سید محمد رضا علوی : حکمت یگانه ، حکمت چهارده هم = شیعۀ اسماعیلی ، ریشه های تاریخئ اسماعیلیه:
۱۴
ـــــــــــــــــــــــــــــ
شیعه ی اسماعیلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسماعیلیه
شمار قابل توجهی از هموطنان ما پیرو مذهب شیعهی اسماعیلی هستند که خود را «اسماعیلیه» میخوانند. آنان در شهرکابل، ولایات پروان، بامیان، نورستان، ننگرهار و ولایات شمالی کشور، از بلخ تا بدخشان زندگی میکنند. آنان مسلمانان وطندوست، صلحدوست، فرهنگپرور، خردگرا و دانشگستر هستند و نقش عظیمی در حیات ملی کشور ایفا میکنند؛ در میان خودشان انسجام داخلی قابل تحسین دارند و همهی اینها باعث شده است که یک گروه انسانئ فعال و اثرگذار در کشور باشند؛ بهمقامات بالای حکومتی و اداری و تولیدی و رسانهای کشور دست دارند و از سطح زندگی شرافتمندانه برخورداراند. تعداد جمعیت این هموطنان عزیز مارا حدود یک میلیون نفوس تخمین میزنند که در پیوند با دیگر همگنان خود در کشورهای هند، ایران، آفریقا، کانادا... بهزندگی مذهبی خود ادامه میدهند.
همهی ایشان پیرو فرقهی «نزاری» هستند که امروزه در سراسر دنیا بهفرقهی «آقاخانیه = شیعیان امامی اسماعیلی نزاری قاسمشاهی آقاخانی» نیز شهرت دارد، چون رهبری ایشان با «شاهزاده صدرالدین آقاخان محلاتی» است که امام زنده (امام زمان) فرقه میباشد و چهل و نهمین امام از سلسلهی امامانی است که شیعیان اسماعیلی بدانان اعتقاد دارند.(۱) نزاریه تنها فرقهی اسماعیلیه است که امروزه امام حاضر دارد. نزاریه پرجمعیتترین شاخه از مذهب شیعهی اسماعیلیه هستند و بیش از دو سوم اسماعیلیان را تشکیل میدهند. اسماعیلیه سومین فرقهی بزرگ در تشیع است. جمعیت جهانئ آن را حدود پانزده میلیون نفوس تخمین میکنند.
گروه دیگر، مستعلوی هستند که به«بُهره» (بروزن شُهره) مشهور است و در نواحی جزیرةالعرب، عمان، جزایر زنگبار، تانزانیا، پاکستان، کشمیر، گجرات، بمبئ، اجمیر، مرواره، راجپوتا، کورج ... و سوریه بهسر میبرند.
از زمان ناصر خسرو العلوی الموسوی (۳۹۴ ـ ۴۸۱ ، ه ق) تا اوایل قرن حاضر ترسایی، مرکزیت بخش آسیای میانهی اسماعیلیه، از «طایفهی نزاریه = آقاخانیه» در افغانستان استقرار داشته و از درهی یمگان در بدخشان تا درهی کیان در ولایت بغلان استوار بوده است. در قرون اخیر امور اسماعیلیان توسط سادات کیانی اداره میشود. اسماعیلیان در تحولات دههی هفتاد صدمات شدیدی متحمل شدند، کتابخانههای ایشان سوزانیده شد، بهخصوص کتابخانهی زنجیرهی «ناصر خسرو» که در شهرهای بزرگ کابل، مزار شریف، پلخمری، بغلان... فعالیت داشت و هریک حاوی کتب بسیار نفیس و قدیمی بودند، باخاک یکسان شدند.
همچنین در این حوادث اموالشان غارت گردید، افرادشان بهقتل رسیدند و بسیاری روانهی دیار مهاجرت شدند، دولت کانادا برای اسماعیلیههای افغانستان امتیاز ویژهی مهاجرتی قایل شد و تعداد کثیری از ایشان دیار اجدادی خود را ترک کردند. آرزو میکنم اینگونه حوادث دیگر در کشور ما تکرار نشود.
در سال ۲۰۰۹مرکز اسماعیلیان آقاخانیه در کشور تاجیکستان نیز افتتاح شد و تعمیر مرکزئ اسماعیلیان در شهر دوشنبه دایر گردید. دربارهی شمار پیروان این مذهب در تاجیکستان اطلاع دقیقی در دست نیست، گفته میشود جمعیت آنها بالغ بر ۲۰۰ هزار نفر میباشد که بیشتر در منطقهی پامیر و شهر دوشنبه ساکناند.
در بدو نظر از نمادها و ظواهر اسماعیلیه چنین بر میآید که ایشان پیش از هرچیز یک فرقه از تصوف باشند. اما آن یک مذهب است، از خود اصول و ضوابطی دارد، از جمله عرفان و تصوف نیز دارد. صوفیان بزرگی در دامن خود پروریده که هریک شهرهی آفاقاند پرشورترین آنها عینالقضات همدانی و منصور حلاج است که هردو وحدت وجودئ افراطی بودند.
نزاریان و مستعلویان: شیعیان "اسماعیلیه" در طول تاریخ خود دچار انشعابات زیادی شدهاند؛ اما تقسیم ایشان بهدو فرقهی نزاری و مستعلوی مهمترین انشعابی است که آثار زیادی بر فعالیتهای ایشان داشته است. امروز بهدو طایفهی "آقاخانیه" و "بُهره" تقسیم میشوند که هریک بهنوبهی خود بازماندهگان همان دو فرقهی «نزاری» و «مستعلوی» هستند. بهتر است در همین ابتدای بحث با ریشههای اختلاف این دو فرقه آشنا شویم:
در سال ۴۸۷ (ه ق) هنگامی که خلافت ائمهی فاطمی، با مرکزیت مصر در اوج اقتدار و شکوه بود، امام المستنصربالله نهمین خلیفهی فاطمی در گذشت. طبق قاعدهی امامت اسماعیلی و بنابر حکم آشکار پدر باید «نزار» فرزند ارشد المستنصربالله بهجای پدر بهامامت میرسید؛ اما طی دسیسهی بهقتل رسید و امیر قشون فاطمی جانب «مستعلی» فرزند دوم المستنصربالله را گرفت و امامت را حق او دانست. در نهایت، خواست نظامیان بهکرسی نشست و مستعلی منحیث دهمین امام فاطمی بر اریکهی قدرت تکیه زد. چون این جانشینی مستند بهحکم آشکار خلیفهی پیشین نبود، نتوانست تمام اسماعیلیه را راضی و خشنود کند.
این وقایع که در مرکزیت خلافت فاطمی روی داد اسباب شکاف عمیق در میان اسماعیلیان در سراسر عالم اسلام نیز گردید و آنان بهدو فرقه تقسیم شدند. نزاریها در ترتیب امامها با مستعلیها مشترک هستند و ۹ خلیفهی اول فاطمی را بهعنوان امام میپذیرند؛ اما در جانشینی مستعلی بهجای نزار اختلاف نظر دارند. با آنکه خلافت فاطمی در نسل مستعلی ادامه پیدا کرد؛ اما از آنپس فاطمیان در مصر دچار هرج و مرج شدند و در بلاد شام و پارس نیز با انشعابات مواجه گشتند.
حسن صباح )۴۴۵ ـ ۵۱۸ ، ه ق) که در سال ۴۷۳ در عهد حیات المستنصر بالله و بنا بهحکم او «داعی» شده بود و بهنشر دعوت در بلاد پارس مشغول بود، بههواداری از نزاریه بهپا خاست؛ از مصر برید و جداگانه و مستقل بهدعوت پرداخت. در سال ۴۸۳ (ه ق) = ۱۰۹۰(م) حکومت نزاری را در «الموت = قزوین ـ ایران» تأسیس کرد، مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را بهکوهها و دژهای کوهستانی مستقر نمود و اسم مقر خود را «آشیانهی عقاب» نامید. وی در یک خانوادهی شیعهی امامی اثنیعشری در قم زاده شده بود، پدرش علی بن محمد بن جعفر صباح حمیری، از اهالی کوفه بود که اصلیتش بهحمیریان یمن برمیگشت.
حسن صباح برای پیشبرد آرمانهای اسماعیلی، مخوفترین سازمان بهوجود آورد، دست بهیک رشته ترورها زد و وحشتی زیاد آفرید. فدائیان او عقابوار دشمنان خود را صید میکردند و اغلب شبهنگام بهمحل اقامت قربانیان حمله میبردند. در این مورد کتاب رمانتیک و جنجالی (شاید هم ساختهگی) «خداوند الموت» صحنههای را گزارش میکند که دود از کلهی آدم بلند میکند.
سیاست ترور شخصیتهای برجستهی دولتی و مذهبی، برای آن بود تا رعب و وحشتی در دلهای ارکان مذهبی و لشکری و کشورئ دولت سنیمذهب سلجوقی بیاندازد و آنان را از صدور فتواهای که موجب تضعیف اسماعیلیان و بدنامی آنان در میان مردم میشد، باز دارد و دولتمردان را نیز وامیداشت که از شدت عمل در برابر اسماعیلیان بکاهند. از جمله سرکتههای که کشتهاند نظامالملک وزیر است.
پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندانهای ترک حاکم بر بلاد پارس را پی گرفتند و بهمدت ۱۷۰ سال در ارتفاعات الموت دوام کردند.
آنان در دو جبهه با عباسیان و سلجوقیان جنگیدند. تا اینکه با تازش مغولها بر بلاد پارس، بهناچار با سلطان جلالالدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان بهستیز پرداختند؛ سرانجام «رکنالدین خورشاه» واپسین امام و رهبر اسماعیلیان الموت در سال ۶۵۱ (ه ق) در برابر هلاکوخان گردن فرود آورد و چندی پس از آن بهدست مغولها کشته شد. مغولان دژهای الموت را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلیان بهراه انداختند. از آن پس اسماعیلیان مقاومت خویش را در دژهای متعلق بهخود در نواحی خراسان، ماوراءالنهر، ماوراء قفقاز، شام و لبنان پیگرفتند.
صدها سال بعد، بهتأسی از حسن صباح، دومین آشیانهی عقاب را سادات کیانی در درهی کیان برپا نموده و امور دعوت و مکیگری خود را از آنجا سامان دادند. این عمارت که شکل کلاهفرنگی دارد، تا هنوز استوار است. و من شخصاً در سفری که بهسال ۱۳۶۹ (ه ش) بهدرهی کیان داشتم، بهاتفاق سید منصور نادری از آن دیدن نمودم و از توضیحات سید منصور مستفید شدم. بر سر درب این ساختمان نقش یک عقاب در حال فرود بر سر طعمه نقش بسته و زیر پای آن نوشته است: «پرواز آزادی» در قاعدهی تحتانی آن این شعر نوشته شده است:
چون عقاب کهکشانها طعمه میجویم بهقاف
زرق ما در لانههای مرغ و مور و مار نیست
جنبشهای مرتبط با اسماعیلیه در تاریخ اسلام نقشهای بزرگی ایفا کرده و تختهای زیادی را واژگون نمودهاند، همواره دشمن سرسخت خلفای عباسی و مرکزیت بغداد بودند؛ با سلجوقیان جنگیدهاند، با غزنویان، با مغولان ... و با هرقدرت مرکزئ دیگر. نتیجهگیری ابتدائی که از تاریخ مبارزات اسماعیلیان و اعتقادات آنان عاید میشود این گمان را بهوجود میآورد که شاید اسماعیلیه بیشتر یک جنبش سیاسی <درپوشش دین> بوده، تا یک جریان فکری یا عقیدتی؛ اما خود اسماعیلیه این نتیجهگیری را قبول ندارد؛ آنان خود را شیعهی اصیل و فرقهیهادیه و ناجیهی اسلامی میدانند که همواره در طریق مستقیم دین استوار بودهاند.
سید امیرحسین شاه خلیلی، رهبر اسماعیلیهی ایران در این مورد میگوید: «طریقت شیعهی امامی اسماعیلی یک گروه سیاسی با اهداف معین سیاسی نیست، بلکه یک مذهب إلٰهی است که بر طبق آیات قرآن مجید و سنت رسول اکرم(ص) و ائمهی هدی(ع) تنظیم یافته. قیام پیروان این طریقت بر ضد ظلم و جور و کفر زمان، جزئی از تعالیم مذهبی آنها است؛ نهاینکه این مذهب یک مذهب سیاسی باشد. چنانکه هر زمان که این امکان را داشتند که بدون قیام سیاسی در اشاعه و تعبیت از مذهب خود آزاد باشند، هرگز بهقیام و مبارزهی سیاسی متوسل نشدند.»(۲)
ریشه های تاریخئ اسماعیلیه:
بحث شیعه و سنی در اصلیت خود یک بحث سیاسی است که بهامر جانشینی سیّد برگشت میکند. شیعه بهکسانی گفته میشد که علی بن ابی طالب را شایستهی جانشینی میدانستند؛ و سنی کسانی بودند که سه خلیفهی اول را بر علی تقدم داشتند و علی را خلیفهی چهارم دانستند. این مطلب بعدها بهبحثهای کلامئ چون «ولایت» و «امامت» و «وصایت» و «خلافت» تبدیل شد و (از جانب شیعه) گفته شد که «امامت» بنا بر ارادهی إلٰهی و نص نبوی در وجود حضرت علی متعیّن شده است. این بحث در طول زمان و متأثر از حوادث محیطی و نفس انسانی، فربهتر و چاقتر شد و بهمرور فاصله ایجاد کرد. منافع قشری و طبقاتی نیز ایجاب نمود که فاصلهها روز بهروز بیشتر و عمیقتر گردد.
وگرنه، در ابتدای کار، هیچ اختلافی بین علی و خلفاء بر سر آنچه سیّد آورده بود، وجود نداشت؛ تنها میماند بحث اجتهاد و شیوههای عمل که امری کاملاً پذیرفته است و در هر دین و فرقه ساری و جاری میباشد. قبلاً خواندیم که افاضل صحابه و صحابیات مجتهد مسلم بودند، چه در زمان سیّد و چه بعد از ایشان فتوی دادهاند. در این میان علی و خلفاء افضل صحابه هستند و مجتهدین صاحب فتوی میباشند. اهل سنت تصریح دارند که علی نسبت بهعمر اعلم بوده و تعداد ۱۸ روایت بیشتر در سینه داشته است. علی در فتاوای خود سختگیرترین و با انضباط ترین شخص در میان صحابه بود؛ چندان که بهطور قطع میتوان گفت: «اگر علی امروز زنده بود، یک فرد سلفئ سختگیر بود. و اگر عمر زنده بود، یک اصلاحطلب عملگرا بود.» در این مورد کتابی است تحت عنوان «موسوعة فقه علی بن ابیطالب رضیالله عنه» که بالغ بر ۷۰۰ صفحه بهقلم «محمد رواس قلعه جی» تدوین گردیده و بسیار ارزشمند است.
بهدنبال قتل عثمان در سال ۳۵ هجری زمام حکومت بهدست علی افتاد و او سختترین برنامههای خودرا بهاجراء گذاشت. از آنجا که عدهی از مسلمین علی را امام اول میدانستند و جانشینی پیغمبر را از ابتدا حق او میپنداشتند، بعد از حضرت علی نیز فرزندان او را امام برحق دانستند. و این شد مبنای شیعهگری.
انشعابات شیعه: شیعیان بیش از هرچیز بهناسازگاری و انشعابات خود مشهوراند. هر فرقهی از یک اصل منشعب میشود و بهصورت یک فرع مستقل در میآید، لاجرم خود بهفرق دیگری تقسیم میشوند. این فرقهها برخی نزدیک بهاصل هستند و در اصول قضایا مخالفتی با هم ندارند، و برخی راهی کاملاً تازه در پیش میگیرند، آنچنان از اصل خود دور میشوند که بههیچوجه میان شان پیوندی تشخیص نتوان کرد.
شهرستانی فرقهی غلات "سبئیه" را نخستین انشعابی از شیعه میداند که در عصر حضرت علی رخ داده است. نیز طبق مندرجات "رجال کشی" عدهی غالی در زمان علی بودهاند که آن حضرت را خدا میدانستند؛ حضرت آنان را امر بهتوبه کرده و چون توبه نکردند، اعدام شان نمود. حسن نوبختی در «فرقالشیعه» و عبدالقاهر بغدادی در «الفرق بینالفرق» نیز بالتفصیل بهاین مطلب پرداختهاند که در بخش «سلفیت» بهآن اشاره کردیم.
پس از این موارد، تا سال ۶۱ (ھ) یعنی تا شهادت امام حسین، انشعابی در تشیع رخ نداده است؛ امام حسن و امام حسین منحیث ذریهی پیامبر در میان مسلمانان موقعیت ممتازی داشتند و عموم مسلمانان هم آنان را محترم میدانستند؛ لذا در زمان این دو بزرگوار، شبههی در میان شیعیان در امر امامت پیش نیامد و در این مدت بیست سال، انشعابی در شیعه رخ نداد. بعد از شهادت امام حسین شاهد انشعاباتی در تشیع هستیم که بر سر جانشینی مقام امامت اختلاف کردند. بههمینترتیب در طول تاریخ تشیع، اختلافاتی بر سر جانشینی مقام امامت بروز کرده است. همینطور بهمرور در هردوره بر سر حقانیت یا عدم حقانیت هرامامی بین خودشان نزاع کرده و از هم دور شدند. مهمترین فرقههای شیعه که در دو قرن اول و دوم انشعاب یافتهاند عبارتاند از:
کیسانیه: معتقدان بهامامت محمد حنفیه، بهجای علی بن الحسین.
زیدیه: معتقدان بهامامت زید بن علی، بهجای محمدبن علی.
ناووسیه: قائلان بهغیبت و مهدویت امام صادق.
فطحیه: کسانی که بهامامت عبدالله افطح، فرزند امام صادق قائل بودند.
سمطیه: معتقدان بهامامت محمد دیباج، فرزند دیگر امام صادق.
اسماعیلیه: مهمترین اختلافات که بهظهور شیعهی اسماعیلیه انجامید، بهدنبال وفات امام جعفر صادق در سال ۱۴۸ پدید آمد. اسماعیلیان گروهی شد که اعتقاد بهامامت اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق بهجای برادرش امام موسی کاظم کردند و از همینجا از فرقهی شیعهی دوازدهامامی جدا میشوند؛ و با ادامهی امامت در سلسلهی فرزندان امام جعفر صادق از طریق پسرش اسماعیل بیعت نمودند و بهاسماعیلیه معروف شدند؛ گروه دیگری که امامت حضرت موسی کاظم، پسر جوانتر امام صادق را پذیرفتند، بعدها با عنوان شیعیان اثنیعشری شهرت یافتند.
در عینی که هردو گروه خود را «امامیه» میخوانند. و موضوع امامت برای هردو گروه یک اصل بنیادی است، در تمیز ایشان باید گفت: «امامیهی اسماعیلیه»؛ «امامیهی اثنیعشریه» یعنی طبق اعتقاد هردو گروه، امامت در ذرّیهی علی و همسرش فاطمهی زهرا بهطور موروثی تداوم مییابد و جانشینی امامت بایستی طبق نصّ امام وقت صورت گیر و این تا روز قیامت است.
باز اسماعیلیه بهسه گروه منشعب شدند:
الف ـ اسماعیلیهی خالصه: که مدعی شدند چون امامت اسماعیل از طرف پدر ثابت است و امام جز حق چیزی نمیگوید، پس معلوم میشود اسماعیل در حقیقت نمرده و (قائم) او است.
ب ـ اسماعیلیهی مبارکیه: براین باور بودند که اسماعیل مرده و امام صادق پس از اسماعیل، محمد بن اسماعیل، نوهی خود را بهامامت منصوب کرد، زیرا که امامت از برادر (اسماعیل) به برادر دیگر (امام موسی کاظم( منتقل نمیشود و این موضوع تنها در مورد امام حسن و امام حسین صدق میکرده است. این فرقه بهمناسبت نام موأسس آن "مبارک" بهمبارکیه شهرت یافته است. معتقداند: محمد بن اسماعیل زنده و غایب است؛ در آخرالّزمان ظاهر خواهد.
ج ـ دستهی سوم نیز مثل فرقهی دوم قائل بهامامت محمد بن اسماعیل شدند، با این فرق که میگفتند محمد مرده و امامت در نسل او باقی مانده است.
طفیه: کسانی که معتقداند امام صادق بهامامت موسی بن طفی وصیت کرده.
اقمصیه: کسانی که میگویند امام صادق بهامامت موسی بن عمران اقمص وصیت کرده است.
یرمعیه: میگویند: امام صادق بهامامت یرمعبن موسی وصیت کرده.
تمیمیه: گروهی که قائل هستند نظر امام صادق بر امامت، شخصی بهنام ابی جعده بوده است.
یعقوبیه: منکران امامت موسی بن جعفر که میگویند امامت در غیر فرزندان امام صادق میتواند باشد؛ بزرگ شان شخصی بهنام ابویعقوب بود.
ممطوریه: کسانی که در مورد امام کاظم توقف کرده و گفتند ما نمیدانیم آن حضرت از دنیا رفته یا نه.
واقفیه: کسانی که قائلاند امام کاظم نمرده و تا قیامت زنده خواهد بود.
همینطور بعضی از این فرقهها بهفرقههای کوچکتری منشعب شدهاند؛ مثلاً کیسانیه در مورد امامت محمد حنفیه و جانشین او چند گروه شدند:
عدهی قائل بودند که محمد حنفیه بعد از امام حسین بهامامت رسیده است؛ گروهی دیگر میگفتند محمد حنفیه پس از پدرش علی امام بوده است؛ و بعد از اینکه امامت را بهپسرش أبوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه، نسبت میدهند، نیز چند گروه شدند: گروهی معتقد بودند که أبوهاشم بهامامت محمد بن علی عباسی وصیت کرده است؛ گروه دوم قائل بودند، که أبوهاشم بهامامت برادرش علی بن محمد حنفیه وصیت کرده است؛ گروه سوم میگفتند أبوهاشم برادرزادهاش، حسن بن علی را جانشین خود کرده است؛ گروه چهارم نیز معتقد بودند وصی أبوهاشم در امامت، عبدالله بن عمروکندی بوده است و ابوهاشم خود بهغیبت رفته و روزی باز خواهد گشت.
زیدیه نیز بهسه گروه اصلی تقسیم میشوند:
جارودیه: بعد از پیامبر اکرم، علی را مستحق خلافت میدانستند و عقیده داشتند پیامبر آنجناب را با وصف بهمردم شناسانید، نهبا اسم. مردم در عدم شناسایی ایشان تقصیر کردند و ابوبکر را اختیار نمودند و با این کار کفر ورزیدند.
سلیمانیه: قائل هستند امامت با شورا تعیین میشود و امامت مفضول را با وجود افضل جایز میشمارند و از این راه مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر را اثبات میکنند و امت را در عدم اختیار علی خطا کار میدانند که خطای شان بهدرجهی فسق نمیرسد. عثمان را نیز تکفیر میکنند.
بتریه: عقاید اینان نیز مانند عقاید سلیمانیه است. با این تفاوت که در مورد عثمان توقف میکنند.
اکثر این فرقهها، جنبشها و مخالفتهای سیاسی در پوشش دین بودند که عمر و نفوذ چندانی هم نداشتند؛ بهسختی میشود نام فرقه بر آنان اطلاق کرد. گروههای بودند که با مرگ رهبران شان منقرض میشدند و در صحنههای سیاسی ـ اجتماعی نمودی نداشتند. از میان اینها سه فرقهی کیسانیه، زیدیه و اسماعیلیه در قرن اول، دوم و سوم دوام و ظهور داشتند.
اسماعیلیه، در قرن اول هجری، پس از شیعهی امامیه، تا خروج زید و کیسانیه موأثرترین فرقهی شیعه بوده است. کیسانیه در قیام مختار نمود و ظهور قوی و جلی داشت. این فرقه تا پایان قرن اول، فعالیت سیاسی داشت و أبوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه که رهبر این فرقه بود، برای نخستینبار واژههای داعی و حجت را بر مبلغانش اطلاق کرد و اینعنوان بعدها توسط سایر فرق چون عباسیان، زیدیان و اسماعیلیان مورد استفاده قرار گرفت.
بعد از کیسانیه دومین فرقهی که در صحنهی سیاسی و اجتماعی فعال بود، فرقهی زیدیه است که بعد از قیام زید بن علی بن الحسین ایجاد شد و سیاسیترین فرقهی شیعه بوده است؛ از همهی فرقههای شیعه بهاصول اهلسنت نزدیکتر است؛ چنانکه فرقهی بتریهی زیدیه علاوه بر پذیرش خلافت ابوبکر و عمر و عثمان؛ عایشه، طلحه و زبیر را نیز تکفیر نمیکردند و احادیث وارده بهنام آنان را قبول داشتند. مذهب زیدی چندان تعارضی با معتقدات اهل سنت نداشت، بدینسبب در بعضی از قیامهای زیدی چون قیام محمد نفسهالزکیه و برادرش ابراهیم تعدادی از بزرگان و عالمان اهل سنت شرکت داشتند. بهگفتهی مسعودی، ابراهیم بن عبدالله، برادر محمد نفسهالزکیه، در آخر کار، بهفرماندهی چهار صد نفر از زیدیه میجنگید که همهگی کشته شدند.
سومین فرقهی که در صحنههای اجتماعی ـ سیاسی فعال بودهاند، فرقهی اسماعیلی است. این فرقه تا اواخر قرن سوم هجری چندان نمودی در اجتماع نداشته است و رهبران آنها تا سال ۲۹۷ (ه ق) یعنی سال ظهور عبیدالله مهدی <اولین خلیفهی فاطمی در مغرب عربی> در خفاء بهسر میبردند؛ بدینسبب مراحل تکوین این فرقه کاملاً مجهول مانده است؛ حسن نوبختی که خود شیعه است و در قرن سوم میزیسته، حرکتهای اولیهی آنان را بهغلات و پیروان «ابوالخطاب محمد بن ابی زینب» ربط میدهد. عقاید آنان نیز در هالهی از ابهام مانده است. مسعودی که نیز شیعه است، در این مورد مینویسد:
«متکلمین فرق مختلف شیعه، معتزله، مرجئه و خوارج کتبی دربارهی فرق و نیز رد مخالفین خود نگاشتهاند... اما کسی از آنها متعرض عقاید فرقهی قرامطه (اسماعیلیه) نشده است. کسانی نیز که بر آنها ردیه نوشتهاند، مثلاً قدامة بن یزید النعمانی، ابن عبدالله الجرجانی، ابی الحسن زکریا الجرجانی، ابی عبدالله محمد بن علی بن الزرام الطائی الکوفی و ابی جعفر الکلابی ... هر کدام که عقاید اهل باطل را شرح میدهند، کسان دیگر آن مطالب را نمیگویند، تازه خود اهل این فرقه مطالب این افراد را انکار کرده و آنها را تأیید نمیکنند»(۳)
خواجه نظامالملک وزیر در "سیاست نامه" در تشریح اسامئ باطنیه مینویسد: «و باطنیان را بدانوقت، اسم و لقبی بوده است و بههر شهری ایشان را بهنامی دیگر خواندهاند. بهحلب و مصر، اسماعیلی خوانند؛ و بهبغداد و ماوراءالنهر و غزنین، زندیقی خوانند؛ و بهکوفه، مبارکی؛ و بهبصره، روندی و برقعی؛ و بهری، خَلَفی و باطنی؛ و بهگرگان، محمّره؛ و بهشام، مبیّضه؛ و بهمغرب، سعیدی؛ و بهاحسا و بحرین، جنابی؛ و بهاصفهان، باطنی؛ و ایشان خویشتن را تعلیمی خوانند. و غرض ایشان همه آن است که چگونه مسلمانی براندازند و دشمن اهل بیت رسول (علیه السلام) باشند و خلق را گمراه کنند. لعنهم الله.»(۴)
دوران ستر و امامان مستور: بنا بهاظهارات محققان، هستهی اولیهی تشکیلات سرّی اسماعیلیه، بین سالهای۱۵۰ تا ۱۶۰(ھ ق) در کوفه بنیاد شد و تا اواخر قرن سوم هجری، که از آن به"دورهی ستر" یاد میشود، اطلاع دقیقی از آنها در دست نیست. با توجه بهاینکه محمدبن اسماعیل از ترس هارونالرشید که حکم دستگیری اورا صادر کرده بود، از مدینه گریخت و بهشهرهای مختلفی مهاجرت کرد؛ غیبت او مورد توجه بسیاری از اسماعیلیان قرار گرفت و بهصورت گستردهی تبلیغ شد و پایههای اعتقادی قرمطیان بر این عقیده گذاشته شد. قرمطیان در آغاز، بهمهدویت احمدبن محمد بن حنفیه اعتقاد داشته و بهگفتهی ثابت بن سنان او را داعی مسیح و کلمه و مهدی و جبرئیل دانستهاند و در اذان پس از ذکر نام خداوند و شهادت بر انبیاء گفتهاند: «اشهد أنّ احمدبن محمد بن حنفیه رسول االله» آنان در واقع ، این فرد را همرتبه با پیامبر میشمردند.(۵)
تا مدت یک قرن و نیم پس از غیبت و وفات اسماعیل، امامان اسماعیلى پنهان و مستور بودند و این دوران در تاریخ اسماعیلیه بهدورهی «ستر» معروف است. در این دوران نام و محل اقامت امامى که امامت وى مقبول پیروان بود فقط براى عدهی معدودى از همرزمان و همراهان وفادار معلوم بود و دیگر افراد اسماعیلیه حتى اسم امام «مستور» خویش را نمىدانستند، لذا اطلاعات در بارهی ائمهی مستور اندک است. در بین مورخان حتى دربارهی نام امامان این عصر اختلاف است. بهروایت فاطمیان عبارتاند از: محمد بن اسماعیل، عبدالله، احمد، حسین و عبید الله. بهروایت دروزییان: محمد بن اسماعیل، اسماعیل دوم، محمد دوم، احمد، عبد الله، محمد سوم، حسین، احمد دوم و عبید الله (بهجاى پنج امام، نُه امام) و بهروایت نزاریه: محمد بن اسماعیل، احمد، محمد دوم، عبد الله و عبید الله. ولى اکثر مورخان اسماعیلى نام ائمهی مستور را بعد از اسماعیل چنین آوردهاند: محمد بن اسماعیل، عبدالله بن محمد، احمد بن عبدالله، حسین بن احمد که آخرین امام مستور بود ه است.(۶)
خلافت فاطمی
در دورهی ستر، توجه سازمان دعوت اسماعیلی غالباً بهمسایل سازماندهی و توسعه و بسط مذهب و وحدت معطوف میشد تا اینکه در سال ۲۹۷ (ھ ق) = ۹۱۰ (م) بهاعلان خلافت امام وقت اسماعیلی بهعنوان امیرالمؤمنین و با لقب المهدی (هدایت کننده) منتج شد. این رویداد مرحلهی آغازین کوششهای اسماعیلیان برای تحقق بخشیدن رؤیای ایجاد جامعهی اسلامی را رقم زد. با شروع خلافت عبیدالله مهدی دورهی امامان مستور و پنهانکاری و تقیه در تاریخ اسماعیلیان نخستین بهپایان رسید و دورهی دو صد و شصت و چند سالهی خلافت فاطمیان آغاز گشت.
تاریخ بهآنان میگویند «خلفای فاطمی» و این از باب همانندسازی با خلفای اموی و عباسی و عثمانی است، اما اسماعیلیان بر اساس نگرش شیعئ خود که اعتقاد بهخلافت ندارند؛ بهجای خلافت، امامت را اصل میدانند؛ ایشان را «امامان فاطمی» میخوانند. گاه عناوین خلافت و امامت را با هم بهکار میبرند. سلسلهی امامانی که بیش از دو و نیم قرن (۲۹۷ ـ ۵۶۷ ، ھ ق) بر بخشهای وسیعی از عالم اسلام فرمانروایی کردند و این دوران اوج اقتدار و افتخار اسماعیلیان نیز بود.
در یک کلام: «تاریخ ۱۴۰۰ سالهی اسلام کارنامهی سه خانواده است:
۱ ـ امویان؛ ۲ ـ عباسیان؛ ۳ ـ علویان = فاطیمیان»
این سه خانواده هم در طول یکدیگر و هم در عرض یکدیگر حکومت کردهاند:
پس از انقراض خلافت امویان درشام، امر خلافت ایشان در اندُلُس دوام کرد؛ در همان هنگام خلافت عباسی در بغداد برقرار بود، و علویان در چهرهی خلفای فاطمی در مصر؛ فاطمیان پیشوایان شیعهی اسماعیلی بودند و امور حکومتداری ایشان بر مبنای مذهب اسماعیلی اداره میشد. چون سادات فاطمینسب بودند و نسبشان بهحضرت فاطمۀ زهراء، دختر پیامبراکرم وهمسر حضرت علی میرسید، برای خود لقب فاطمیان را برگزیدند. تعداد ۱۴ امام و خلیفهی فاطمی یکی پی دیگری زمام حکومت را بهدست گرفتند که نامها و تاریخ جلوس هریک چنین است:
القائم بامرالله ابو محمد عبدالله (المهدی بالله) جلوس ۲۹۷ ، ق / ۹۰۹ م.
القائم بامرالله ابوالقاسم محمد، جلوس ۳۲۲ ق / ۹۳۴ م.
المنصوربالله ابوطاهر اسماعیل، جلوس ۳۳۴ ، ق / ۹۴۶ م.
المعزلدینالله ابوتمیم معد، جلوس ۳۴۱ ، ق / ۹۵۳ م.
العزیزبالله ابومنصور نزار، جلوس ۳۶۵ ، ق / ۹۷۵ م.
الحاکم بامرالله ابوعلی منصور، جلوس ۳۸۶ ، ق / ۹۹۶ م.
الظاهر للاعزاز دینالله ابوالحسن علی، جلوس ۴۱۱ ، ق / ۱۰۲۱ م.
المستنصربالله ابوتمیم معد، جلوس ۴۲۷ ، ق / ۱۰۳۶ م.
المستعلی بالله ابوالقاسم احمد، جلوس ۴۸۷ ، ق / ۱۰۹۴ م.
الآمرباحکامالله ابوالعلی منصور، جلوس ۴۹۵ ، ق / ۱۱۰۱ م.
الحافظ لدینالله ابوالمیمون عبدالمجید، جلوس ۵۲۴ ، ق / ۱۱۳۰ م.
الظافربامرالله ابوالمنصور اسماعیل، جلوس ۵۴۴ ، ق / ۱۱۴۹ م.
الفائزبنصرالله ابوالقاسم عیسی، جلوس ۵۴۹ ، ق / ۱۱۵۴ م.
العاضد لدینالله ابومحمد عبدالله، جلوس ۵۵۵ ، ق ـ ۵۶۷ ، ق /۱۱۶۰ ـ ۱۱۷۱م.
در دوران حکومت فاطمی، نفوذ گسترهی مذهب اسماعیلی افزایش چشمگیری یافت. امپراتوری فاطمی در اوج موفقیت خود، دامنهی نفوذ خود را بسیار فراتر از سرزمین مصر، در کرانهی دریای مدیترانه، سرزمینهای چون فلسطین، شام، حجاز، یمن، پارس، خراسان، ماوراءالنهر، سند ... گسترش دادند. و رقیب سرسخت عباسیان حاکم بر بغداد شدند. در سال ۴۵۰ (ھ ق) فاطمیان توانستند بهمدّت کوتاهی شهر بغداد، پایتخت خاندان عباسی را تسخیر کنند.
در عرصههای علوم: دستآوردهای اسماعیلیان فاطمی در عرصهی زندگانی عقلانی و فرهنگی بسیار درخشان و برجسته بهنظر میرسد. پشتیبانی فاطمیان از رشتههای مختلف علوم و حمایتشان از پژوهشهای علمی و فعالیتهای فرهنگی موجب شد که شهر قاهره بهکانونی پرآوازه تبدیل شود. ریاضیدانان، پزشکان، ستارهشناسان، اندیشمندان و کارگزاران نامآوری را از سراسر جهان اسلام بهسوی خود و مخصوصاً بهسوی دو دانشگاه مهم خود یعنی الازهر و دارالحکمة بکشاند. این کرسیهای علمی همچنین بهانگیزهی برای گسترش تفکر حقوقی، فلسفی و کلامی در میان دانشوران اسماعیلی تبدیل شد که پایهی برای تبیین جامع تفکرات و اصول عقاید مذهب اسماعیلی فراهم آورد.
حکومت فاطمی از حیث فرهنگی و اقتصادی اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد و راهی ارتباطی برای توسعهی بیشتر دستاوردهای علمی مسلمانان در رشتههای چون نورشناسی، پزشکی و ستارهشناسی در مغربزمین پدید آورد. آنان حقایق علومی چون فلسفه و نجوم و ریاضی و منطق و همهی رشتههای تاریخ و طبیعت و سایر شاخههای علوم را با إلٰهیات تلفیق کردند و از این طریق، معارف دینی را با شاخههای گوناگون علوم پیوند دادند.
سید منصور نادری کیانی در بارهی اهمیت این دوره چنین میگوید:
«دوران خلافت ائمهی فاطمی علیهمالسلام بهجهت ویژهگیهای آشکارش در امر ادارهی امور کشوری و لشکری، تعمیم و توسعهی دانش و صنعت و سایر امور مادی و معنوی مانند گوهر درخشانی در تاریخ پر عظمت اسلام میدرخشد.»
سید منصور ادامه میدهد: «عدم تعصب ائمهی فاطمی(ع) و آزادی کامل ادیان و مذاهب دراین دوره باعث شد تا عالمان هریک از علوم و ماهران هریک از فنون از هرقوم وملت و پیرو هر دین و مذهبی که بودند با اطمینان کامل و آسودهگی خاطر در سرزمین پهناور تحت سلطهی این دستگاه جمع شده و افتخاراتی بزرگ را در تاریخ این حکومت معارفپرور رقم زنند.»
نامبرده ادامه میدهد: «تعلیم علوم اسلامی دراین دوران اولویت خاصی داشت. پیروان هریک از مذاهب اسلامی اعم از شیعه و سنی با آزادی کامل حوزهها درس خود را ایجاد میکردند و هریک از این حوزهها از خزانهی ائمه(ع) با سخاوت و گشادهدستی تمویل میشدند.» سید منصور نادری نتیجه میگیرد: «از اعظم خدمات شایان ائمهی فاطمی(ع) در تعلیمات علوم اسلامی، ارائهی سنت واقعی و صحیح رسول اکرم(ص) و پالایش آن از روایات و احادیث جعلی است.»(۷)
تشکیلات دعوت: تشکیلات دعوت اسماعیلی در دوران فاطمی بهغایت پیچیده و از سازمانی دقیقی برخوردار بود. فاطمیان بهتشکیلات دعوت خود «الدعوة الهادیه» عنوان داده بودند که مراد هدایت بهسوی امام فاطمی بود. دعوت دارای سلسلهمراتب مختلفی بود: امام شخصیت اول بود؛ پس از امام، داعیالدعاة، یا باب، بابالابواب شخصیت ممتاز شمرده میشد. پائینترین مرتبهی داعی «مستجیب» بود که کار دعوت افراد معمولی را بر عهده داشت که چیزی در حد مأمور امر بهمعروف و نهی از منکر بود. داعیالبلاغ، داعی مطلق و داعی محدود (محصور) هر کدام بهترتیب از بالا بهپائین یکی از مراتب دعوت را تشکیل میداد. سلسلهمراتب بسیار پیچیده بود، چنانکه هر مرتبه در درون خود مراتبی داشت.
اگر بخواهیم بهطور ساده ترتیب سازمان دعوت اسماعیلیان را از پائین بهبالا حساب کنیم چنین میشود: مستجیب، مأذون، داعی، حجت و امام. فاطمیان این پنج رتبه را پنج حدّ جسمانی مینامیدند و در برابر آن بهپنج حدّ علوانی قایل بودند. این پنج حد علوی عبارت بود از: عقل کل، نفس کل و سه فرشته یا سه لواحق، یعنی: جدّ، فتح و خیال؛ که همان سه فرشتهی مشهور جبرئیل، میکائیل و اسرافیل هستند و واسطهی میان عالم بالا و پائین میباشند.
فاطمیان برای دعوت جهانیان برنامههای مدونی داشتند و جهان را بهدوازده جزیره تقسیم کرده بودند. هر جزیره زیر نظر یک مبلغ عالیمرتبه که «حجت» خوانده میشد قرار داشت. حجت، داعی مطلق بود و نمایندهی تامالاختیار دعوت اسماعیلی در آن سرزمین بود. ناصر خسرو، حجت دوازدههم در بلاد پارس، خراسان و ماوراءالنهر است.
سید امیرحسین شاه خلیلی، مرجع معاصر اسماعیلیهی ایران دربارهی او میگوید: ناصرخسرو یمگان و بدخشان را تبدیل بهمرکز عمدهی دعوت طریقت اسماعیلی برای ماوراءالنهر و خراسان بزرگ و هند نمود و خود بهعنوان«حجت» که از بالاترین مقامهای دینی سلسلهی مراتب طریقت شیعهی امامی اسماعیلی است، ریاست کل اسماعیلیان این مناطق را عهدهدار بود و از تمام خراسان، افغانستان، ماوراءالنهر، فلات پامیر، هند، ری و مازندران پیروان طریقت شیعهی امامی اسماعیلی بهدیدنش میآمدند و از او راهنمایی و ارشاد و کسب دستور مینمودند.(۸)
شهرت ناصر خسرو دنیا را در نوردید. او متفکری عقلگرا است که در درون هرچیزی دنبال ماهیت حقیقی آن میگردد. در مقدمهی کتاب «زادالمسافرین» اسماعیلیان را «جویندهگان حق» نامیده است.
دیگر افتخار منحصر بهفرد ناصر خسرو این است که: در حالی که همهی آثار فکرئ خلفای فاطمی و اسماعیلی عمدتاً بهزبان عربی نوشته میشدند، ناصر خسرو تنها نویسندهی فاطمی است که آثار خود را بهزبان پارسی نگاشته است. سنّت نوشتن بهزبان عربی را مستعلویان در یمن و هندوستان و نیز نزاریان در سوریه استمرار بخشیدند. پس از ناصر خسرو ادبیات اسماعیلی در بلاد پارس و خراسان بهزبان پارسی نوشته شدند که برای اسماعیلیان زبان مهم شده بود.
در مراتب بعد در بلاد هندوستان، داعیان اسماعیلی ادبیات سنّتی منظومی را که گنان (دانش) نامیده میشود بهزبانهای بومی هندی از قبیل سندی و گجراتی پدید آوردند. در ناحیهی شمال پاکستان امروزی، اسماعیلیان هونزا، گیلگیت و چیترال نیز در نگاهداشت و استمرار بخشیدن تکامل ادبیات بر اساس زبانهای که تا این زمان شفاهی باقی ماندهاند همچون بوروشاسکی، شینا و خوار کوشیدند.
پیروان دعوتهادیه: اسماعیلیه در طول تاریخ، در نواحئ گوناگون عالم اسلام بهنامهای مختلف معروف بودهاند؛ این نامها را بهدو دسته میتوان تقسیم کرد: یکی نامهای که خودشان بر خویش نهاده بودند؛ دیگر نامهای که دشمنانشان بهایشان میدادند.
سید امیرحسین شاه خلیلی با استناد بهمنابعی چون: «الافتخار» از ابویعقوب سجستانی (م ۳۵۳ ، ھ ق) و «رسائل» از حمیدالدین کرمانی (م ۴۱۲ ، ھ ق) و «روضة التسلیم» از خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷ ـ ۶۷۲ ، ھ ق) و آثار موأید شیرازی و ناصرخسرو ... میگوید: «پیروان این طریقت در هیچیک از کتب خود (مگر در این اواخر) خود را اسماعیلی نمیخوانند، بلکه خود را پیروان دعوت هادیه (اصحاب الدعوة الهادیه) و یا پیروان طریقت حقه، اهل حق، اصحاب تأویل، فاطمی، باطنی، تأییدی، تعلیمی خواندهاند.» نامبرده در مورد آغاز بهکار شیعهی اسماعیلی میگوید: «شروع دعوت طریقت شیعهی امامی اسماعیلی، بهصورت طریقتی مجزا از فرق کیسانیه، زیدی و اثنیعشری، درست بعد از رحلت مولانا جعفر صادق انجام گرفت و بسیاری از افراد کهقبل از رحلت آن حضرت از پیروان او بودند، بخشی از این طریقت را تشکیل دادند.»
اسماعیلیان و قرمطیان
همزمان با گسترش سریع دعوت اسماعیلیه، افتراق مهمی در سال ۲۸۶ (ھ ق) در نهضت اسماعیلیه پدیدار گشت. در این سال، اسماعیلیان بهدو گروه اصلی فاطمیان و قرامطه منشعب گشتند. در حالی که فاطمیان بهسرعت بر مغرب عربی و سپس مصر و مناطق وسیعی از جهان اسلام مسلط میشدند، «حمدان اشعث معروف بهقرمط» که همچنان ریاست محلی دعوت را از سال ۲۶۰ در عراق و نواحی مجاور بر عهده داشت و با رهبران اسماعیلی «سلمیه» (شهری در حماء = سوریه) بهطور مرتب مکاتبه داشت، در سال ۲۸۶ زمانی که عبیدالله رهبر اسماعیلیان گشت، برای خود و اجدادش که رهبران مرکزی قبلی بودهاند، ادعای امامت نمود. از آن پس این گروه از اسماعیلیه را قرمطی یا قرامطه خواندند.
حمدان با سلمیه و رهبری مرکزی قطع رابطه کرد و از داعیان فرمانبر خود خواست دعوت را در نواحی زیر نظرشان متوقف کنند. اندکی پس از این وقایع، حمدان ناپدید گردید و عبدان (شوهر خواهرش) نیز با توطئهی زکرویة بن مهدویه، یکی از داعیان عراق که ابتدا بهعبیدالله و اصلاحاتش در عقاید وفادار بود، بهقتل رسید. در همین سال، ابوسعید جنّابی که توسط حمدان و عبدان بهبحرین گسیل شده بود، آنجا را پایگاه اصلی قرامطه قرار داد و بهمانعی موأثر در راه گسترش نفوذ سیاسی فاطمیان در شرق (تا سال ۴۷۰) مبدل کرد.
پایگاه اصلی پیروان عبیدالله در یمن بود که البته در آنجا نیز علی بن فضل بهجناح قرمطی پیوست و خود را مهدی موعود نامید، اما ابن حوشب تا آخر عمر بهعبیدالله وفادار ماند. زکرویه که ابتدا بهعبیدالله وفادار بود، بعدها بهقرامطه پیوست و شورشهای قرمطی را در شام و عراق سازماندهی نمود و حتی در سال ۲۹۰ بهمقر هواداران عبیدالله در سلمیه نیز حمله کرد. جناح قرمطی در مناطق مختلف از جمله جبال، خراسان و ماوراءالنهر، پارس و... نیز گسترده شد.
قرامطه موفق شدند دولت مقتدری در بحرین تأسیس کنند که نیروهای خلیفه قدرت مقابله با آنان را در بحرین نداشتند. قرمطیان با حملههای متعددی که بهکاروانهای حجاج میکردند بهاثبات وجود خویش میپرداختند و از این راه قدرت مالی کمایی میکردند. اندکی بعد چندان در حمله و هجوم دلیر شدند که در سال ۳۱۲ بصره را نیز غارت کردند و بغداد را معرض تهدید قرار دادند.
در سال ۳۱۷ حاجیان بدون مزاحت و آزار قرمطیان بهمکه رسیدند، اما روز هشتم ذیالحجه (روز ترویه) ابو طاهر جنّابی قرمطی بهفرماندهی ششصد سوار و نهصد پیاده بهمکه ریخته و اموال حاجیان را غارت کردند و کشتار فجیعی در مسجدالحرام و حتی درون خانهی کعبه راه انداختند، اجساد کشتهگان را بهچاهزمزم ریختند، درب کعبه و حجرالاسود را از جا کنده بههجر بردند، پوشش کعبه را قطعه قطعه نمودند، خانههای ثروتمندان مکه را غارت کرده و سوزانیدند.
مسعودی میگوید: «ابوطاهر قرمطی سوی مکه رفت و امیر آنجا محمد بن اسماعیل ملقب بهابومخلب بود، مردان حکومت و از خارج و غیره بهجنگ او آمدند، اما کسی از آن پس که غلام نطیف ابن حاج که جزوشحنهی مکه بود، کشته شد، مقاومتی نتوانست. همه گریختند و او هفتم ذیالحجهی همین سال (۳۱۷) با ششصد سوار و هفتصد پیاده وارد مکه شد و شمشیر در مردم نهاد. در شمار کشتهگان و اسیران از اهل شهر و ولایتهای دیگر اختلاف است، بعضی سی هزار و بعضی کمتر و بیشتر گفتهاند. در دل کوه و صحراها و درهها از سختی و تشنهگی آنقدر مردم هلاک شدند که بهشمار نیاید. ابوطاهر درب حرم را که پوشش طلا داشت از جا بکند و تخریبات جد بهبنای کعبه وارد کرد. اقامت آنان در مکه هشت روز بود که صبح شنبه از همین ماه از مکه بههمراه کاروانی از اموال غارت شده و حجرالاسود و... از مکه خارج شدند.(۹)
قرامطه با چنان گستردهگی بهفعالیت پرداختند که لشکریان عباسی نتوانستند جنبش آنان را خاموش کنند. آنان سخت معتقد بهکشتار و سوزانیدن و غارت و تاراج بودند. خشونت و خودسری و افراط قرامطه از ایشان یک گروهی بسیار بدنام ساخت، چندان که بسیاری از فرقههای اسماعیلیه غالباً قرمطیان و دروزییان را سنتشکن میخوانند. از نتایج تهدید قرمطیان پیدایش عصبیت و افسردهگی ناشی از ترس در میان مردم بغداد بود. تعدادی از مورخان، حسین بن منصور حلاج را قربانئ خشونتهای افسارگسیختهی قرمطیان میخوانند. پس از آنکه حلاج در سال ۲۹۶ توسط ابن فرات، متهم بهشرکت در توطئه بر ضد مقتدر عباسی شد، در سال ۳۰۱ بهزندان افتاد و ادعای خدایی بر اتهامات او افزوده شد. در صورتی که بعضی دیگر او را نیرنگباز و مایهی آشوب میدانستند. سرانجام در واپسین محاکمه، در سال ۳۰۹ پس از مشاجرات فراوان، بهداشتن عقاید افراطی شیعی یا قرمطیگری متهم شد، بهفتوای یکی از قاضیان بغداد بهجرم الحاد بهمرگ محکوم گردید.(۱۰)
انشعابات اسماعیلیه پس از فاطمیان
الف ـ شاخهی مستعلوی: پیشتر خواندیم که پس از وفات امام المستنصربالله در سال ۴۸۷ ھ = ۱۰۹۴)م( شقاقی بس مهمتری پدید آمد. اسماعیلیان ساکن در نواحی پارس و نقاطی از شام، از امامت نزار، فرزند ارشد و ولیعهد برگزیدهی امام المستنصر طرفداری کردند. اما اسماعیلیان مصر، یمن و سند اعتقاد داشتند که امام مستنصر در بستر مرگ، مستعلی برادر جوانتر نزار را بهامامت برگزیده است. این دو گروه اسماعیلی که بهترتیب نزاری و مستعلوی نامیده شدهاند. هر دو از میراث فاطمی مشترک برخوردارند، ولی سیر تاریخی و بسط آنها (پس از انشقاق) در دو جهت متفاوت تکامل یافت. این انشقاق سرانجام بهفروپاشی حکومت فاطمی در مصر انجامید، اما استمرار فعالیتهای این دو گروه، عاملی بهسزا در بقا و ظهور دوبارهی نفوذ مذهب اسماعیلی در سرزمینهای بیرون از مصر بود.
۱ ـ دعوت مستعلویان طیّبی: یمن یکی از پایگاههای حکومت فاطمی و مرکزی نیرومند برای دعوت اسماعیلی بوده است. پس از درگذشت امام المستنصربالله، پیروان دعوت اسماعیلی در یمن امامت را حق مستعلی فرزند آن امام دانسته و سپس پسر و جانشین وی را که الامیر لقب داشت بهامامت شناختند. با درگذشت الامیر در سال ۵۲۴ انشعابی در میان اسماعیلیان مستعلوی پدید آمد. پیروان دعوت اسماعیلی یمن امامت را حق طیّب فرزند نوزادِ الامیر دانسته و ادعای عبدالمجید، نایب خلافت را که خود را متعاقباً امام معرفی کرده بود، نپذیرفتند. نسل عبدالمجید چندان تداومی نیافت و با تصرف مصر توسط ایوبیان، اهمیت خود را از دست دادند. در این میان، معتقدان بهامامت طیب، اعتقاد داشتند که طیب در ستر است و امامان جانشینش نیز مستور خواهند بود تا زمان ظهور فرارسد. در غیبت آنها، امور دعوت بهداعی داعیان که «داعی مطلق» نام دارد سپرده میشود.
مرکز فعالیت این گروه تا چندین صده در یمن بود و برای مدتی دولتی نیرومند تشکیل دادند، اما بر اثر خصومت دیگران، سرانجام بههندوستان نقل مکان کردند و در آنجا در سال ۹۴۷ پایگاه مرکزی جدیدی را تأسیس نمودند. جماعت اسماعیلی یمن بهمرور زمان اهمیت خود را از دست داد، با وجود این، پیروان این شاخهی اسماعیلی و مخصوصاً گروه فرعی دعوت طیبی که با نام سلیمانیان شناخته میشوند و از داعی مطلق ساکن در یمن پیروی میکنند و هنوز در نقاطی از این سرزمین زندگی میکنند.
در هندوستان، اسماعیلیان طیبی بهتوسعهی فعالیت خود تحت رهبری داعی مطلق ادامه دادند و در شرایطی گاهگاه نامساعد موفق بهحفظ زندگی و سازمان دینی خود شدند. اکثریت اسماعیلیان طیبی هندوستان داوودی خوانده میشوند تا خود را از اسماعیلیان سلیمانی متمایز کنند و بههر دو گروه عنوان «بُهره» اطلاق میشود که نشان میدهد آنان از لحاظ شغلی بازرگان و دکاندار هستند. داعی مطلق گروه داوودی در بمبئی زندگی میکند؛ این جماعت در ایالات گجرات، ماهاراشترا، راجستان، در اغلب شهرهای مهم هندوستان و پاکستان، در شرق آفریقا و اخیراً در گروههای کوچکتری در اروپا و شمال آمریکا پراکنده است.
۲ ـ طیبیان (آمریه): با مرگ الامیر (جانشین مستعلی) خلیفهی فاطمی در سال ۵۲۴ انشعاب بیشتری در دعوت اسماعیلی پدید آمد. الامیر پسر هشت ماههی بهنام طیب داشت که پس از پدر بهجانشینی او انتخاب شد، اما مسیر خلافت در اختیار یکی از عموزادهگان با نام عبدالمجید و لقب (حافظ) در آمد. آنانی که معتقد بهخلافت طیب بودند با نام طیبیه معروف شدند. دعوت طیبی را در آغاز عدهی قلیلی از مستعلویان مصر و شام، و نیز جمع کثیری از اسماعیلیان یمن پذیرا شدند که در آن صلیحیون رسماً بهحقانیت ادعای طیب قائل شدند. ابراهیم حامدی که تا سال ۵۵۷ در صنعا و در جمع امیران غیر اسماعیلی طایفهی "یام" فعالیت میکرد، موأسس آئین طیبی بود. بهتدریج جماعت طیبی در اندک زمانی در مصر و سوریه ناپدید شدند، اما تا زمان حاضر در یمن و هند بهحیات خود ادامه دادهاند.
۳ ـ طیبیان ابوالقاسمی: برخی از مستعلیه بهدلیل انتسابشان بهطیب ابوالقاسم، طیبی خوانده میشوند.
۴ ـ حافظیه: گروه دیگر مستعلیه، حافظیه نامیده میشوند که حاضر بهپذیرش طیب ابوالقاسم بهعنوان امام نشدند و در عوض سلسلهی امامت را در خلفای فاطمی مصر ادامه دادند. با رکود و اضمحلال خلافت فاطمی، حافظیه بهتدریج طرفداران خود را از دست داد؛ بهطوری که امروزه تمام پیروان مذهب مستعلیه طیبی هستند.
۵ ـ بُهرهها: داعیان طیبی بهمرور زمان موفق شدند پیروان زیادی در هند غربی پیدا کنند. آنان در هند آئین خود را (دعوت هادیه) مینامند و از نام بُهره نیز استفاده میکنند. تا مدتها داعی مطلق یمنی برای طیبیان غرب هند نیز مرجع و رهبر محسوب میشد. دعوت فاطمیان را احتمالا یک داعی یمنی موسوم به(عبدالله) بههند برد که گفته میشود در سال ۴۶۰ در گجرات بوده است. جماعت طیبی در سال ۹۹۹ (ھ ق) با مرگ داعی مطلق (داود بن عجب شاه) بهدو شاخهی «داودیه» و «سلیمانیه» تقسیم شد.
۶ ـ داوودیها: بُهرههای طیبی که جانشینی (داود بن برهان الدین) را پذیرفتند بهداودیه معروف شدند. رئیس آنها در بمبئی اقامت دارد ولی پایگاهشان در سورات است که با عنوان "دورهی" معروف گشتند. در حال حاضر بیش از نیمی از بُهرههای داوودی هند در گجرات زندگی میکنند و بقیه عمدتا در بمبئی و نواحی مرکزی هندوستان مسکن گزیدهاند. در پاکستان و یمن و کشورهای خاوردور نیز گروههای پراکندهی داوودی یافت میشوند. آنها جزو نخستین گروههای آسیایی بودند که بهزنگبار و سواحل شرقی آفریقا مهاجرت کردند.
۷ ـ سلیمانیها: بُهرههای طیبی که جانشینی (سلیمان بن حسن هندی) را پذیرفتند بهسلیمانیه مشهور شدند. آنها عمدتاً در نواحی شمالی یمن، خاصه "حراز" و مرز عربستان سعودی متمرکز هستند. گروههای کوچکی از آنها در هندوستان بهخصوص در شهرهای بمبئی، بروده و احمدآباد یافت میشوند و در خارج از یمن و هند و پاکستان حضور محسوسی ندارند.
ب ـ دعوت اسماعیلیان نزاری: سازمان دعوت اسماعیلی نزاری در نواحی پارس که بایستی در شرایط عمدتاً تغییر یافتهی فعالیت میکرد، نهتنها بهسبب گسست پیوند با قاهره، بلکه در فضای رویاروی تنگاتنگ با سلسلهی قدرتمند نظامی و سنّیمذهب ترکان سلجوقی پدیدآمده بود. علاوه برخصومت غالب در عرصههای سیاسی و نظامی، سازمان دعوت نزاری مانند سازمان دعوتی که در زمان فاطمیان فعالیت میکرد، مورد حملات کلامی و فکری کسانی قرار گرفت که عمداً میخواستند تصویر ناخوشایند و مخدوشی از این سازمان ارایه دهند. این امر غالباً بهدیدگاههای کاملاً تخیلی و افسانهآمیزی دربارهی تاریخ و تفکر اسماعیلیان نزاری انجامید.
ج ـ دروزییان: این مذهب در سال ۴۰۸ توسط چند داعی در قاهره (مسجد ریدان) پی افکنده شد. اما موأسس واقعئ این مذهب را باید (حمزة بن علی بن احمد زوزنی) معروف به (الباد) دانست. آنان معتقد بهالوهیت (الحاکم بامرالله) و حتی خلفای سابق فاطمی از القائم بهبعد بودند. در این دورهی پایانی، حکومت فاطمی گرفتار خشکسالیها و نزاعهای درونی در میان بخشهای مختلف ارتش شد. پس از درگذشت امام الحاکم بامرالله در سال ۴۱۱ گروهی از اسماعیلیان پیوند خود را از سازمان دعوت گسیختند، در عوض ترجیح دادند که یاد و خاطرهی امام الحاکم را زنده نگاه دارند. بنابراین بهصورت گروهی درآمدند که بعدها جنبش دروزی نامیده شد. این مذهب بیشتر در وادی تیم، واقع در منطقهی حاصبیا در شمال لبنان و در حلب غربی، کوه هرمن و در کوه حوران در کشور امروزی سوریه و لبنان رو بهرشد و گسترش نهادند. از سال ۴۳۵ بهبعد دعوت دروزییان بهتدریج بهصورت یکجامعهی بسته درآمد که نه گروندهی جدیدی را میپذیرفت و نهاجازهی ارتداد بهاعضای و صاحبان موجود خود میداد.
د ـ مجیدیه: در سال ۵۲۶ یکی از عموزادهگان الامیر مقتول بهنام (عبدالمجید) و با لقب (الحافظ) بر تخت خلافت نشست که آخرین خلفای فاطمی تا سال ۵۶۷ از نسل او بودند. امامت اینخاندان در مصر و سوریه پیشرفت زیادی کرد، اما در یمن آخرین خلفای فاطمی را فقط امیران عدن و چند تن از حاکمان صنعا بهرسمیت شناختند. از اینفرقهی اسماعیلیه اثری بر جای نمانده است.
سید محمد رضا علوی