مانند ایشان را قبول ندارند و احادیث شان را قبول ندارند زیرا بهپنداشت خود، ایشان را کفار مىدانند، و بهاحادیث صحیحین عمل نمىکنند، مگر آنچیزی که از اهلبیت باشد و خودشان را بهاحادیث دروغ آویزان مىکنند، یا چیزهای مىگویند که هیچ دلیلی برای شان نیست. ولی با وجود این منافقت مىکنند و چیزهای بهزبان مىگویند که در دل شان نیست و در درون شان آنچه را که اعتقاد دارند، پنهان مىکنند و نیات شان را برایت ظاهر نمىسازند و مىگویند: «هرکس تقیه نداشته باشد دین ندارد.» ادعای آنان در مورد برادری و دیندوستی شان پذیرفته نیست الخ... عقیدهى آنان نفاق است. خدا شرّشان را کم کند. پایان. و خدا داناتر است.(۹۸)
سید محمد رضا علوی