سید محمد رضا علوی : حکمت یگانه ، عرفان و تصوف ، خرقه پوشی، کمربستن، عشق و عقل ، کرامات صوفیه
خرقهپوشی
امروزه میدانیم که هرسازمان بشری اعم از دولتی یا خصوصی دارای فرم و نشان مخصوص خود است که از لباس افراد تا نماد سازمانی را شامل است. جریان تصوف منحیث قدیمیترین سازمان فکرئ بشری نیز از این قاعده مستثنی نیست. عالیترین فرم در سازمان تصوف «خرقه» میباشد که سران فِرَقْ تصوف یا کسانی که در طریقت مربوطه بهمقاماتی نایل میگشتند آن را میپوشیدند.
"خرقه" بالاپوشی است دقیقاً مانند پیراهن پیشبستهی وطنئ ما، که سالکان بهنشانهی ورود بهطریقت از دست پیر میپوشیدهاند و آداب و شرایط خاص خود را داشته است. خرقه، از ریشهی خَرْق بهمعنای پاره بودن، کهنه و مندرس بودن است. همچنین در لغت بهمعنای لباسی پر از وصله یا حتی لباسی است که کل آن از تکههای مختلف دوخته شده باشد. در کنار این نامها، مترادفهای چون دَلق، جُبّه، مُلمّع و پشمینه نیز رایج بوده است.
در مورد استعمال عرفانئ این واژه باید گفت: لفظ «خرقه» گاهی در معنای لغوی خود بهکار رفته است، و گاهی بهصورت اصطلاحی مدّ نظر قرار گرفته است. در برخی نوشتههای صوفیان سابقهی خرقهپوشی را بهجبرئیل و حضرات آدم و خضر نبی و دیگر پیامبران و پیامبر اسلام و از طریق ایشان بهحضرت علی و صوفیان طبقهی اول میرسانند. عطار در ذکر احوال اویس قرنی مینویسد که مرقّع پیامبر را بهاویس دادند.
امّا سید حیدر آملی این اعتقاد را عامیانه و نامعقول دانسته که اولین بار خرقهی پشمین بهاذن خدا و و بهدست جبرئیل بر حضرت آدم پوشانیده شده و پس از او بهفرزند او شیث و انبیای دیگر و امامان و فرزندان شان منتقل شده است. بهنظر او، خرقه نزد خواص همان «سرّ ولایت» است که از آدم تا خاتم و سپس بهعلی و معصومین و بهشاگردانشان منتقل شده و از آن پس نیز از برخی بهبرخی دیگر تا روز قیامت منتقل میشود. بهگفتهی شهابالدین سهروردی رسم خرقهپوشی در زمان پیامبر و اصحاب وجود نداشته است. برخی آغاز خرقهپوشی را به"أبوبکر شبلی" صوفئ معروف قرن سوم هجری نسبت دادهاند.
صوفیان همچنین سند خرقه پوشانیدن را از طریق حدیث "امّ خالده" بهپیامبر نسبت دادهاند که طبق آن پیامبر لباسی را بهتن کودکی پوشانید. أبوالفرج ابنجوزی ضمن نقد دلالت این حدیث بر سنّت خرقهپوشی در زمان رسول اکرم، خاستگاه خرقهپوشی را در صدر اسلام دانسته که پیامبر و صحابه از سر زهد و فقر لباسهای وصلهدار میپوشیدند، نهاینکه چنین رسم و سنّتی میان آنان باشد.
بههرحال، اگرچه سرآغاز تاریخئ پوشانیدن و پوشیدن خرقه مشخص نیست، گذشته از مباحثات مربوط بهسند خرقهپوشی، این مقدار معلوم است که در نیمهی دوم قرن پنجم سنّت خرقهپوشی در میان صوفیه رایج بوده است. حافظ میگوید:
خرقه پوشئ من ازغایت دینداری نیست جامهی برسر صد عیب نهان میپوشم
جنس خرقه از پشم یا پنبه یا پلاس و پوست بوده است که از این میان پشم را اولی میدانستهاند. رنگ خرقه سفید، سیاه، ملمع (رنگارنگ، بهسبب تکههای مختلف آن) یا ازرق (کبود ـ سبز خُرّم) بوده که رنگ ازرق رواج بیشتری داشته بهنحوی که خرقه بهاین رنگ معروف بوده است. امّا در قرون متأخر از رنگهای دیگری نیز نام بردهاند. دو دلیل برای ترجیح رنگ کبود ذکر کردهاند، یکی اینکه رنگ کبود برخلاف رنگ سفید چرکتاب است و این مناسب حال صوفیان بوده که همواره در سفر بودهاند و شستن لباس سفید برایشان دشوار بوده است. دیگر آنکه صوفی دنیا را محل روئیدن و رشد و نمو (درعین سختی و دشواری) میداند و رنگ لباس مناسب این حال کبود است که نشانهی حیات و روئیدن و سبزشدن و جاویدانهگی است.
برای خرقهپوشیدن شروطی نیز ذکر کردهاند. از جمله آنکه یک سال خدمت بهخلق و یک سال خدمت بهحق کرده و یک سال بهمراعات و مراقبت دل پرداخته باشد. توانایی صبر و استقامت در برابر رنج و سختئ طریقت داشته باشد و از راه بازنگردد. شرط پیر یا شیخی که خرقه میپوشانید نیز آن بود که عالم بهاصول شریعت و عارف بهآداب طریقت و واقف بهاسرار حقیقت باشد تا بتواند مشکلات مرید را در این سه مرتبه رفع کند، خود از فراز و نشیب طریقت گذشته و ذوق احوال را چشیده باشد و بر حال مرید اشراف داشته باشد تا اگر او را مستعد یافت پرورش دهد و اگر دریافت که سالک روزی از طریق بازخواهد گشت، در همان ابتدا او را منع کند.
پوشیدن خرقه بهمعنای بیعت با پیر است و تسلیم حکم او شدن؛ و مرید حق اعتراض بهپیر را ندارد. افزون براین، پوشیدن خرقه رمزی از ارتباط معنوی مرید و مراد است. بر همین اساس، خرقه بهیک معنا نشاندهندهی هویت طریقتی صوفی، هم بهمعنای عام (طریقت تصوف) هم بهمعنای خاص (سلسلهی طریقتی) بوده و خرقهداشتن بهمعنای داشتن پیر و مرشد بوده است، بهگونهی که صوفیان وقتی درویشی را نمیشناختند از او میپرسیدند: «خرقه از دست چه کسی داری؟»
یعنی که خرقهی سالک لزوماً از دست پیری که مرید او شده و بهدست او توبه کرده است، دریافت میشد تا همانگونه که باطن سالک لباس صفات پیر را پوشیده، ظاهرش نیز لباسی از دست پیر بپوشد و بهدست او متبرک شود، و بهاین ترتیب اتصال قلبئ مرید و مراد را نمایندهگی کند. خرقه را که لباس ظاهر است با تعبیر قرآنی «لباسالتقوی» که لباس باطن است، مقایسه کرده است. حسین بن علی کاشفی، در "فتوتنامهی سلطانی" مطلب را اینگونه بیان میکند: «آنگاه که ظاهرِ مرید لباس پیر را بپوشد، باطنش نیز بهلباس تقوی آراسته میشود.»
برای خرقهپوشی فوائید و لوازم دیگری نیز ذکر شده، از جمله ترک عادات ناپسند گذشته و ترک آنچه نفس انسان بدان خو گرفته و دوری از همنشین بد و نشان دادن اینکه باطن مرید در تصرف پیر است. زیرا تصرف در ظاهر نشانهی تصرف در باطن است. افزون بر این، پوشیدن خرقه برای مرید این بشارت را دارد که حق او را پذیرفته است زیرا پوشیدن خرقه علامت قبول پیر است و قبول پیر صاحبولایت، علامت قبول حق است. از طرف دیگر، صوفیانی که از اصول تصوف تخطی میکردند ممکن بود خرقهشان را از دست بدهند. "عبدالرزاق کاشانی" آن را خرقه برکشیدن تعبیر کرده است.
خرقه دریدن: "هجویری" تأویلی برای "خرقه دریدن" ذکر کرده است که چون سالک از مقامی بهمقامی دیگر انتقال یابد، بهشکرانهی یافتن مقام جدید، جامهی پیشین را کنار میگذارد که رمزی است از اینکه دیگر بهآن مقام باز نخواهد گشت. در این حالت، درویش خرقه را چاک میداد، یا بدون پارهکردن، آن را از سر بیرون میآورد و بهسوی قوّال یا بهسوی جمع میافکند.
در این میان، صوفیه پارهکردن خرقهی سفید را (جز در موارد نادر) جایز نمیدانستند. خرقهی که درویش درحال سماع از تن بهدرمیآورد "خرقهی سماعی" اگر پاره میشد "خرقهی مجروح" نام داشت وگرنه بهآن خرقهی سالم یا درست گفته میشد و هریک احکام خاص خود را داشت.
گاه درویشی در حالی غیر از سماع خرقهی خویش را درمیآورد، چنانکه نقل شده است: أبوالحسن خرقانی در مسجد و پس از شنیدن تلاوت قرآن، بهوجد آمد و خرقهاش را درآورد و بهسوی قاری قرآن انداخت. تعبیراتی همچون خرقه سوختن، خرقه نهادن و از خرقه بیرون آمدن نامهای برای همین رسم بوده است.
مضمون خرقه و رسوم آن در اشعار عارفانه بسیار تکرار شده است. خرقه در مسلک و ادبیات تصوف آنچنان جایگاهی دارد که برای آن ترکیبات، اضافات و کاربردهای گسترده وضع شده است مانند: خرقه قبول کردن، خرقه فکندن، خرقهی شیخانه، خرقه شدن، خرقه سوختن، خرقهی سنجاب، خرقهی سالوس، خرقه ساختن، خرقه درانداختن، خرقه دوز، خرقهدار، خرقهپوشی، خرقهپوشان، خرقهبازی، خرقهباز، خرقهی ولایت، خرقهی ملون، خرقه تهی کردن ...هریک از اینها معنی و کاربرد ویژهی خودرا دارد.
امّا أبوالفرج ابنجوزی که مخالف سرسخت صوفیگری است، در کتاب "تلبیس ابلیس" خرقهپوشئ صوفیان همعصر خودش را لباس شهرت و مصداق فریب شیطان (تلبیس ابلیس) دانسته است.
کرامات صوفیه
سران تصوف کراماتی را برای بزرگان خود نقل میکنند که بسیار پیچیده، متنوع و خارقالعاده است. کتابهای زیادی در موضوع «کراماتالأولیاء» نگاشته شده است. بیشتر بهافسانه شبیه بوده و زادهی تخیلات نویسندهگان صوفی است. کرامات صوفیّه از جمله موضوعاتی است که جای بحث بسیار دارد و طبعاً اولین قدم در این راه، تقسیمبندی این کرامات است. در اینجا دو تقسیمبندی از این کرامات، معرّفی مىکنیم؛ اوّلین تقسیمبندی از «سبکی» است که حالت عینی و مصداقی دارد. تقسیمبندی دوم از ابنعربى است که حالت ذهنی و صفاتی دارد:
الف ـ أبونصر عبدالوهّاب ابنتقیالدّین سبکی (۷۱۹ ـ ۷۷۳ ، ﻫ ق) در کتاب «طبقاتالشّافعیّة الکبری» نوعشناسی مفیدی از کرامات صوفیان ارائه داده است که در اینجا بهطور خلاصه ذکر میشود. سبکی در ابتدا میگوید بعضی از متأخّرین کرامات را بهده نوع تقسیم کردهاند که بهنظر او بیشتر است. سپس کرامات را بهبیست وپنج نوع تقسیم میکند و برای هرنوع، مثالهای ذکر مینماید:
۱ ـ احیاءالموتی ـ زنده کردن مردهگان که در آن نمونههای از زنده کردن چهارپایان و گربه و مرغ خورده شده میآورد و بعد میگوید نمونهی از زنده کردن مردههای قدیمی که خاک شدهاند، بهاو نرسیده و این کار انبیاء است و فکر نمیکند کسی باشد بتواند ـ مثلاً ـ شافعی یا أبوحنیفه را دوباره زنده کند.
۲ ـ کلامالموتی ـ صحبت با مردهگان.
۳ ـ شقالبحر ـ شکافتن دریا و خشک کردن آن و راه رفتن بر روی آب.
۴ ـ انقلابالاعیان ـ تغییر ماهیّت موجودات و اشیاء مانند تبدیل آب بهروغن.
۵ ـ قبضالارض ـ درهم کشیدن زمین که همان طیّالارض است.
۶ ـ مستجابالدّعوه بودن.
۷ ـ ابراءالعلیل ـ شفا دادن بیماران.
۸ ـ طاعةالحیوانات ـ فرمانبری حیوانات از ولی و مشابه آن که فرمانبری جماد و اشیاء است، مانند فرمان دادن بهباد.
۹ ـ طیّالزمان ـ درهم پیچیدن زمان.
۱۰ ـ نشرالزمان ـ بازگشادن زمان "سبکی" این دو نوع را مشکل و دیرفهم میداند و توصیه بهپذیرفتن آن بر اهل ایمان میکند. البتّه مطلب روشن بهنظر میآید و مقصود، تند و کند کردن حرکت زمان است که مثلاً یک سال، یک ساعت و یا بالعکس بهنظر بیاید.
۱۱ ـ صحبت با جماد و حیوان.
۱۲ ـ بستن و گشادن قدرت تکلّم دیگران.
۱۳ ـ جذب کردن قلبهای متنفّر و دشمنان در مجلس سخن.
۱۴ ـ خبر دادن از غیب.
۱۵ ـ تحمل تشنهگی و گرسنهگی ـ نخوردن و ننوشیدن برای مدّتی طولانی.
۱۶ ـ مقامالتّصریف ـ دیگرگون کردن کار جهان مانند اینکه بعضی باران را میفروختند (باران در پی آنان میآمد) از جمله، شیخ أبوالعباس شاطر که گرفتاریها و مشغلهها را بهچند درهم میفروخت. وی حاجتهای حاجتمندان را از آنان میخرید و میگفت: در فلان زمان، اجابت خواهد شد و این اتفاق میافتاد.
۱۷ ـ توانایی خوردن غذای زیاد.
۱۸ ـ محفوظ بودن از خوردن حرام؛ مانند حارث محاسبی که هرگاه با غذای حرام رو بهرو میشد، یکی از رگهای او میجنبید و متوجّه میشد وشیخ أبوالعباس المرسی که میگفت: اگر حارث را یک رگ میجنبید، مرا هفتاد رگ میجنبد.
۱۹ ـ دیدن مکانهای دور با وجود حجابها و موانع، مانند دیدن کعبه از بغداد.
۲۰ ـ هیبت؛ تاجای که که بعضی با دیدن آنان میمردند یا عاجز میشدند یا اسرار درون خود را اعتراف میکردند.
۲۱ ـ محفوظ داشتن خدا آنان را از قصد سوء و تبدیل آن بهقصد نیک.
۲۲ ـ التّطوّر باطوار المختلفه ـ تغییر و تبدیل بهصورتهای مختلف. "سبکی" آنرا از قول صوفیّه بهعالم مثل مربوط میکند که کثیفتر از عالم ارواح و لطیفتر از عالم اجسام است (گویا بهاین معنی که این صورتهای جدید از جنس عالم مثال است) مانند حکایت قصیب البان موصلی که از ابدال بود و بهترک نماز، متّهم شد، پس خود را بر مدّعی در چند چهره و صورت مختلف، نمود و گفت: در کدام یک از این صورتها دیدی که من نماز نمیخوانم؟
۲۳ ـ آگاهی داشتن از ذخائر زمین.
۲۴ ـ توانایی بر تألیف و تصنیف آثار فراوان در مدّتی کوتاه؛ بهطوری که اگر حساب کنیم، حتّی برای رونویسی نیز عمر آنان کافی نبوده چه رسد بهتصنیف؛ "سبکی" این را نوعی از نشرالزّمان (کرامت دهم) میداند و شافعی و نووی و پدر خودش را مثال میزند که با وجود تدریس و عبادت و ختم قرآن در یک روز و ذکر و فکر و بیماری و امثال آن بهتصنیف اینهمه کتاب، توفیق یافتند.
۲۵ ـ تأثیر نکردن سمها و دیگر چیزهای کشنده بر آنها.
"سبکی" تعداد کرامات را حدود صد میداند و انواع مذکور را فقط مشتی از خروار میشمارد. نکتهى قابل توجّه در تقسیمبندی "سبکی" در مقایسه با تقسیم دیگر، عینی بودن و دارای مصداق بودن آن است.
ب ـ تقسیمبندی دیگر، ریشه در تفکّرات ابنعربى دارد که "مناوی" آنرا در«طبقاتالصوفیّة الصّغری» یا «ارغام اولیاءالشیطان بذکر مناقب اولیاءالرحمن» نقل و تلخیص کرده است. در کتاب «جامع کراماتالاولیاء» نیز قسمتی را براساس اعضای ظاهری و باطنی انسان تنظیم کرده است.
ابنعربى کرامات را نتیجهى همنشینی عبد با عالم ملکوت و ملائکه میداند که بهتدریج، خصوصیّات انسانی از او زایل شده و بهصفاتی میرسد که آنرا نداشته است؛ مثلاً، بهصورتهای مختلفی درمیآید که بستهگی بهمقام بیننده دارد، یا بر آب و هوا راه میرود ولی کسی او را نمیبیند.
سپس عبد از توجّه بهعالم ملکوت خارج از خود، گذشته و متوجّه عالم ملکوت خاصّ خود، شده و چشم بصیرتش باز میشود و نهانیهای وجود و ضمائر را میبیند و میخواند و در واقع قلبخوانی میکند. بعد، چهل و نُه نوع کرامت و مکاشفه را ذکر میکند که از درج آن در اینجا صرف نظر مىکنیم. نکتهى جالب توجّه در مقایسهی این دو تقسیمبندی، تحوّل کرامت از وجود عینی و ملموس و دارای مصداق، بهمفهوم و حالت ذهنی و صفاتی است که بههیچ وجه قابل بررسی و تجربه نیست. در واقع کرامت از تأثیرگذاری بر جهان خارج بهتأثیر و تأثرّات ذهنی تبدیل میشود... دامنهى بلندپروازی اهل تصوف و عرفان نیز قابل توجّه است که از راه رفتن بر آب و در هوا، تا مشاهدهى عرش و کرسئ إلٰهی و لوح و قلم را شامل است! این خرافات صوفیه منشأ سوجوئیها و سوءاستفادههای فروان شده است.
فَرق بین کرامت و معجزه
أبوالقاسم عبدالکریم قشیری اقوال زیاد مىآورد که «کرامات اولیاء با معجزات انبیاء فرق دارد، انبیاء برای صدق مدعای خود اعجاز مىکنند، آنچه برای ایشان است، برای دیگران نیست؛ کرامات اولیاء در حد اجابة دعاء است که در موقع شدت و حاجت ظهور مىکند. مانند حاضر کردن آب و طعام، تقریبالمسافة، رهایی از اسارت دشمن، رسانیدن یا دریافت پیام از مسافات بعیده و مانند اینها.»
هجویری نیز همین را مىگوید: الکلامُ فیالْفَرقِ بینَالمعجزات و الکرامات: «و چون درست شد که بر دست کاذب معجزه و کرامات محال بود، لامحاله فرقی ظاهرتر بباید تا ترا معلوم و مبین شود. پس بدان که شرط معجزات اظهار است و از آنِ کرامات کتمان، و ثمرەی معجزه بهغیر بازگردد و کرامت خاص مر صاحب کرامت را بود. و نیز صاحب معجزه قطع کند که این معجزه است، ولى صاحب کرامت قطع نتواند کرد که این کرامت است یا استدراج و نیز صاحب معجز اندر شرع تصرف کند و اندر ترتیب نفی و اثبات آن بهفرمان خدای بگوید و عمل کند و صاحب کرامات را اندر این، بجز تسلیم و قبول احکام روی نیست؛ از آنچه بههیچ وجه کرامت ولى مر حکم شرع نبی را منافات نکند.»(۱۹۹)
سیاحت و سفر نزد صوفیان
در اهمیت سفر همین بس که مبداء تاریخ اسلام «هجرت نبوی» است. ارجحیت این مبدأ بر دیگر مبادی آن است که امر اختیاری و انتخابی است؛ درحالیکه دیگر مبادی تاریخی مانند ولادت یا طبیعت، غیر اختیاری است. گفتیم سفر و مجاهده از ارکان زندگئ صوفیانه بوده است، اهمیت سفر نزد صوفیان تا جای است که مشایخ نامداری چون جنید بغدادی آنرا از ارکان تصوف شمردهاند، کمتر صوفئ را مىتوان سراغ کرد که تمام عمر در جای سکونت داشته و سفری در آفاق نکرده باشد؛ سیاحت و سفر صوفیان مستند بهقرآن و حدیث است که با نام سیر آفاق در مقابل سیر انفس در میان این طایفه شهرت یافته است.
در آثار متصوفه، بابی بهآداب سفر اختصاص داده شده و این موضوع همواره مورد توجه محققان عرفان و تصوف بوده است. در اینباره پژوهشها و مطالعاتی نیز انجام گرفته است. در این پژوهشها، سفر اغلب بهعنوان سیر و سلوک روحانی و معنوی بررسی شده و در متون نظم و نثر عرفانی تا قرن هفتم درج است. همچنین سیر و سفر از نظر آیات و روایات بهصورت جداگانه هم مورد بررسی واقع شده است. سیر آفاق در ظاهر و در نگاهی اجمالی با اهداف و اغراض مشخصی نظیر ریاضت، مجاهده، مبارزه با هوای نفس، دیدار مشایخ قوم و فراگیری دانش از محضر ایشان، زیارت اماکن متبرّکه، آشنایی با اقوام و سرزمینهای مختلف و تحقیق دربارهى ملل و نحلِ متفاوت است.
علاوه بر منابع صوفیه، سفرنامههای ناصر خسرو، رحلهى ابنبطوطه، رحلهى ابنجبیر، رحلهى ابنحوقل، سفرنامهى ابنفضلان و بسیاری دیگر، مبین این معنی هستند، هرچند که برخی از نامبردهگان داعیهى تصوف نداشتند. اما در زندگی تمامی مشایخ صوفیه سفرهای طولانی و دورهای ثبت است؛ بهطوری که بسیاری از کبار صوفیه در موطن و مسقطالرأس خود فوت ننمودهاند و مزار ایشان درغیر موطن شان واقع است. مانند ابنعربى، مولوی، خواجه احمد ابدالی، رازی، بایزید ... در قرآن آیات فراوانی دربارهى سفر و اهداف و مقاصد آن آمده است: «قُلْ سِیرُوا فِیالْأَرْضِ ثُمَّ انظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُالْمُکَذِّبِینَ، ۶: ۱۱»
سفر در حکمت یونیایی: «منطق» و «حکمت مشّاء» از آن رو منتسب به«ارسطو» گردید که ارسطو آنها را تدوین و تصحیف و تبویب کرد؛ ورنه پیش از او همه حکمای یونانی برای آموزش ایدههای خود شیوهى مشایی داشتند. آنها حکمت و دانش را محل بهمحل، کوچه بهکوچه مىبردند و «چهره بهچهره» بهشهروندان منتقل مىنمودند. حتی «سقراط» نیز شیوهى سیاری (مشایی) داشت، در میادین و معابر آتن راه مىرفت و با مخاطب باب سخن مىگشود و خویشتن را «تجهیلعارف» مىنمود ...
مطالب در این باب زیاد است. طالبین مىتوانند بهمنابع مربوطه مراجعه کنند. بعد از حکمای یونان این شیوهى تبلیغ مورد استفادهى عیسی مسیح و حواریون و رسولان او قرار گرفت، عیسی همواره سیار بود، سراسر اناجیل آکنده از گذارش سفرهای آن بزرگوار است. او بهرسولان توصیه مىکرد که مانند مرغان هوا باشند که توشه و انباری ندارند، معهذا هرجا مىرسند قوت شان آماده است ...
سپس این روش «سیاری و مشایی» مورد استفادهى مبلغان اسلامی و فرقههای دراویش قرار گرفت. مبلغان در معابر با خود آواز مىخواندند و منظورات خود را زمزمه مىکردند. حتی درب خانههای مردم را «دقالباب» مىکردند و نکتهى بهصاحبالبیت مىآموختند، یا او را دعوت بهایدهى خود مىنمودند ... کلمهى «درویش» که وارد فرهنگ عربی نیز شده است، از «درپیش» آمده که مراد از آن «عزیمت بهدرب خانههای مردم بهقصد آموزش حکمت بوده است.»
اتفاقا امروزه ثابت شده که موفقترین شیوهى تبلیغات و پیام رسانی همانا روش «چهره بهچهره» مىباشد. حتی در دنیای فرامدرن با وجود این تکنولوژی فوق مدرن در عرصههای ارتباطی و با این انفجار اطلاعات، مبلغان ادیان واپس بهتبلیغات چهره بهچهره روی کردهاند. امروزه مهم نیست شما در کجا زندگی مىکنید؛ هرجا قدم بگذارید مبلغان ادیان و مذاهب با در دست داشتن چند جزوه و برگهى تبلیغاتی، سر راه شما سبز مىشوند و با شیوههای بسیار سنجیده و موأدبانه باب گفت وگو را با همان زبان مادری شما باز مىکنند. افرادی از آنها سر چهار راهها هستند، بههتل محل اقامت شما مىآیند، حتی بهکافه بارها هم مىروند ...
أبوالفرج ابنالجوزی کهعلیالاصول مخالف سرسخت صوفیان است و بههمهى راه و رسم ایشان ایراد مىگیرد، دربارهى سفر ایشان نیز خرده گرفته و در کتاب «تلبیس ابلیس» ۳۵ مورد تلبیس برای صوفیان مىشمارد که یکی از آنها سفر ایشان است: «ابلیس بسیاری از اینان را فریفته که بدون مقصد معین و بدون مقصد طلب علم بهسیر و سفر بیرون شوند؛ تنها و بدون زاد و توشه؛ و نام آنرا توکل بگذارند و کاری که همه فوت فضیلت و فریضه است، طاعت انگارند. پیغمبر سفر بىهدف را نهی کرده، و نیز فرموده است:
«لا زمام و لاخزام و لارهبانیة و لا تبتل ولاسیاحة فیالإسلام» (ریاضت کشان بنیاسرائیل بهبینی خود حلقهى میانداختند بهنام «زمام»؛ نیز حلقهى موئین بر یکی از دو پرهى بینی قرار مىدادند بهنام «خزام»؛ گاه نیز «خزام» را بهاستخوان ترقوه میانداختند؛ «رهبانیت» معلوم است، و «تبتل» یعنی تاریک دنیا شدن و زن نگرفتن؛ «سیاحت» یعنی ترک شهر و دیار خود گفتن و سر درکوه و بیابان گذاشتن) پیغمبر فرموده است: «سیاحت امت من در جهاد و مسافرت حج و عمره است». از امام احمد حنبل نقل است که گفت: «سیاحت در اسلام جایی ندارد و پیغمبران وصالحان اهل سیاحت (بهخاطر سیاحت) نبودهاند».
پیغمبر سفر رفتن بهتنهایی را چنین نهی فرموده: «تک سوار شیطان است و دو تک سوار دو شیطان؛ سه سوار با هم مىشود کاروان شیطان» شب تنها بهسفر بیرون رفتن هم نهی شده؛ و نیز گفتهاند که هرگاه کار انسان در سفر تمام شد فوراً نزدخانوادهى خویش بازگردد... "تلبیس ابلیس" داستانها در اینباره آورده.(۲۰۰)
تصوف و فلسفه
فلسفه و تصوف در ماهیت خود ارتباط ناگستنی باهم داشتند و دارند، چنانکه هردو از یک منبع سرچشمه میگیرند، بهویژه از این بابت که هم در درون حکمت مشّاء و هم در بطن فلسفهی نوافلاطونی گرایشهای متفاوتی نسبت بهسازگاری فلسفه و عرفان وجود دارد. پیش از اینها و بیش از اینها «سقراط» مظهر کاملی از یگانهگی و امتزاج چهار عنصر فلسفه و عرفان و قانون و اخلاق است.
ولی در طول تاریخ بهاثر شرایط زمانی و مکانی و نیز تفاوتهای ادراکئ بشری و سوءتفاهمها و سوءبرداشتهای دو گروه از همدیگر، مخالفتهای بین آنها شکل گرفته و آنهارا بهدو مسیر موازی و مجزی منشعب نموده است. در بخشهای نخستین خواندیم که فلسفهی یونانی در امتداد مسیر خود بهشعبهها و شاخههای متعدد تقسیم شد. از اخلاق سقراطی تا عرفان افلاطونی تا خردگرایی ارسطویی و زهد دیوگنسی تا دمغنیمتی و عشرتطلبی رواقی ... همه و همه محصول چند قرن تکامل فلسفهی یونان است.
از این میان دو رشته بسیار برجسته و فربه گشته و تا عصر ما امتداد یافته، وارد جوامع ما گردیده و با اصول اعتقادات ما درهم آمیخته است. که امروزه از آنها با این تقسیمبندی نام میبریم: یگ گروه اهل «معرفت» برپایهی حس باطنی شدند که نام آن حس باطنی را «عشق» گذاردند (همان اُروس افلاطونی) و بر تفضیل آن بر عقل افراط میداشتند؛ این را میگوئیم «تصوف». گروه دیگر اهل «حکمت» بر پایهی استلالات عقلی شدند <که از آنها بهتکرار تحت عنوان ارسطوئی و مشّائی نام بردهایم> عمده اختلاف این دو بر اصالت عرفان و برهان است و اینکه کدامیک بر دیگری تقدّم دارد.
فلاسفه معتقداند که روش برهان عقلی را باید بر ذوق عرفانی (و یا بهعبارتی برهان را بر عرفان) مقدم داشت، درحالیکه عرفاء بهعکس این معتقداند و میگویند که عرفان (ذوق) بر برهان (عقل) مقدم است. اهل عرفان بهسوی معرفت شهودی سیر میکنند و بهذوق و علم شهودی (بدون نیاز بهبرهان عقلی) اعتقاد دارند، زیرا آنها قلب را مرکز کشف و هبوط (فرود آمدن) تجلیات ربوبی و معرفت لدنّی میدانند و مسئولیت مجرد نظری عقل (فلسفه و علم کلام) را بهکناری مینهند. روشهای عقلی را بهسخره میگیرند و اصحاب آن را استهزاء مىکنند.
بالمقابل شواهدی دردست نداریم که نشان دهد اهل حکمت تعرضی را بهاهل معرفت سامان داده باشند، احتمالاً آنها بهاثرغرور فیلسوفانهی که دارند، اهالی تصوف را یک مشت افراد عوام با خصوصیات روانپریش، خیالپرداز و افسردهحال مىبینند که نظرات شان ارزش پردازش ندارند! اما صوفیان بههر مناسبتی متعرض فلاسفه شدهاند و روشها و فرمولهای ایشان را تخطئه و هجوکردهاند. در اینجا مختصری بهدید ارباب معرفت نسبت بهفلسفه و علوم عقلی و استدلالی مىپردازیم. بهعنوان یک نمونهى کلی، مولوی را که از اجلّهى عرفاء است برگزیدیم:
مولانا جلالالدّین محمد بلخى (۶۰۴ ـ ۶۷۲ ، ھ ق) مشهور بهمولوى از "فقه" به"عرفان" گذر کرده است، خیلى واضح است که سر راه خود فلسفه را دیده و با حوزههاى نظر و اسالب و شیوههاى براهین فلسفی آشنا شده است. نزدیکترین دوست مولوی «صدرالدین قونوی» است که خود ذو وجهین است، یعنی همزمان هم یک فیلسوف تمام عیار است و هم یک عارف کامل و واصل. لٰکن مولوی نهتنها دوست ندارد فیلسوف خوانده شود، بلکه مدام از جدال آشتىناپذیر خود با فلسفى و فلسفه گذارش مىکند. از روى تحقیر و اهمال، فلسفه را "علم بناى آخور" مىخواند.(۲۰۱) و فیلسوف را حکیمک(۲۰۲) فلسفى(۲۰۳) و مفلسف = فلسفه زده(۲۰۴) صدا مىزند. وى فیلسوف را کسى مىداند که در بند معقولات گرفتار آمده و در گل بمانده است. فقط صوفى شهسوار عقل است.(۲۰۵)
بهاعتقاد مولوى، فلسفه، خاصه بخش مابعدالطبیعهى آن، بارزترین جلوهى علم تقلیدى است. چرا که با افضل معلوم ـ ذات بىچون ـ برخوردى مبتنى بر بیگانهگى و نهیگانهگى و الفت پیشه کرده است. چنین است که مولوى «علت اولى» خواندن خدا را سقیم مىداند(۲۰۶) و از قول خداوند داد مىزند: «چار طبع و علت اولى نى ام»(۲۰۷) فلسفى میان استدلالهاى خود گم شده و همان دلایل را واسطهى بین خود و حقیقت قرار مىدهد. دخان را دلیل بر وجود آتش گرفته است، حال آنکه این دلیل، همانند عصاى است که تنها بر کورئ فلسفى دلالت تواند کرد؛ آنکه داراى بصیرت باشد، عیان و بىواسطه آتش را حس مىکند و در اندرون این آتش خوش است.(۲۰۸)
در موضع دیگر مثنوى لطیفهى را نقل مىکند بدین مضمون که «کسى سیلئ محکمى بر قفاى دیگرى بنواخت، سپس از وى پرسید که صداى «طراق» از دست من بوده است، یا از قفاگاه تو؟!»
بهپنداشت مولانا دلیل بهجاى آنکه رهنمونى بهسوى حقیقت باشد، حجابى است بین فاعل شناسا و موضوع شناخت. لذا فلسفى از حواس اولیاء بیگانه است.(۲۰۹) مولوى مىگوید تلاش و تکافوى فلسفى اورا از مقصدش دورتر مىکند، درست مانند کسى که پشت بهمقصد بدود.(۲۱۰) فلسفى که دلش آکنده از شکها است و در پیچ و تاب تردیدها گرفتار آمده، گهگاه اعتقادى از خود بروز مىدهد، امّا بلافاصله رگ فلسفه دراو جنبیدن مىگیرد و رسوایش مىکند.(۲۱۱) عمق بیزارى مولوى از فلاسفه چندان است که حتى در یک موضع مثنوى، حکم بهکفر فلسفى مىکند.(۲۱۲) هرچند که مرادش تکفیر فلاسفه [چنانکه غزالى در "تهافتالفلاسفه " کرده است] نیست.
واقع آن است که نقار مولوى در اصل با فلسفهى ارسطو است که بهحکمت و فلسفهى "مشّاء" شهره است. (که با استفاده از روش بحث و استدلال، ولی بدون التزام بهوحی در پی حقیقت راه میپویند.) وگرنه مولوى چه بپذیرد، یا نپذیرد، در وهلهى اول گرفتار فلسفهى افلاطون است و خود یکى از سران "نوافلاطونى" شناخته مىشود. نظر «اروس» افلاطون سنگ زیرین نظر مولانا در خصوص زمزمههاى روح بههوای بازگشت است که در مثنوى مىگوید.(۲۱۳) مولوى در مراتب بعدى یک التقاطئ بهتمام معنى است؛ لذا برخى او را متهم مىکنند که نظر افلاطون را با مسیحیت رومى و اعتقادات ابنعربى درهم آمیخته است.
بهباور مولانا هستئ انسان جز "روح" و "اندیشه" نیست.(۲۱۴) گاهى از این پیشتر مىرود، نهتنها جان آدمى، که وجود تمام کائنات را از جنس معرفت مىداند.(۲۱۵) بهپنداشت مولوى آدمى «مرغ باغ ملکوت» بوده، موقتاً در این «دیر خرابآباد» نزول کرده؛ ولى در اینجا دلخوش نیست ومدام در شوق بازگشت باشد.(۲۱۶) مولانا <درست مانند افلاطون> چندان شیفتهى بازگشتاستکه بهمحضى لب مىگشاید، اولین سخن از بازگشت مىزند. آثار مولوى مشحون از همین معانى است. در ذیل بهیگانهگى نظر مولوى با عالم مُثُل افلاطونى توجه مىکنیم:
بشنو از نى چون حکایت مىکند = ("نى" = کنایه از حنجرهى آدمى ـ ندای درونی)
از جدایىها شکایت مىکند = (از زمانی که از اصل خود [عالم اروس افلاطونی] جدا شدهام)
کزنیستان تا مرا ببریدهاند = (من خودم نیامدم، مرا بهزور آوردهاند. من از اصلم بریدهام ...)
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند = (اینجا برای من خوش نمیگذرد، مدام در ناله و فغانم)
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شــــرح درد اشـــتــیاق
هرکسى کو دورشد ازاصل خویش بازجوید روزگار وصل خویــش
من بههــــر جمــــعیتى نالان شـدم جفت بدحالان وخوشحالان شدم
هر کسى از ظــن خود شد یار من از درون من نجست اسرار مــن
نى حدیث راه پر خــــون مىکـــند قصههاى عشـــق مجنون مىکند
بشنوید اى دوســــتان این داســتان خود حقیقت نقــــد حال ماست آن
باز آمــــدم باز آمدم از پـــیش آن یار آمـــدم
درمن نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شـاد آمدم شاد آمـدم وزجمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من بهگفتار آمدم
بالا روم بالا روم آنجا روم آنجا روم بازم رهان بازم رهان اینجا بهزنهار آمدم
من مرغ لاهوتى بودم دیدم که ناسوتى شدم
دامــــش ندیدم ناگهان در وى گــرفتار آمدم
من نورپاکم اىپسر نىمشت خاکم اىپسر آنجا بیا ما را ببین اینجا سبکسار آمدم
مارا بهچشم سرمبین مارا بهچشم دل ببین کآخرصدف مننیستم مندرشاهوارآمدم
ما ز بالائیـــم و بالا مــىرویم ما ز دریائیـــم و دریا مىرویم
هم ازینجا و از آنجا نیــستیم ما ز بىجائیم و بىجا مىرویم
کشتئ نوحیم در طــوفان نوح لاجرم بىدست و بىپا مىرویم
قل تعالوا آیتیست ازجذب حق ما بهجذب حــق تعالى مىرویم
احتراق است اندراین دور قمر زان جهت فوق ثـــریا مىرویم
خواندهاى انّا الیه راجـــعون؟ که بدانى تا کـــجاها مـــىرویم
شمس تبریزى بیا هـــمراه ما ما بهکــوه قاف عنـــقا مـىرویم
* این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطـــن جاى است کآن را نام نیست
* گر بهصورت من ز آدم زادهام
من بهمعنى جِدّ جِدّ افتادهام = (جِداًّ از عالم بالا آمدهام)
* شرح این هجران و این خون جگر ایــن زمان بــگذار تا وقتـــى دیـــگر
عین همین مطلب را شمس الدّین محمد حافظ شیرازى (م ۷۹۷ ، ھ ق) مىگوید:
فاش مىگویم و از گفتهى خود دلشادم بندهى عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شــرح فراق که دراین دامــــگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم وفردوس برین جایم بود آدم آورد در ایــــن دیر خـــراب آبادم
این مفاهیم عیناً از زبان افلاطون جاری شده است:
«... در آنجا که در زمرهى گروه سعداء و از یاران زئوس و دیگر خدایان بودیم، حقیقت صافى درخشان در مقابل دیدهگان ما جلوهگر مىشد و در تمام زندگى آن در سعادت رؤیائ إلٰهی بهسر مىبردیم. و در اسرارى شرکت داشتیم که شایسته است آنرا اسرار «طوباویان» خوانیم ... رؤیاهاى پاکیزه، جان ما را مىپیراست و ما پاک و آرام و خرم و خوشبخت بودیم و هنوز بار جسد که چون مروارید در صدف دردرون آن محبوس گشتهایم بر دوش ما سنگینى نمىکرد.» (از متن «فدر»)
مولوى مسیر بازگشت را نشآت گوناگون مىداند که از جماد بهنبات، از نبات بهحیوان، از آن بهانسان و از انسان بهملک و از ملک هم پرانتر و بالاتر میرود: «آنچه اندر وهم ناید آن شوم»(۲۱۷) افزون برآن، مولانا در دفتر اول مثنوى تمثیلى مىآورد، و صیادى را تصویر مىکند که بهسوى سایهى مرغى تیر مىاندازد.(۲۱۸) این مطلب با تمثیل "غار" افلاطون مشابهت تام دارد. در مواضع دیگر نیز یگانهگى نظر مولوى با "مُثُل" افلاطون بروز مىکند.(۲۱۹) و آنچه در باب نظریهى معرفت مىآورد، بهافسانهى "تذکر" افلاطون نزدیک است.(۲۲۰) در باب موسیقى نیز مولانا صراحتاً توافق خود را با آنچه حکماء در مورد منشأ پیدایش موسیقى گفتهاند، ابراز مىدارد.(۲۲۱) در مورد خلق مداوم و ظهور آن بهآن عالم نیز بهنظر هرقلیطوس نزدیک مىشود.(۲۲۲) در در زهد و عرفان محض بهفلسفهى دیو جانس نزدیک مىشود.(۲۲۳)
در بسیارى از مواضع مثنوى، مجالس سبعه، فیه مافیه و کلیات شمس بهمسائل و موضوعات فلسفى پرداخته شده است. خاصه مثنوى هیچجا از بینش فلسفى تهى نیست و کمتر مسأله از امّهات مباحث فلسفى است که مولانا در مثنوى مطرح نکرده باشد و جواب برهانى، یا تمثیلى براى آن نداشته باشد.(۲۲۴) فىالمثل در دفتر دوم بین خواجه و غلام بحثى در مورد جوهر و عرض در مىگیرد(۲۲۵) که ضمن آن مولوى جوهر و عرض را بهبیضه و طیر تشبیه مىکند که هرکدام از دیگرى زاده مىشوند.(۲۲۶) در حالىکه، در جاى دیگر جوهر را غرض و عرض را طفیل مىداند.(۲۲۷) در داستان موسى و شبان، عین نظر گزنفون در خصوص خردهگیرى بر اسطورهشناسى هومر را بردید آن چوپان نسبت بهخدا تطبیق مىکند. خدا در نظر آنچوپان مانندخودش داراى موهاىژولیده، لباسهاى ژنده وچارُق وپاتابه بود.(۲۲۸)
در دفتر چهارم بین دهرى و مؤمن مناظرهى داغ در خصوص قِدم و حدوث عالم ترتیب مىدهد.(۲۲۹) این بحث که بهروش غیر برهانى اداره مىشود، بیشتر مناظرهى موسى با ساحران وابسته بهدربار فرعون را تداعى مىکند.(۲۳۰) مؤمن قائل بهحدوث و دهرى معتقد بهقِدم عالم است. قابل درک است که نفس طرح بحث قِدم و حدوث (که از مباحث پایهاى در حکمت مشّاء است) خود حکایت از دل مشغولى مولوی نسبت بهموضوعات فلسفى دارد. خاصه آنچه مولوی را بهموضعگیرى تند در برابر فلاسفه نسبت بهامر قدم عالم واداشته، حساسیت او نسبت بهادلهى فلاسفه، مبنى برقدم عالم است. فلاسفه مىگویند: «صدور حادث از قدیم محال است» و همین نکته اسباب نگرانى مولوى را فراهم مىآورد.(۲۳۱) مولوی از زبان مؤمن، دهرى را منکر خلاّق مىشمارد.(۲۳۲) و قول فلاسفه بهقدم عالم را متضمن انکار صنع و نفى ابداع مىانگارد. و خود مولوی کاروان در کاروان را مىبیند که دم بهدم از عدم بهسوى هستى رهسپاراند.(۲۳۳) (نظر غزالى در تهافةالفلاسفه) و حق را وارث همهى حادثات مىشناسد.(۲۳۴) و عدم را خزانهى صنع حق مىشمارد.(۲۳۵)
در باب روشهاى مألوف فلاسفه نیز باید گفت با اینکه مولوی استدلال را پاى چوبین مىداند و آنرا سخت بىتمکین مىشمارد.(۲۳۶) معهذا سراسر مثنوى مشحون از استدلالهاى تمثیلى است. هرچند استدلال تمثیلى نزد منطقیان بههیچ روى اعتبار دیگر انواع استدلال، بهویژه قیاس را ندارد، امّا بههرحال یکى از شیوههاى استدلال است که اهل منطق حجّیت آنرا پذیرفتهاند. تمسّک مولوی بهروشهاى استدلالى مبیّن این حقیقت است که ایشان علاوه بر عواطف مخاطبان، قوهى عاقلهى آنان را نیز مورد عنایت قرار داده است. کوشش شکوهمند و قرین توفیق مولانا در امر تفهیم مسائل بهمخاطبان، در سراسر مثنوى مشهود است. چنانکه مولوی در مثنوى، مزید بر یک عارف بزرگ، در هیأت معلم مسئول و دلسوز نیز ظاهر مىشود. همین نکته است که شیوهى استفادهى مولوی از دلیل را با شیوهى فلاسفه از آن متمایز مىکند، مولوی هیچگاه از دلیل و برهان براى اثبات ادعاى خود استفاده نمىکند، بلکه استدلال را براى طرح و تفهیم ادعا بهکار مىبرد.
قصد او از آوردن مثال (استدلال تمثیلى) در مثنوى آن است که مستمع را بهخوبى و روشنى متوجه مفاد ادعاى خود و ملازمات آن بنماید و بهقول خود مثنوى «خِرَد را از حیرانى وا خَرَد.(۲۳۷) اوضاع در مورد آیات و احادیث بهکار رفته در مثنوى نیزى بههمین صفت است، بیشتر احادیث بهکار رفته در مثنوى و دیگر منابع عرفانئ مشابه از حیث سندیّت قابل مناقشه و محل تأمّلاند، امّا این امر هیچ خدشهى بهاعتبار مدعیات مطرح شده در این قبیل متون وارد نمىسازد، چرا که احادیث نهبراى اثبات مدعى، که جهت روشن شدن و تفهیم مدعى و حداکثر منحیث شاهدى برآن مطرح مىشوند.
مثنوى گفت و گوى است بین دنیاى درونئ مولوى و مخاطبان بیرونئ او؛ هرچه جز آن، بهانهى است براى تبیین این تجربه و در خدمت تفهیم آن براى مخاطب. در مثنوى هیچ مدعاى بهصرف تمسک بهاستدلال، یا استناد بهآیه و حدیث اثبات نشده است، همانگونه که هیچ مدعاى نیز صرفاً بهواسطهى تمسک بهاین امور، ابطال نگردیده است. و این عمل با روش فلاسفه که دلیل و برهان را تنها وسیلهى ارزیابئ صحت و سقم مدعیات مىدانند، تفاوتى بنیادین دارد. نزد فلاسفه استدلال امرى است که سخن بدان آغاز مىشود و با آن پایان مىپذیرد و نتایج آن دارای اعتبار است؛ امّا نزد مولوی ایمان مبتنی برحس باطنی (عشق) است که نیازی بهاستدلال ندارد و با استدلال هم زیادت و نقصان نمیپذیرد.
سید محمد رضا علوی