۱۴

ـــــــــــــــــــــــــــــ

شیعه‏ ی اسماعیلی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اسماعیلیه  

 شمار قابل توجهی از هم‏وطنان ما پیرو مذهب شیعه‏ی اسماعیلی هستند که خود را «اسماعیلیه» می‏خوانند. آنان در شهرکابل، ولایات پروان، بامیان، نورستان، ننگرهار و ولایات شمالی کشور، از بلخ تا بدخشان زندگی می‏کنند. آنان مسلمانان وطن‏دوست، صلح‏دوست، فرهنگ‏پرور، خردگرا و دانش‏گستر هستند و نقش عظیمی در حیات ملی کشور ایفا می‏کنند؛ در میان خود‏شان انسجام داخلی قابل تحسین دارند و همه‏ی این‏ها  باعث شده است که یک گروه انسانئ فعال و اثرگذار در کشور باشند؛ به‏مقامات بالای حکومتی و اداری و تولیدی و رسانه‏ای کشور دست دارند و از سطح زندگی شرافتمندانه برخورداراند. تعداد جمعیت این هموطنان عزیز مارا حدود یک میلیون نفوس تخمین می‏زنند که در پیوند با دیگر همگنان خود در کشورهای هند، ایران، آفریقا، کانادا... به‏زندگی مذهبی خود ادامه می‏دهند.

همه‏ی ایشان پیرو فرقه‏ی «نزاری» هستند که امروزه در سراسر دنیا به‏فرقه‏ی «آقاخانیه = شیعیان امامی اسماعیلی نزاری قاسم‏شاهی آقاخانی» نیز شهرت دارد، چون رهبری ایشان با «شاهزاده صدرالدین آقاخان محلاتی» است که امام زنده (امام زمان) فرقه می‏باشد و چهل و نهمین امام از سلسله‏ی امامانی است که شیعیان اسماعیلی بدانان اعتقاد دارند.(۱) نزاریه تنها فرقه‏ی اسماعیلیه‌ است که امروزه امام حاضر دارد. نزاریه پرجمعیت‌ترین شاخه از مذهب شیعه‏ی اسماعیلیه هستند و بیش از دو سوم اسماعیلیان را تشکیل می‌دهند. اسماعیلیه سومین فرقه‏ی بزرگ در تشیع است. جمعیت جهانئ آن را حدود پانزده میلیون نفوس تخمین می‏کنند. 

گروه دیگر، مستعلوی هستند که به«بُهره» (بروزن شُهره) مشهور است و در  نواحی جزیرةالعرب، عمان، جزایر زنگبار، تانزانیا، پاکستان، کشمیر، گجرات، بمبئ، اجمیر، مرواره، راجپوتا، کورج ... و سوریه به‏سر می‌برند.

از زمان ناصر خسرو العلوی الموسوی (۳۹۴ ـ ۴۸۱ ، ه‍ ق) تا اوایل قرن حاضر ترسایی، مرکزیت بخش آسیای میانه‏ی اسماعیلیه، از «طایفه‏ی نزاریه = آقاخانیه» در افغانستان استقرار داشته و از دره‏ی یمگان در بدخشان تا دره‏ی کیان در ولایت بغلان استوار بوده است. در قرون اخیر امور اسماعیلیان توسط سادات کیانی اداره می‏شود. اسماعیلیان در تحولات دهه‏ی هفتاد صدمات شدیدی متحمل شدند، کتابخانه‏های ایشان سوزانیده شد، به‏خصوص کتابخانه‏ی زنجیره‏ی «ناصر خسرو» که در شهرهای بزرگ کابل، مزار شریف، پلخمری، بغلان... فعالیت داشت و هریک حاوی کتب بسیار نفیس و قدیمی بودند، باخاک یکسان شدند.

همچنین در این حوادث اموال‏شان غارت گردید، افرادشان به‏قتل رسیدند و بسیاری روانه‏ی دیار مهاجرت شدند، دولت کانادا برای اسماعیلیه‏های افغانستان امتیاز ویژه‏ی مهاجرتی قایل شد و تعداد کثیری از ایشان دیار اجدادی خود را ترک کردند. آرزو می‏کنم این‏گونه حوادث دیگر در کشور ما تکرار نشود.

در سال ۲۰۰۹مرکز اسماعیلیان آقاخانیه در کشور تاجیکستان نیز افتتاح شد و تعمیر مرکزئ اسماعیلیان در شهر دوشنبه دایر گردید. درباره‏ی شمار پیروان این مذهب در تاجیکستان اطلاع دقیقی در دست نیست، گفته می‏شود جمعیت آن‏ها بالغ بر ۲۰۰ هزار نفر می‏باشد که بیش‏تر در منطقه‏ی پامیر و شهر دوشنبه ساکن‏اند.

در بدو نظر از نماد‏ها و ظواهر اسماعیلیه چنین بر می‏آید که ایشان پیش از هرچیز یک فرقه از تصوف باشند. اما آن یک مذهب است، از خود اصول و ضوابطی دارد، از جمله عرفان و تصوف نیز دارد. صوفیان بزرگی در دامن خود پروریده که هریک شهره‏ی آفاق‏اند پرشورترین آن‏ها عین‏القضات همدانی و منصور حلاج است که هردو وحدت وجودئ افراطی بودند.

نزاریان و مستعلویان:                                    شیعیان "اسماعیلیه" در طول تاریخ خود دچار انشعابات زیادی شده‏اند؛ اما تقسیم ایشان به‏دو فرقه‏ی نزاری و مستعلوی مهم‏ترین انشعابی است که آثار زیادی بر فعالیت‏های ایشان داشته است. امروز به‏دو طایفه‏ی "آقاخانیه" و "بُهره" تقسیم می‌شوند که هریک به‏نوبه‏ی خود بازمانده‏گان همان دو فرقه‏ی «نزاری»  و «مستعلوی» هستند. بهتر است در همین ابتدای بحث با ریشه‏های اختلاف این دو فرقه آشنا شویم:

در سال ۴۸۷ (ه‍ ق) هنگامی که خلافت ائمه‏ی فاطمی، با مرکزیت مصر در اوج اقتدار و شکوه بود، امام المستنصربالله نهمین خلیفه‏ی فاطمی در گذشت. طبق قاعده‏ی امامت اسماعیلی و بنابر حکم آشکار پدر باید «نزار» فرزند ارشد المستنصربالله به‏جای پدر به‏امامت می‏رسید؛ اما طی دسیسه‏ی به‏قتل رسید و امیر قشون فاطمی جانب «مستعلی» فرزند دوم المستنصربالله را گرفت و امامت را حق او دانست. در نهایت، خواست نظامیان به‏کرسی نشست و مستعلی من‏حیث دهمین امام فاطمی بر اریکه‏ی قدرت تکیه زد. چون این جانشینی مستند به‏حکم آشکار خلیفه‏ی پیشین نبود، نتوانست تمام اسماعیلیه را راضی و خشنود کند.   

این وقایع که در مرکزیت خلافت فاطمی روی داد اسباب شکاف عمیق در میان اسماعیلیان  در سراسر عالم اسلام نیز گردید و آنان به‏دو فرقه تقسیم شدند. نزاری‌ها در ترتیب امام‌ها با مستعلی‌ها مشترک هستند و ۹ خلیفه‏ی اول فاطمی را به‌عنوان امام می‌پذیرند؛ اما در جانشینی مستعلی به‏جای نزار اختلاف نظر دارند. با آن‏که خلافت فاطمی در نسل مستعلی ادامه پیدا کرد؛ اما از آن‏پس فاطمیان در مصر دچار هرج و مرج شدند و در بلاد شام و پارس نیز با انشعابات مواجه گشتند.

حسن صباح )۴۴۵ ـ  ۵۱۸ ، ه‍ ق) که در سال ۴۷۳ در عهد حیات المستنصر بالله و بنا به‏حکم او «داعی» شده بود و به‏نشر دعوت در بلاد پارس مشغول بود، به‏هواداری از نزاریه به‏پا خاست؛ از مصر برید و جداگانه و مستقل به‏دعوت پرداخت. در سال ۴۸۳ (ه‍ ق) = ۱۰۹۰(م) حکومت نزاری را در «الموت = قزوین ـ ایران» تأسیس کرد، مرکز تبلیغ  و مقاومت خویش را به‏کوه‌ها و دژهای کوهستانی مستقر نمود و اسم مقر خود را «آشیانه‏ی عقاب» نامید. وی در یک خانواده‏ی شیعه‏ی امامی اثنی‏عشری در قم زاده شده بود، پدرش علی بن محمد بن جعفر صباح حمیری، از اهالی کوفه بود که اصلیتش به‏حمیریان یمن برمی‏گشت.

 حسن صباح برای پیش‏برد آرمان‌های اسماعیلی، مخوف‏ترین سازمان به‏وجود آورد، دست به‏یک رشته ترورها زد و وحشتی زیاد آفرید. فدائیان او عقاب‏وار دشمنان خود را صید می‏کردند و اغلب شب‏هنگام به‏محل اقامت قربانیان حمله می‏بردند. در این مورد کتاب رمانتیک و جنجالی (شاید هم ساخته‏گی) «خداوند الموت» صحنه‏های را گزارش می‏کند که دود از کله‏ی آدم بلند می‏کند.

 سیاست ترور شخصیت‌های برجسته‏ی دولتی و مذهبی، برای آن بود تا رعب و وحشتی در دل‏های ارکان مذهبی و لشکری و کشورئ دولت سنی‏مذهب سلجوقی بیاندازد و آنان را از صدور فتواهای که موجب تضعیف اسماعیلیان و بدنامی آنان در میان مردم می‌شد، باز دارد و دولت‏مردان را نیز وامی‌داشت که از شدت عمل در برابر اسماعیلیان بکاهند. از جمله سرکته‏های که کشته‏اند نظام‌الملک وزیر است.

پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندان‌های ترک حاکم بر بلاد پارس را پی گرفتند و به‏مدت ۱۷۰ سال در ارتفاعات الموت دوام کردند.

 آنان در دو جبهه با عباسیان و سلجوقیان جنگیدند. تا این‏که با تازش مغول‌ها بر بلاد پارس، به‏ناچار با سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به‏ستیز پرداختند؛ سرانجام «رکن‏الدین خورشاه» واپسین امام و رهبر اسماعیلیان الموت در سال ۶۵۱ (ه‍ ق) در برابر هلاکوخان گردن فرود آورد و چندی پس از آن به‏دست مغول‏ها کشته ‌شد. مغولان دژهای الموت را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلیان به‏راه انداختند. از آن پس اسماعیلیان مقاومت خویش را در دژهای متعلق به‏خود در نواحی خراسان، ماوراءالنهر، ماوراء قفقاز، شام و لبنان پی‌گرفتند.

صدها سال بعد، به‏تأسی از حسن صباح، دومین آشیانه‏ی عقاب را سادات کیانی در دره‏ی کیان برپا نموده و امور دعوت و مکی‏گری خود را از آن‏جا سامان دادند. این عمارت که شکل کلاه‏فرنگی دارد، تا هنوز استوار است. و من شخصاً در سفری که به‏سال ۱۳۶۹ (ه‍ ش) به‏دره‏ی کیان داشتم، به‏اتفاق سید منصور نادری از آن دیدن نمودم و از توضیحات سید منصور مستفید شدم. بر سر درب این ساختمان نقش یک عقاب در حال فرود بر سر طعمه نقش بسته و زیر پای آن نوشته است: «پرواز آزادی» در قاعده‏ی تحتانی آن این شعر نوشته شده است:

چون عقاب کهکشان‏ها طعمه می‏جویم  به‏قاف

زرق ما در لانه‏های مرغ و مور و مار نیست

جنبش‏های مرتبط با اسماعیلیه در تاریخ اسلام نقش‏های بزرگی ایفا کرده و تخت‏های زیادی را واژگون نموده‏اند، همواره دشمن سرسخت خلفای عباسی و مرکزیت بغداد بودند؛ با سلجوقیان جنگیده‏اند، با غزنویان، با مغولان ... و با هرقدرت مرکزئ دیگر. نتیجه‏گیری ابتدائی که از تاریخ مبارزات اسماعیلیان و اعتقادات آنان عاید می‏شود این گمان را به‏وجود می‏آورد که شاید اسماعیلیه بیش‏تر یک جنبش سیاسی <درپوشش دین> بوده، تا یک جریان فکری یا عقیدتی؛ اما خود اسماعیلیه این نتیجه‏گیری را قبول ندارد؛ آنان خود را شیعه‏ی اصیل و فرقه‏ی‏هادیه و ناجیه‏ی اسلامی می‏دانند که همواره در طریق مستقیم دین استوار بوده‏اند.

 سید امیرحسین شاه خلیلی، رهبر اسماعیلیه‏ی ایران در این مورد می‏گوید: «طریقت شیعه‏ی امامی اسماعیلی یک گروه سیاسی با اهداف معین سیاسی نیست، بلکه یک مذهب إلٰهی است که بر طبق آیات قرآن مجید و سنت رسول اکرم(ص) و ائمه‏ی هدی(ع) تنظیم یافته. قیام پیروان این طریقت بر ضد ظلم و جور و کفر زمان، جزئی از تعالیم مذهبی آن‏ها است؛ نه‏این‏که این مذهب یک مذهب سیاسی باشد. چنان‏که هر زمان که این امکان را داشتند که بدون قیام سیاسی در اشاعه و تعبیت از مذهب خود آزاد باشند، هرگز به‏قیام و مبارزه‏ی سیاسی متوسل نشدند.»(۲)

ریشه‏ های تاریخئ اسماعیلیه:                               

بحث شیعه و سنی در اصلیت خود یک بحث سیاسی است که ‏به‏امر جانشینی سیّد برگشت می‏کند. شیعه به‏کسانی گفته می‏شد که علی بن ابی طالب را شایسته‏ی جانشینی می‏دانستند؛ و سنی کسانی بودند که سه خلیفه‏ی اول را بر علی تقدم داشتند و علی را خلیفه‏ی چهارم  دانستند. این مطلب بعدها به‏بحث‏های کلامئ چون «ولایت» و «امامت» و «وصایت» و «خلافت» تبدیل شد و (از جانب شیعه) گفته شد که «امامت» بنا بر اراده‏ی إلٰهی و نص نبوی در وجود حضرت علی متعیّن شده است. این بحث در طول زمان و متأثر از حوادث محیطی و نفس انسانی، فربه‏تر و چاق‏تر شد و به‏مرور فاصله ایجاد کرد. منافع قشری و طبقاتی نیز ایجاب نمود که فاصله‏ها روز به‏روز بیش‏تر و عمیق‏تر گردد.

وگرنه، در ابتدای کار، هیچ اختلافی بین علی و خلفاء بر سر آن‏چه سیّد آورده بود، وجود نداشت؛ تنها می‏ماند بحث اجتهاد و شیوه‏های عمل که امری کاملاً پذیرفته است و در هر دین و فرقه ساری و جاری می‏باشد. قبلاً خواندیم که افاضل صحابه و صحابیات مجتهد مسلم بودند، چه در زمان سیّد و چه بعد از ایشان فتوی داده‏اند. در این میان علی و خلفاء افضل صحابه هستند و مجتهدین صاحب فتوی می‏باشند. اهل سنت تصریح دارند که علی نسبت به‏عمر اعلم بوده و تعداد ۱۸ روایت بیش‏تر در سینه داشته است. علی در فتاوای خود سخت‏گیر‏ترین و با انضباط ‏ترین شخص در میان صحابه بود؛ چندان که به‏طور قطع می‏توان گفت: «اگر علی امروز زنده بود، یک فرد سلفئ سخت‏گیر بود. و اگر عمر زنده بود، یک اصلاح‏طلب عمل‏‏گرا بود.» در این مورد کتابی است تحت عنوان «موسوعة فقه علی بن ابی‏طالب رضی‏الله عنه» که بالغ بر ۷۰۰ صفحه به‏قلم «محمد رواس قلعه جی» تدوین گردیده و بسیار ارزش‏مند است.  

 به‏دنبال قتل عثمان در سال ۳۵ هجری زمام حکومت به‏دست علی افتاد و او سخت‏ترین برنامه‏های خودرا به‏اجراء گذاشت. از آن‏جا که عده‏ی از مسلمین علی را امام اول می‏دانستند و جانشینی پیغمبر را از ابتدا حق او می‏پنداشتند، بعد از حضرت علی نیز فرزندان او را امام برحق دانستند. و این شد مبنای شیعه‏گری.

انشعابات شیعه:                                    شیعیان بیش از هرچیز به‏ناسازگاری و انشعابات خود مشهور‏اند. هر فرقه‏ی از یک اصل منشعب می‏شود و به‏صورت یک فرع مستقل در می‏آید، لاجرم خود به‏فرق دیگری تقسیم می‏شوند. این فرقه‏ها برخی نزدیک به‏اصل هستند و در اصول قضایا مخالفتی با هم ندارند، و برخی راهی کاملاً تازه در پیش می‏گیرند، آن‏چنان از اصل خود دور می‏شوند که به‏هیچ‏وجه میان شان پیوندی تشخیص نتوان کرد.  

شهرستانی فرقه‏ی غلات "سبئیه" را نخستین انشعابی از شیعه می‏داند که در عصر حضرت علی رخ داده است. نیز طبق مندرجات "رجال کشی" عده‏ی غالی در زمان علی بوده‏اند که آن حضرت را خدا می‏دانستند؛ حضرت آنان را امر به‏توبه کرده و چون توبه نکردند، ‌اعدام شان نمود. حسن نوبختی در «فرق‏الشیعه» و عبدالقاهر بغدادی در «الفرق بین‏الفرق» نیز بالتفصیل به‏این مطلب پرداخته‏اند که در بخش «سلفیت» به‏آن اشاره کردیم.

پس از این موارد، تا سال ۶۱ (ھ‎) یعنی تا شهادت امام حسین، انشعابی در تشیع رخ نداده است؛ امام حسن و امام حسین من‏حیث ذریه‏ی پیامبر در میان مسلمانان موقعیت ممتازی داشتند و عموم مسلمانان هم آنان را محترم می‏دانستند؛ لذا در زمان این دو بزرگوار، شبهه‏ی در میان شیعیان در امر امامت پیش نیامد و در این مدت بیست سال، انشعابی در شیعه رخ نداد. بعد از شهادت امام حسین شاهد انشعاباتی در تشیع هستیم که  بر سر جانشینی مقام امامت اختلاف کردند. به‏همین‏ترتیب در طول تاریخ تشیع، اختلافاتی بر سر جانشینی مقام امامت بروز کرده­ است. همین‏طور به‏مرور در هردوره بر سر حقانیت یا عدم حقانیت هرامامی بین خودشان نزاع کرده و از هم دور شدند. مهم‏ترین فرقه‏های شیعه که در دو قرن اول و دوم انشعاب یافته‏اند عبارت‏اند از:

کیسانیه:            معتقدان به‏امامت محمد حنفیه، به‏جای علی بن الحسین.

زیدیه:             معتقدان به‏امامت زید بن علی، به‏جای محمدبن علی.

ناووسیه:         قائلان به‏غیبت و مهدویت امام صادق.

فطحیه:         کسانی که به‏امامت عبدالله افطح، فرزند امام صادق  قائل بودند.

سمطیه:             معتقدان به‏امامت محمد دیباج، فرزند دیگر امام صادق.

اسماعیلیه:     مهم­ترین اختلافات که به‏ظهور شیعه‌ی اسماعیلیه انجامید، به‏دنبال وفات امام جعفر صادق در سال ۱۴۸ پدید آمد. اسماعیلیان گروهی شد که اعتقاد به‏امامت اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق به‏جای برادرش امام موسی کاظم  کردند و از همین‏جا از فرقه‏ی شیعه‏ی دوازده‏امامی جدا می‏شوند؛ و با ادامه‌ی امامت در سلسله‌ی فرزندان امام جعفر صادق از طریق پسرش اسماعیل بیعت نمودند و به‏اسماعیلیه معروف شدند؛ گروه دیگری که امامت حضرت موسی کاظم، پسر جوان­تر امام صادق را پذیرفتند، بعدها با عنوان شیعیان اثنی‌عشری شهرت یافتند.

 در عینی که هردو گروه خود را «امامیه» می‏خوانند. و موضوع امامت برای هردو گروه یک اصل بنیادی است، در تمیز ایشان باید گفت: «امامیه‏ی اسماعیلیه»؛ «امامیه‏ی ‏اثنی‏عشریه» یعنی طبق اعتقاد هردو گروه، امامت در ذرّیه­ی علی و همسرش فاطمه‏ی زهرا به­طور موروثی تداوم می­یابد و جانشینی امامت بایستی طبق نصّ امام وقت صورت گیر و این تا روز قیامت است.

باز اسماعیلیه به‏سه گروه منشعب شدند:

الف ـ  اسماعیلیه‏ی خالصه:        که مدعی شدند چون امامت اسماعیل از طرف پدر ثابت است و امام جز حق چیزی نمی‌گوید، پس معلوم می‌شود اسماعیل در حقیقت نمرده و (قائم) او است.

ب ـ  اسماعیلیه‏ی مبارکیه:       براین باور بودند که اسماعیل مرده و امام صادق  پس از اسماعیل، محمد بن اسماعیل، نوه‏ی خود را به‏امامت منصوب کرد، زیرا که امامت از برادر (اسماعیل) به برادر دیگر (امام موسی کاظم(  منتقل نمی‌شود و این موضوع تنها در مورد امام حسن و امام حسین صدق می‌کرده است. این فرقه به‏مناسبت نام موأسس آن "مبارک" به‏مبارکیه شهرت یافته است. معتقداند: محمد بن اسماعیل زنده و غایب است؛ در آخرالّزمان ظاهر خواهد.

 ج  ـ  دسته‏ی سوم نیز مثل فرقه‏ی دوم قائل به‏امامت محمد بن اسماعیل شدند، با این فرق که می‏گفتند محمد مرده و امامت در نسل او باقی مانده است.

طفیه:    کسانی که معتقد‏اند امام صادق  به‏امامت موسی بن طفی وصیت کرده.

اقمصیه:         کسانی که می‏گویند امام صادق به‏امامت موسی بن عمران اقمص وصیت کرده است.

یرمعیه:          می‏گویند: امام صادق به‏امامت یرمع‏بن موسی وصیت کرده.

تمیمیه: گروهی که قائل هستند نظر امام صادق  بر امامت، شخصی به‏نام ابی جعده بوده است.

یعقوبیه:          منکران امامت موسی بن جعفر که می‏گویند امامت در غیر فرزندان امام صادق می‏تواند باشد؛ بزرگ شان شخصی به‏نام ابویعقوب بود.

ممطوریه:         کسانی که در مورد امام کاظم توقف کرده و گفتند ما نمی‏دانیم آن حضرت از دنیا رفته یا نه.

واقفیه:           کسانی که قائل‏اند امام کاظم نمرده و تا قیامت زنده خواهد بود.

همین‏طور بعضی از این فرقه‏ها به‏فرقه‏های کوچک‏تری منشعب شده‏اند؛ مثلاً کیسانیه در مورد امامت محمد حنفیه و جانشین او چند گروه شدند:

عده‏ی قائل بودند که محمد حنفیه بعد از امام حسین به‏امامت رسیده است؛ گروهی دیگر می‏گفتند محمد حنفیه پس از پدرش علی امام بوده است؛ و بعد از این‏که امامت را به‏پسرش أبوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه، نسبت می‏دهند، نیز چند گروه شدند: گروهی معتقد بودند که أبوهاشم به‏امامت محمد بن علی عباسی وصیت کرده است؛ گروه دوم قائل بودند، که أبوهاشم به‏امامت برادرش علی بن محمد حنفیه وصیت کرده است؛ گروه سوم می‏گفتند أبوهاشم برادرزاده‏اش، حسن بن علی را جانشین خود کرده است؛ گروه چهارم نیز معتقد بودند وصی أبوهاشم در امامت، عبدالله بن عمروکندی بوده است و ابوهاشم خود به‏غیبت رفته و روزی باز خواهد گشت.

 زیدیه نیز به‏سه گروه اصلی تقسیم می‏شوند:

جارودیه:           بعد از پیامبر اکرم، علی را مستحق خلافت می‏دانستند و عقیده داشتند پیامبر آن‏جناب را با وصف به‏مردم شناسانید، نه‏با اسم. مردم در عدم شناسایی ایشان تقصیر کردند و ابوبکر را اختیار نمودند و با این کار کفر ورزیدند.

سلیمانیه:           قائل هستند امامت با شورا تعیین می‏شود و امامت مفضول را با وجود افضل جایز می‏شمارند و از این راه مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر را اثبات می‏کنند و امت را در عدم اختیار علی خطا کار می‏دانند که خطای شان به‏درجه‏ی فسق نمی‏رسد. عثمان را نیز تکفیر می‏کنند.

بتریه:             عقاید اینان نیز مانند عقاید سلیمانیه است. با این تفاوت که در مورد عثمان توقف می‏کنند.

اکثر این فرقه‏ها، جنبش‏ها و مخالفت‏های سیاسی در پوشش دین بودند که عمر و نفوذ چندانی هم نداشتند؛ به‏سختی می‏شود نام فرقه بر آنان اطلاق کرد. گروه‏های بودند که با مرگ رهبران شان منقرض می‏شدند و در صحنه‏های سیاسی ـ اجتماعی نمودی نداشتند. از میان این‏ها سه فرقه‏ی کیسانیه، زیدیه و اسماعیلیه در قرن اول، دوم و سوم دوام و ظهور داشتند.

اسماعیلیه، در قرن اول هجری، پس از شیعه‏ی امامیه، تا خروج زید و کیسانیه موأثرترین فرقه‏ی شیعه بوده است. کیسانیه در قیام مختار نمود و ظهور قوی و جلی داشت. این فرقه تا پایان قرن اول، فعالیت سیاسی داشت و أبوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه که رهبر این فرقه بود، برای نخستین‏بار واژه‏های داعی و حجت را بر مبلغانش اطلاق کرد و این‏عنوان بعدها توسط سایر فرق چون عباسیان، زیدیان و اسماعیلیان مورد استفاده قرار گرفت.

بعد از کیسانیه دومین فرقه‏ی که در صحنه‏ی سیاسی و اجتماعی فعال بود، فرقه‏ی زیدیه است که بعد از قیام زید بن علی بن الحسین ایجاد شد و سیاسی‏ترین فرقه‏ی شیعه بوده است؛ از همه‏ی فرقه‏های شیعه به‏اصول اهل‏سنت نزدیک‏تر است؛ چنان‏که فرقه‏ی بتریه‏ی زیدیه علاوه بر پذیرش خلافت ابوبکر و عمر و عثمان؛ عایشه، طلحه و زبیر را نیز تکفیر نمی‏کردند و احادیث وارده به‏نام آنان را قبول داشتند. مذهب زیدی چندان تعارضی با معتقدات اهل سنت نداشت، بدین‏سبب در بعضی از قیام‏های زیدی چون قیام محمد نفسه‏الزکیه و برادرش ابراهیم تعدادی از بزرگان و عالمان اهل سنت شرکت داشتند. به‏گفته‏ی مسعودی، ابراهیم بن عبدالله، برادر محمد نفسه‏الزکیه، در آخر کار، به‏فرماندهی چهار صد نفر از زیدیه می‏جنگید که همه‏گی کشته شدند.

سومین فرقه‏ی که در صحنه‏های اجتماعی ـ سیاسی فعال بوده‏اند، فرقه‏ی اسماعیلی است. این فرقه تا اواخر قرن سوم هجری چندان نمودی در اجتماع نداشته است و رهبران آن‏ها تا سال ۲۹۷ (ه‍ ق) یعنی سال ظهور عبیدالله مهدی <اولین خلیفه‏ی فاطمی در مغرب عربی> در خفاء به‏سر می‏بردند؛ بدین‏سبب مراحل تکوین این فرقه کاملاً مجهول مانده است؛ حسن نوبختی که خود شیعه است و در قرن سوم می‏زیسته، حرکت‏های اولیه‏ی آنان را به‏غلات و پیروان «ابوالخطاب محمد بن ابی زینب» ربط می‏دهد. عقاید آنان نیز در هاله‏ی از ابهام مانده است. مسعودی که نیز شیعه است، در این مورد می‏نویسد:

«متکلمین فرق مختلف  شیعه، معتزله، مرجئه و خوارج کتبی درباره‏ی فرق و نیز رد مخالفین خود نگاشته‏اند... اما کسی از آن‏ها متعرض عقاید فرقه‏ی قرامطه (اسماعیلیه) نشده است. کسانی نیز که بر آن‏ها ردیه نوشته‏اند، مثلاً قدامة بن یزید النعمانی، ابن عبدالله‏ الجرجانی، ابی الحسن زکریا الجرجانی، ابی عبدالله محمد بن علی بن الزرام الطائی الکوفی و ابی جعفر الکلابی ... هر کدام که عقاید اهل باطل را شرح می‏دهند، کسان دیگر آن مطالب را نمی‏گویند، تازه خود اهل این فرقه مطالب این افراد را انکار کرده و آن‏ها را تأیید نمی‏کنند»(۳)  

خواجه نظام‌الملک وزیر در "سیاست نامه" در تشریح اسامئ باطنیه می‏نویسد: «و باطنیان را بدان‏وقت، اسم و لقبی بوده است و به‏هر شهری ایشان را به‏نامی دیگر خوانده‏اند. به‏حلب و مصر، اسماعیلی خوانند؛ و به‏بغداد و ماوراءالنهر و غزنین، زندیقی خوانند؛ و به‏کوفه، مبارکی؛ و به‏بصره، روندی و برقعی؛ و به‏ری، خَلَفی و باطنی؛ و به‏گرگان، محمّره؛ و به‏شام، مبیّضه؛ و به‏مغرب، سعیدی؛ و به‏احسا و بحرین، جنابی؛ و به‏اصفهان، باطنی؛ و ایشان خویشتن را تعلیمی خوانند. و غرض ایشان همه‏ آن است که چگونه مسلمانی براندازند و دشمن اهل بیت رسول (علیه السلام) باشند و خلق را گمراه کنند. لعنهم الله.»(۴)

دوران ستر و امامان مستور:                                      بنا به‏اظهارات محققان، هسته‏ی اولیه‏ی تشکیلات سرّی اسماعیلیه، بین سال‏های۱۵۰ تا ۱۶۰(ھ‎ ق)  در کوفه بنیاد شد و تا اواخر قرن سوم هجری، که از آن به‏"دوره‏ی ستر" یاد می‏شود، اطلاع دقیقی از آن‏ها در دست نیست. با توجه به‏این‏که محمدبن اسماعیل از ترس هارون‏الرشید که حکم دستگیری اورا صادر کرده بود، از مدینه گریخت و به‏شهرهای مختلفی مهاجرت کرد؛ غیبت او مورد توجه بسیاری از اسماعیلیان قرار گرفت و به‏صورت گسترده‏ی تبلیغ شد و پایه‏های اعتقادی قرمطیان بر این عقیده گذاشته شد. قرمطیان در آغاز، به‏مهدویت احمدبن محمد بن حنفیه اعتقاد داشته و به‏گفته‏ی ثابت بن سنان او را داعی مسیح و کلمه و مهدی و جبرئیل دانسته‏اند و در اذان پس از ذکر نام خداوند و شهادت بر انبیاء گفته‏اند: «اشهد أنّ احمدبن محمد بن حنفیه رسول االله» آنان در واقع ، این فرد را هم‏رتبه با پیامبر می‏شمردند.(۵)

 تا مدت یک قرن و نیم پس از غیبت و وفات اسماعیل، امامان اسماعیلى پنهان و مستور بودند و این دوران در تاریخ اسماعیلیه به‏دوره‏ی «ستر» معروف است. در این دوران نام و محل اقامت امامى که امامت وى مقبول پیروان بود فقط براى عده‏ی معدودى از همرزمان و همراهان وفادار معلوم بود و دیگر افراد اسماعیلیه حتى اسم امام «مستور» خویش را نمى‏دانستند، لذا اطلاعات در باره‏ی ائمه‏ی مستور اندک است. در بین مورخان حتى درباره‏ی نام امامان این عصر اختلاف است. به‏روایت فاطمیان عبارت‏اند از: محمد بن اسماعیل، عبدالله، احمد، حسین و عبید الله. به‏روایت دروزییان: محمد بن اسماعیل، اسماعیل دوم، محمد دوم، احمد، عبد الله، محمد سوم، حسین، احمد دوم و عبید الله (به‏جاى پنج امام، نُه ‏امام) و به‏روایت نزاریه: محمد بن اسماعیل، احمد، محمد دوم، عبد الله و عبید الله. ولى اکثر مورخان اسماعیلى نام ائمه‏ی مستور را بعد از اسماعیل چنین آورده‏اند: محمد بن اسماعیل، عبدالله بن محمد، احمد بن عبدالله، حسین بن احمد که آخرین ‏امام مستور بود ه­ است.(۶)

خلافت فاطمی

در دوره­ی ستر، توجه سازمان دعوت اسماعیلی غالباً به‏مسایل سازمان­دهی و توسعه و بسط مذهب و وحدت معطوف می‏شد تا این‏که در سال ۲۹۷ (ھ‎ ق) = ۹۱۰ (م) به‏اعلان خلافت امام وقت اسماعیلی به‏عنوان امیرالمؤمنین و با لقب المهدی (هدایت‌ کننده) منتج شد. این رویداد مرحله­ی آغازین کوشش­های اسماعیلیان برای تحقق بخشیدن رؤیای ایجاد جامعه­ی اسلامی را رقم زد. با شروع خلافت عبیدالله مهدی دوره‏ی امامان مستور و پنهان‏کاری و تقیه در تاریخ اسماعیلیان نخستین به‏پایان رسید و دوره‏ی دو صد و شصت و چند ساله‏ی خلافت فاطمیان آغاز گشت.

 تاریخ به‏آنان می‏گویند «خلفای فاطمی» و این از باب همانند‏سازی با خلفای اموی و عباسی و عثمانی است، اما اسماعیلیان بر اساس نگرش شیعئ خود که اعتقاد به‏خلافت ندارند؛ به‏جای خلافت، امامت را اصل می‏دانند؛ ایشان را «امامان فاطمی» می‏خوانند. گاه عناوین خلافت و امامت را با هم به‏کار می‏برند. سلسله­ی امامانی که بیش از دو و نیم قرن (۲۹۷ ـ ۵۶۷ ، ھ‎ ق) بر بخش‏های وسیعی از عالم اسلام فرمان‏روایی کردند و این دوران اوج اقتدار و افتخار اسماعیلیان نیز بود.

در یک کلام: «تاریخ ۱۴۰۰ ساله‏ی اسلام کارنامه‏ی سه خانواده است:

 ۱ ـ امویان؛ ۲ ـ عباسیان؛ ۳ ـ علویان = فاطیمیان»

این سه خانواده هم در طول یکدیگر و هم در عرض یکدیگر حکومت کرده‏اند:

 پس از انقراض خلافت امویان درشام، امر خلافت ایشان در اندُلُس دوام کرد؛ در همان هنگام خلافت عباسی در بغداد برقرار بود، و علویان در چهره‏ی  خلفای فاطمی در مصر؛ فاطمیان پیشوایان شیعه‏ی اسماعیلی بودند و امور حکومت‏داری ایشان بر مبنای مذهب اسماعیلی اداره می‏شد. چون سادات فاطمی‏نسب بودند و نسب­شان به‏حضرت فاطمۀ زهراء، دختر پیامبراکرم وهمسر حضرت علی می­رسید، برای خود لقب فاطمیان را برگزیدند. تعداد ۱۴ امام و خلیفه‏ی فاطمی یکی پی دیگری زمام حکومت را به‏دست گرفتند که ‏نام‏ها و تاریخ جلوس هریک چنین است:

القائم بامرالله ابو محمد عبدالله (المهدی بالله)  جلوس ۲۹۷ ، ق / ۹۰۹ م.

القائم بامرالله ابوالقاسم محمد، جلوس ۳۲۲ ق / ۹۳۴ م.

المنصوربالله ابوطاهر اسماعیل، جلوس ۳۳۴ ، ق / ۹۴۶ م.

المعزلدین‌الله ابوتمیم معد، جلوس ۳۴۱ ، ق / ۹۵۳ م.

العزیزبالله ابومنصور نزار، جلوس ۳۶۵ ، ق / ۹۷۵ م.

الحاکم بامرالله ابوعلی منصور، جلوس ۳۸۶ ، ق / ۹۹۶ م.

الظاهر للاعزاز دین‌الله ابوالحسن علی، جلوس ۴۱۱ ، ق / ۱۰۲۱ م.

المستنصربالله ابوتمیم معد، جلوس ۴۲۷ ، ق / ۱۰۳۶ م.

المستعلی بالله ابوالقاسم احمد، جلوس ۴۸۷ ، ق / ۱۰۹۴ م.

الآمرباحکام‌الله ابوالعلی منصور، جلوس ۴۹۵ ، ق / ۱۱۰۱ م.

الحافظ لدین‌الله ابوالمیمون عبدالمجید، جلوس ۵۲۴ ، ق / ۱۱۳۰ م.

الظافربامرالله ابوالمنصور اسماعیل، جلوس ۵۴۴ ، ق / ۱۱۴۹ م.

الفائزبنصرالله ابوالقاسم عیسی، جلوس ۵۴۹ ، ق / ۱۱۵۴ م.

العاضد لدین‌الله ابومحمد عبدالله، جلوس ۵۵۵ ، ق ـ ۵۶۷ ، ق /۱۱۶۰ ـ ۱۱۷۱م.

در دوران حکومت فاطمی، نفوذ گستره‌ی مذهب اسماعیلی افزایش چشم‏گیری یافت. امپراتوری فاطمی در اوج موفقیت خود، دامنه­ی نفوذ خود را بسیار فراتر از سرزمین مصر، در کرانه­ی دریای مدیترانه، سرزمین­های چون فلسطین، شام، حجاز، یمن، پارس، خراسان، ماوراءالنهر، سند ... گسترش دادند. و رقیب سر‏سخت عباسیان حاکم بر بغداد شدند. در سال ۴۵۰ (ھ‎ ق)  فاطمیان توانستند به‏مدّت کوتاهی شهر بغداد، پایتخت خاندان عباسی را تسخیر کنند.

در عرصه‏های علوم:                              دستآوردهای اسماعیلیان فاطمی در عرصه­ی زندگانی عقلانی و فرهنگی بسیار درخشان و برجسته به‏نظر می‌رسد. پشتیبانی فاطمیان از رشته‏های مختلف علوم و حمایت‌شان از پژوهش­های علمی و فعالیت­های فرهنگی موجب شد که شهر قاهره به‏کانونی پرآوازه تبدیل شود. ریاضی­دانان، پزشکان، ستاره­شناسان، اندیشمندان و کارگزاران نام‌آوری را از سراسر جهان اسلام به‏سوی خود و مخصوصاً به‏سوی دو دانشگاه‏ مهم خود یعنی الازهر و دارالحکمة بکشاند. این کرسی­های علمی همچنین به‏انگیزه­ی برای گسترش تفکر حقوقی، فلسفی و کلامی در میان دانشوران اسماعیلی تبدیل شد که پایه‌ی برای تبیین جامع تفکرات و اصول عقاید مذهب اسماعیلی فراهم آورد.

حکومت فاطمی از حیث فرهنگی و اقتصادی اروپا را نیز تحت تأثیر قرار داد و راهی ارتباطی برای توسعه­ی بیش‏تر دستاوردهای علمی مسلمانان در رشته­های چون نورشناسی، پزشکی و ستاره­شناسی در مغرب‏زمین پدید آورد. آنان حقایق علومی چون  فلسفه و نجوم و ریاضی و منطق و همه‌ی رشته‌های تاریخ و طبیعت و سایر شاخه‌های علوم را با إلٰهیات تلفیق کردند و از این طریق، معارف دینی را با شاخه‌های گوناگون علوم پیوند دادند.

 سید منصور نادری کیانی در باره‏ی اهمیت این دوره چنین می‏گوید: 

«دوران خلافت ائمه‏ی فاطمی علیهم‏السلام به‏جهت ویژه‏گی‏های آشکارش در امر اداره‏ی امور کشوری و لشکری، تعمیم و توسعه‏ی دانش و صنعت و سایر امور مادی و معنوی مانند گوهر درخشانی در تاریخ پر عظمت اسلام می‏درخشد.»

سید منصور ادامه می‏دهد: «عدم تعصب ائمه‏ی فاطمی(ع) و آزادی کامل ادیان و مذاهب دراین دوره باعث شد تا عالمان هریک از علوم و ماهران هریک از فنون از هرقوم وملت و پیرو هر دین و مذهبی که بودند با اطمینان کامل و آسوده‏گی خاطر در سرزمین پهناور تحت سلطه‏ی این دستگاه جمع شده و افتخاراتی بزرگ را در تاریخ این حکومت معارف‏پرور رقم زنند.»

نامبرده ادامه می‏دهد: «تعلیم علوم اسلامی دراین دوران اولویت خاصی داشت. پیروان هریک از مذاهب اسلامی اعم از شیعه و سنی با آزادی کامل حوزه‏ها درس خود را ایجاد می‏کردند و هریک از این حوزه‏ها از خزانه‏ی ائمه‏(ع) با سخاوت و گشاده‏دستی تمویل می‏شدند.» سید منصور نادری نتیجه می‏گیرد: «از اعظم خدمات شایان ائمه‏ی فاطمی(ع) در تعلیمات علوم اسلامی، ارائه‏ی سنت واقعی و صحیح رسول اکرم(ص) و پالایش آن از روایات و احادیث جعلی است.»(۷)

تشکیلات دعوت:           تشکیلات دعوت اسماعیلی در دوران فاطمی به‏غایت پیچیده و از سازمانی دقیقی برخوردار بود. فاطمیان به‏تشکیلات دعوت خود «الدعوة الهادیه» عنوان داده بودند که مراد هدایت به‏سوی امام فاطمی بود. دعوت دارای سلسله‏مراتب مختلفی بود: امام شخصیت اول بود؛ پس از امام، داعی‏الدعاة، یا باب، باب‏الابواب شخصیت ممتاز شمرده می‏شد. پائین‏ترین مرتبه‏ی داعی «مستجیب» بود که کار دعوت افراد معمولی را بر عهده داشت که چیزی در حد مأمور امر به‏معروف و نهی از منکر بود. داعی‏البلاغ، داعی مطلق و داعی محدود (محصور) هر کدام به‏ترتیب از بالا به‏پائین یکی از مراتب دعوت را تشکیل می‏داد. سلسله‏مراتب بسیار پیچیده بود، چنان‏که هر مرتبه  در درون خود مراتبی داشت.

اگر بخواهیم به‏طور ساده ترتیب سازمان دعوت اسماعیلیان را از پائین به‏بالا حساب کنیم چنین می‏شود: مستجیب، مأذون، داعی، حجت و امام. فاطمیان این پنج رتبه را پنج حدّ جسمانی می‌نامیدند و در برابر آن به‏پنج حدّ علوانی قایل بودند. این پنج حد علوی عبارت بود از: عقل کل، نفس کل و سه فرشته یا سه لواحق، یعنی: جدّ، فتح و خیال؛ که همان سه فرشته‏ی مشهور جبرئیل، میکائیل و اسرافیل هستند و واسطه‏ی میان عالم بالا و پائین می‏باشند.

فاطمیان برای دعوت جهانیان برنامه‏های مدونی داشتند و جهان را به‏دوازده جزیره تقسیم کرده بودند. هر جزیره زیر نظر یک مبلغ عالی‏مرتبه که «حجت» خوانده می‏شد قرار داشت. حجت، داعی مطلق بود و نماینده‏ی تام‏الاختیار دعوت اسماعیلی در آن سرزمین بود. ناصر خسرو، حجت دوازده‏هم در بلاد پارس، خراسان و ماوراءالنهر است.

سید امیرحسین شاه خلیلی، مرجع معاصر اسماعیلیه‏ی ایران درباره‏ی او می‏گوید: ناصرخسرو یمگان و بدخشان را تبدیل به‏مرکز عمده‏ی دعوت طریقت اسماعیلی برای ماوراءالنهر و خراسان بزرگ و هند نمود و خود به‏عنوان«حجت» که از بالاترین مقام‏های دینی سلسله‏ی مراتب طریقت شیعه‏ی امامی اسماعیلی است، ریاست کل اسماعیلیان این مناطق را عهده‏دار بود و از تمام خراسان، افغانستان، ماوراءالنهر، فلات پامیر، هند، ری و مازندران پیروان طریقت شیعه‏ی امامی اسماعیلی به‏دیدنش می‏آمدند و از او راهنمایی و ارشاد و کسب دستور می‏نمودند.(۸)

شهرت ناصر خسرو دنیا را در نوردید. او متفکری عقل‏‏گرا است که در درون هرچیزی دنبال ماهیت حقیقی آن می‏گردد. در مقدمه‌ی کتاب «زادالمسافرین» اسماعیلیان را «جوینده‏گان حق» نامیده است.

 دیگر افتخار منحصر به‏فرد ناصر خسرو این است که: در حالی که همه‏ی آثار فکرئ خلفای فاطمی و اسماعیلی عمدتاً به‏زبان عربی نوشته می‏شدند، ناصر خسرو تنها نویسنده­ی فاطمی است که آثار خود را به‏زبان پارسی نگاشته است. سنّت نوشتن به‏زبان عربی را مستعلویان در یمن و هندوستان و نیز نزاریان در سوریه استمرار بخشیدند. پس از ناصر خسرو ادبیات اسماعیلی در بلاد پارس و خراسان به‏زبان پارسی نوشته شدند که برای اسماعیلیان زبان مهم شده بود.

در مراتب بعد در بلاد هندوستان، داعیان اسماعیلی ادبیات سنّتی منظومی را که گنان (دانش) نامیده می­شود به‏زبان­های بومی هندی از قبیل سندی و گجراتی پدید آوردند. در ناحیه­ی شمال پاکستان امروزی، اسماعیلیان هونزا، گیلگیت و چیترال نیز در نگاه‏داشت و استمرار بخشیدن تکامل ادبیات بر اساس زبان­های که تا این زمان شفاهی باقی مانده‌اند همچون بوروشاسکی، شینا و خوار کوشیدند.

پیروان دعوت‏هادیه:                              اسماعیلیه در طول تاریخ، در نواحئ گوناگون عالم اسلام به‏نام‌های مختلف معروف بوده‏اند؛ این نام‌ها را به‏دو دسته می‌توان تقسیم کرد: یکی نام‌های که خودشان بر خویش نهاده بودند؛ دیگر نام‌های که دشمنان‏شان به‏ایشان می‌دادند.

سید امیرحسین شاه خلیلی با استناد به‏منابعی چون: «الافتخار» از ابویعقوب سجستانی (‌م ۳۵۳ ، ھ‎ ق) و «رسائل» از حمیدالدین کرمانی (م ۴۱۲ ، ھ‎ ق) و «روضة التسلیم» از خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷ ـ ۶۷۲ ، ھ‎ ق)  و آثار موأید شیرازی و ناصرخسرو ... می‏گوید: «پیروان این طریقت در هیچ‏یک از کتب خود (مگر در این اواخر) خود را اسماعیلی نمی‏خوانند، بلکه خود را پیروان دعوت هادیه (اصحاب الدعوة الهادیه) و یا پیروان طریقت حقه، اهل حق، اصحاب تأویل، فاطمی، باطنی، تأییدی، تعلیمی خوانده‏اند.» نامبرده در مورد آغاز به‏کار شیعه‏ی اسماعیلی می‏گوید: «شروع دعوت طریقت شیعه‏ی امامی اسماعیلی، به‏صورت طریقتی مجزا از فرق کیسانیه، زیدی و اثنی‏عشری، درست بعد از رحلت مولانا جعفر صادق انجام گرفت و بسیاری از افراد که‏قبل از رحلت آن حضرت از پیروان او بودند، بخشی از این طریقت را تشکیل دادند.» 

اسماعیلیان و قرمطیان       

همزمان با گسترش سریع دعوت اسماعیلیه، افتراق مهمی در سال ۲۸۶ (ھ‎ ق) در نهضت اسماعیلیه پدیدار گشت. در این سال، اسماعیلیان به‏دو گروه ‏اصلی فاطمیان و قرامطه منشعب گشتند. در حالی که فاطمیان به‏سرعت بر مغرب عربی و سپس مصر و مناطق وسیعی از جهان اسلام مسلط می‏شدند، «حمدان اشعث معروف به‏قرمط» که همچنان ریاست محلی دعوت را از سال ۲۶۰  در عراق و نواحی مجاور بر عهده داشت و با رهبران اسماعیلی «سلمیه» (شهری در حماء = سوریه) به‏طور مرتب مکاتبه داشت، در سال ۲۸۶ زمانی که عبیدالله رهبر اسماعیلیان گشت، برای خود و اجدادش که رهبران مرکزی قبلی بوده‌اند، ادعای امامت نمود. از آن پس این گروه از اسماعیلیه را قرمطی یا قرامطه خواندند.  

حمدان با سلمیه و رهبری مرکزی قطع رابطه کرد و از داعیان فرمانبر خود خواست دعوت را در نواحی زیر نظرشان متوقف کنند. اندکی پس از این وقایع، حمدان ناپدید گردید و عبدان (شوهر خواهرش) نیز با توطئه‏ی زکرویة بن مهدویه، یکی از داعیان عراق که ابتدا به‏عبیدالله و اصلاحاتش در عقاید وفادار بود، به‏قتل رسید. در همین سال، ابوسعید جنّابی که توسط حمدان و عبدان به‏بحرین گسیل شده بود، آن‏جا را پایگاه اصلی قرامطه قرار داد و به‏مانعی موأثر در راه گسترش نفوذ سیاسی فاطمیان در شرق (تا سال ۴۷۰) مبدل کرد.

 پایگاه اصلی پیروان عبیدالله در یمن بود که البته در آن‏جا نیز علی بن فضل به‏جناح قرمطی پیوست و خود را مهدی موعود نامید، اما ابن حوشب تا آخر عمر به‏عبیدالله وفادار ماند. زکرویه که ابتدا به‏عبیدالله وفادار بود، بعدها به‏قرامطه پیوست و شورش‏های قرمطی را در شام و عراق سازماندهی نمود و حتی در سال ۲۹۰ به‏مقر هواداران عبیدالله  در سلمیه نیز حمله کرد. جناح قرمطی در مناطق مختلف از جمله جبال، خراسان و ماوراءالنهر، پارس و... نیز گسترده شد.

قرامطه موفق شدند دولت مقتدری در بحرین تأسیس کنند که نیروهای خلیفه قدرت مقابله با آنان را در بحرین نداشتند. قرمطیان با حمله‏های متعددی که به‏کاروان‏های حجاج می‏کردند به‏اثبات وجود خویش می‏پرداختند و از این راه قدرت مالی کمایی می‏کردند. اندکی بعد چندان در حمله و هجوم دلیر شدند که در سال ۳۱۲  بصره را نیز غارت کردند و بغداد را  معرض تهدید قرار دادند.

 در سال  ۳۱۷  حاجیان بدون مزاحت و آزار قرمطیان به‏مکه رسیدند، اما روز هشتم ذی‏الحجه (روز ترویه) ابو طاهر جنّابی قرمطی به‏فرماندهی ششصد  سوار و نهصد پیاده به‏مکه ریخته و اموال حاجیان را غارت کردند و کشتار فجیعی در مسجدالحرام و حتی درون خانه‏ی کعبه راه انداختند، اجساد کشته‏گان را به‏چاه‏زمزم ریختند، درب کعبه و حجرالاسود را از جا کنده به‏هجر بردند، پوشش کعبه را قطعه قطعه نمودند، خانه‏های ثروتمندان مکه را غارت کرده و سوزانیدند.

مسعودی می‏گوید: «ابوطاهر قرمطی سوی مکه رفت و امیر آن‏جا محمد بن اسماعیل ملقب به‏ابومخلب بود، مردان حکومت و از خارج و غیره به‏جنگ او آمدند، اما کسی از آن پس که غلام نطیف ابن حاج که جزوشحنه‏ی مکه بود، کشته شد، مقاومتی نتوانست. همه گریختند و او هفتم ذی‏الحجه‏ی همین سال (۳۱۷) با ششصد سوار و هفتصد پیاده وارد مکه شد و شمشیر در مردم نهاد. در شمار کشته‏گان و اسیران از اهل شهر و ولایت‏های دیگر اختلاف است، بعضی سی هزار و بعضی کم‏تر و بیش‏تر گفته‏اند. در دل کوه و صحرا‏ها و دره‏ها از سختی و تشنه‏گی آن‏قدر مردم هلاک شدند که به‏شمار نیاید. ابوطاهر درب حرم را که پوشش طلا داشت از جا بکند و تخریبات جد به‏بنای کعبه وارد کرد. اقامت آنان در مکه هشت روز بود که صبح شنبه از همین ماه از مکه به‏همراه کاروانی از اموال غارت شده و حجرالاسود و... از مکه خارج شدند.(۹)

قرامطه با چنان گسترده‏گی به‏فعالیت پرداختند که لشکریان عباسی نتوانستند جنبش آنان را خاموش کنند. آنان سخت معتقد به‏کشتار و سوزانیدن و غارت و تاراج بودند. خشونت و خودسری و افراط قرامطه از ایشان یک گروهی بسیار بدنام ساخت، چندان که بسیاری از فرقه‏های اسماعیلیه غالباً قرمطیان و دروزییان را سنت‏شکن می‏خوانند. از نتایج تهدید قرمطیان پیدایش عصبیت و افسرده‏گی ناشی از ترس در میان مردم بغداد بود. تعدادی از مورخان، حسین بن منصور حلاج را قربانئ خشونت‏های افسارگسیخته‏ی قرمطیان می‏خوانند. پس از آن‏که حلاج در سال ۲۹۶ توسط ابن فرات، متهم به‏شرکت در توطئه بر ضد مقتدر عباسی شد، در سال ۳۰۱ به‏زندان افتاد و ادعای خدایی بر اتهامات او افزوده شد. در صورتی که بعضی دیگر او را نیرنگ‏باز و مایه‏ی آشوب می‏دانستند. سرانجام در واپسین محاکمه، در سال ۳۰۹ پس از مشاجرات فراوان، به‏داشتن عقاید افراطی شیعی یا قرمطی‏گری متهم شد، به‏فتوای یکی از قاضیان بغداد به‏جرم الحاد به‏مرگ محکوم گردید.(۱۰)

انشعابات اسماعیلیه پس از فاطمیان

الف ـ شاخه‏ی مستعلوی:                                   پیش‏تر خواندیم که  پس از وفات امام المستنصربالله در سال ۴۸۷ ھ‎ = ۱۰۹۴)م( شقاقی بس مهم­تری پدید آمد. اسماعیلیان ساکن در نواحی پارس و نقاطی از شام، از امامت نزار، فرزند ارشد و ولیعهد برگزیده‌ی امام المستنصر طرفداری کردند. اما اسماعیلیان مصر، یمن و سند اعتقاد داشتند که امام مستنصر در بستر مرگ، مستعلی برادر جوان­تر نزار را به‏امامت برگزیده است. این دو گروه اسماعیلی که به‏ترتیب نزاری و مستعلوی نامیده شده­اند. هر دو از میراث فاطمی مشترک برخوردارند، ولی سیر تاریخی و بسط آن‏ها (پس از انشقاق) در دو جهت متفاوت تکامل یافت. این انشقاق سرانجام به‏فروپاشی حکومت فاطمی در مصر انجامید، اما استمرار فعالیت­های این دو گروه، عاملی به‏سزا در بقا و ظهور دوباره­ی نفوذ مذهب اسماعیلی در سرزمین­های بیرون از مصر بود.

۱  ـ  دعوت مستعلویان طیّبی:                                 یمن یکی از پایگاه­های حکومت فاطمی و مرکزی نیرومند برای دعوت اسماعیلی بوده ­است. پس از درگذشت امام المستنصربالله، پیروان دعوت اسماعیلی در یمن امامت را حق مستعلی فرزند آن امام دانسته و سپس پسر و جانشین وی را که الامیر لقب داشت به‏امامت شناختند. با درگذشت الامیر در سال ۵۲۴ انشعابی در میان اسماعیلیان مستعلوی پدید آمد. پیروان دعوت اسماعیلی یمن امامت را حق طیّب فرزند نوزادِ الامیر دانسته و ادعای عبدالمجید، نایب خلافت را که خود را متعاقباً امام معرفی کرده بود، نپذیرفتند. نسل عبدالمجید چندان تداومی نیافت و با تصرف مصر توسط ایوبیان، اهمیت خود را از دست دادند. در این میان، معتقدان به‏امامت طیب، اعتقاد داشتند که طیب در ستر است و امامان جانشینش نیز مستور خواهند بود تا زمان ظهور فرارسد. در غیبت آن‏ها، امور دعوت به‏داعی داعیان که «داعی مطلق» نام دارد سپرده می‌شود.

مرکز فعالیت این گروه تا چندین صده در یمن بود و برای مدتی دولتی نیرومند تشکیل دادند، اما بر اثر خصومت دیگران، سرانجام به‏هندوستان نقل مکان کردند و در آن‏جا در سال ۹۴۷  پایگاه مرکزی جدیدی را تأسیس نمودند. جماعت اسماعیلی یمن به­مرور زمان اهمیت خود را از دست داد، با وجود این، پیروان این شاخه­ی اسماعیلی و مخصوصاً گروه فرعی دعوت طیبی که با نام سلیمانیان شناخته می‌شوند و از داعی مطلق ساکن در یمن پیروی می­کنند و هنوز در نقاطی از این سرزمین زندگی می­کنند.

در هندوستان، اسماعیلیان طیبی به‏توسعه‏ی فعالیت خود تحت رهبری داعی مطلق ادامه دادند و در شرایطی گاه‌گاه نامساعد موفق به‏حفظ زندگی و سازمان دینی خود شدند. اکثریت اسماعیلیان طیبی هندوستان داوودی خوانده می‌شوند تا خود را از اسماعیلیان سلیمانی متمایز کنند و به‏هر دو گروه عنوان «بُهره» اطلاق می‌شود که نشان می­دهد آنان از لحاظ شغلی بازرگان و دکاندار هستند. داعی مطلق گروه داوودی در بمبئی زندگی می­کند؛ این جماعت در ایالات­ گجرات، ماهاراشترا، راجستان، در اغلب شهرهای مهم­ هندوستان و پاکستان، در شرق آفریقا و اخیراً در گروه­های کوچک­تری در اروپا و شمال آمریکا پراکنده است.  

۲  ـ  طیبیان (آمریه): با مرگ الامیر (جانشین مستعلی) خلیفه‏ی فاطمی در سال ۵۲۴ انشعاب بیش‏تری در دعوت اسماعیلی پدید آمد. الامیر پسر هشت ماهه‌ی به‏نام طیب داشت که پس از پدر به‏جانشینی او انتخاب شد، اما مسیر خلافت در اختیار یکی از عموزاده‏گان با نام عبدالمجید و لقب (حافظ) در آمد. آنانی که معتقد به‏خلافت طیب بودند با نام طیبیه معروف شدند. دعوت طیبی را در آغاز عده‏ی قلیلی از مستعلویان مصر و شام، و نیز جمع کثیری از اسماعیلیان یمن پذیرا شدند که در آن صلیحیون رسماً به‏حقانیت ادعای طیب قائل شدند. ابراهیم حامدی که تا سال ۵۵۷ در صنعا و در جمع امیران غیر اسماعیلی طایفه‏ی "یام" فعالیت می‌کرد، موأسس آئین طیبی بود. به‏تدریج جماعت طیبی در اندک زمانی در مصر و سوریه ناپدید شدند، اما تا زمان حاضر در یمن و هند به‏حیات خود ادامه داده‌اند.

۳ ـ  طیبیان ابوالقاسمی: برخی از مستعلیه به‏دلیل انتساب‏شان به‏طیب ابوالقاسم، طیبی خوانده می‌شوند.

۴ ـ  حافظیه: گروه دیگر مستعلیه، حافظیه نامیده می‌شوند که حاضر به‏پذیرش طیب ابوالقاسم به‏عنوان امام نشدند و در عوض سلسله‏ی امامت را در خلفای فاطمی مصر ادامه دادند. با رکود و اضمحلال خلافت فاطمی، حافظیه به‏تدریج طرفداران خود را از دست داد؛ به‏طوری که امروزه تمام پیروان مذهب مستعلیه طیبی هستند.

۵  ـ  بُهره‏ها: داعیان طیبی به‏مرور زمان موفق شدند پیروان زیادی در هند غربی پیدا کنند. آنان در هند آئین خود را (دعوت هادیه) می‌نامند و از نام بُهره نیز استفاده می‌کنند. تا مدت‏ها داعی مطلق یمنی برای طیبیان غرب هند نیز مرجع و رهبر محسوب می‌شد. دعوت فاطمیان را احتمالا یک داعی یمنی موسوم به‏(عبدالله) به‏هند برد که گفته می‌شود در سال ۴۶۰ در گجرات بوده است. جماعت طیبی در سال ۹۹۹ (ھ‎ ق) با مرگ داعی مطلق (داود بن عجب شاه) به‏دو شاخه‏ی «داودیه» و «سلیمانیه» تقسیم شد.

۶ ـ  داوودی‏ها:  بُهره‌های طیبی که جانشینی (داود بن برهان الدین) را پذیرفتند به‏داودیه معروف شدند. رئیس آن‏ها در بمبئی اقامت دارد ولی پایگاه‏شان در سورات است که با عنوان "دورهی" معروف گشتند. در حال حاضر بیش از نیمی از بُهره‌های داوودی هند در گجرات زندگی می‌کنند و بقیه عمدتا در بمبئی و نواحی مرکزی هندوستان مسکن گزیده‌اند. در پاکستان و یمن و کشورهای خاوردور نیز گروه‏های پراکنده‏ی داوودی یافت می‌شوند. آن‏ها جزو نخستین گروه‏های آسیایی بودند که به‏زنگبار و سواحل شرقی آفریقا مهاجرت کردند.

۷  ـ  سلیمانی‏ها: بُهره‌های طیبی که جانشینی (سلیمان بن حسن هندی) را پذیرفتند به‏سلیمانیه مشهور شدند. آن‏ها عمدتاً در نواحی شمالی یمن، خاصه "حراز" و مرز عربستان سعودی متمرکز هستند. گروه‌های کوچکی از آن‏ها در هندوستان به‏خصوص در شهرهای بمبئی، بروده و احمدآباد یافت می‌شوند و در خارج از یمن و هند و پاکستان حضور محسوسی ندارند.

ب ـ  دعوت اسماعیلیان نزاری:                       سازمان دعوت اسماعیلی نزاری در نواحی پارس که بایستی در شرایط عمدتاً تغییر یافته­ی فعالیت می­کرد، ‏نه‏تنها به­سبب گسست پیوند با قاهره، بلکه در فضای رویاروی تنگاتنگ با سلسله­ی قدرتمند نظامی و سنّی­مذهب ترکان سلجوقی پدیدآمده­ بود. علاوه برخصومت غالب در عرصه­های سیاسی و نظامی، سازمان دعوت نزاری مانند سازمان دعوتی که در زمان فاطمیان فعالیت می­کرد، مورد حملات کلامی و فکری کسانی قرار گرفت که عمداً می­خواستند تصویر ناخوشایند و مخدوشی از این سازمان ارایه­ دهند. این امر غالباً به‏دیدگاه­های کاملاً تخیلی و افسانه­آمیزی درباره­ی تاریخ و تفکر اسماعیلیان نزاری انجامید.

ج ـ  دروزییان:                                   این مذهب در سال ۴۰۸ توسط چند داعی در قاهره‏ (مسجد ریدان) پی افکنده شد. اما موأسس واقعئ این مذهب را باید (حمزة بن علی بن احمد زوزنی) معروف به (الباد) دانست. آنان معتقد به‏الوهیت (الحاکم بامرالله) و حتی خلفای سابق فاطمی از القائم به‏بعد بودند. در این دوره­ی پایانی، حکومت فاطمی گرفتار خشک‏سالی­ها و نزاع‌های درونی در میان بخش‌های مختلف ارتش شد. پس از درگذشت امام الحاکم بامرالله در سال ۴۱۱  گروهی از اسماعیلیان پیوند خود را از سازمان دعوت گسیختند، در عوض ترجیح دادند که یاد و خاطره­ی امام الحاکم را زنده نگاه دارند. بنابراین به­صورت گروهی درآمدند که بعدها جنبش دروزی نامیده شد. این مذهب بیش‏تر در وادی تیم، واقع در منطقه‏ی حاصبیا در شمال لبنان و در حلب غربی، کوه هرمن و در کوه حوران در کشور امروزی سوریه و لبنان رو به‏رشد و گسترش نهادند. از سال ۴۳۵ به‏بعد دعوت دروزییان به‏تدریج به‏صورت یک‏جامعه‏ی بسته درآمد که نه گرونده‏ی جدیدی را می‌پذیرفت و نه‏اجازه‏ی ارتداد به‏اعضای و صاحبان موجود خود می‌داد.

د ـ مجیدیه:                       در سال ۵۲۶ یکی از عموزاده‏گان الامیر مقتول به‏نام (عبدالمجید) و با لقب (الحافظ) بر تخت خلافت نشست که آخرین خلفای فاطمی تا سال ۵۶۷ از نسل او بودند. امامت این‏خاندان در مصر و سوریه پیش‏رفت زیادی کرد، اما در یمن آخرین خلفای فاطمی را فقط امیران عدن و چند تن از حاکمان صنعا به‏رسمیت شناختند. از این‏فرقه‏ی اسماعیلیه اثری بر جای نمانده است.