سید محمد رضا علوی : حکمت یگانه ، فلسفه در آتن، سوفیسطائیان، سقراط ، افلاطون؛ رواقیان، سیسرون
فلسفه در آتن
همهى فیلسوفانى که تا این لحظه از آنها نام بردیم در بیرون از آتن پرورش یافته بودند. آتن از حدود سال ۴۸۰ قبل از میلاد از خواب بیدار شد، خود را باز یافت و مرکز فرهنگى دنیاى یونانى قرار گرفت. از این پس فلسفه در آتن شکوفا شد و در مسیرى تازه قرار گرفت و نامآور گردید. مخصوصاً عصر پریکلس (۴۶۰ ـ ۴۳۰ ، ق.م) دوران شکوفایى علم و ادب و هنر در آن سرزمین است. قبل از این فیلسوفان طبیعى بیشتر در خارج از آتن در اندیشهى تبیین جهان مادى بودند، بههمین جهت هریک از آن فیلسوفان در تاریخ علوم از جایگاه مهمى برخورداراند. از این پس توجه آتن بهفرد و مقام فرد در جامعه معطوف شد. رفته رفته نوعى دموکراسى، مجامع مردمى و دادگاهاى حقوقى بهوجود آمد. براى آنکه دموکراسى کار کند باید مردم آموزش ببینند تا بتوانند در روند دموکراسى شرکت جویند. در دوران خودمان بهچشم مىبینیم که چگونه قوام و دوام دموکراسى نیازمند آگاهى و بیدارى افکار عمومى است. در آتن عین قضیه بود.
سوفسطائیان (ophistsS)
از حدود سال ۴۸۰ (ق.م) بهبعد گروههاى آموزگار و فیلسوفان دورهگرد، از نواحى مختلف دنیاى یونانى بهآتن هجوم آوردند. اینها خود را "سوفسطایى" مىخواندند که بهمعناى فرهیخته، خردورز و انسانهاى دانا و آگاه است. "سوفسطائیان" در آتن از راه تدریس بهشهروندان امرار معاش مىکردند. "سوفسطائیان" از آن بابت وجه مشترکى با فیلسوفان طبیعى داشتند که با اساطیر کهن بهدیدهى انتقادى مىنگریستند. وجه مفارق شان آن بود که خیال پردازىهاى فلسفى را بىثمر و مردود مىدانستند. و عقیده داشتند پرسشهاى فلسفى اگر پاسخى هم داشته باشد در قدرت بشر نیست که حقیقت معماهاى طبیعت و جهان کائنات را دریابد. این دیدگاه در فلسفه «شکگرایى» نامیده مىشود.
در دید "سوفسطائیان" مهم این است که مردم بیاموزند چگونه باهم زندگى کنند. از این جهت کار آنها را مىتوان با فعالان مدنی و روشنفکران خرده پاى امروزین مقایسه نمود. معروفترین چهرهى "سوفسطائیان" قدیم "پروتاگوراس" است که در شهر کوچک "آبدرا" متولد شده بود. (۴۸۵ ـ ۴۱۰ ، ق.م) وى اعتقاد داشت «انسان میزان همهچیز است.» مفاهیمى چون حق و نا حق، نیک و بد و هر نوع مباحثات اخلاقى و علمى باید در پیوند ملموس با نیازهاى شخص انسانى مورد ارزیابى قرار گیرد. او پیرو کیش «لاادرى» بود؛ وقتى از او پرسیدند: آیا بهخدایان اعتقاد دارد؟
پاسخ داد: «سئوالى است بسیار مشکل و عمر ما بسیار کوتاه!»
سرانجام بهاتهام بىدینى مورد تعقیب قرار گرفت، امّا با گریختن بهموطن اصلى خویش از مهلکه جان سالم بهدر برد. "پروتاگوراس" مىگفت: حقیقت یک امر عینى و بیرونى نیست، بلکه امرى ذهنى و درونى است. هرچه درمىیابیم از طریق حواس است و هر احساسى تنها در همان لحظه که حس مىکنیم صحیح است. هر انسانى را احساسات خاص و متغیرى است که تنها مقیاس حقیقت نزد او همان است. پس فردى از انسان در هر آنى از آنات حیاتش مقیاس هر چیز است. چه موجود و چه لاموجود. دو انسان زندگى را یکسان نمىبینند.
حقیقت بهتعداد نفوس خلایق است. او مىگفت سوفسطایى باید از بحث علمى که در آن سودى نیست اعراض کند و تنها باید بهآموختن فنّى بپردازد که بهوسیلهى آن بتواند عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند و بدینترتیب بر عقل و شعور او تسلط یابد و مطابق با میل خود او را راه ببرد. و این فن، جز فنّ بلاغت نیست.
"سوفسطائیان" همه بهتمجید فن سخن وبلاغت پرداختند، و گفتند تنها بدینوسیله است که مىتوان بههمهى هدفها رسید. خطابه قادر بهتجدید نفوس و بناى عالمى جدید است. آنها در دیگر رشتههاى معارف انسانى و علوم از قبیل طب، ریاضیات، نقاشى، کندهکارى و موسیقى نیز تحقیق مىکردند و مىگفتند این فنون را بهتر از اهل آن مىدانند. "سوفسطائیان" معمولاً آدمهاى بسیار سفر کرده بودند و شکلهاى گوناگون حکومت را در دولتشهرهاى مختلف و متفاوت یونانى مىشناختند. از اوضاع اجتماعى، سیاسى، دینى و اخلاقى سخت انتقاد مىکردند. این بحث را پیش کشیدند که چه چیزى طبیعى است و چه چیزى را اجتماع بهما مىآموزد. از جمله یادآور شدند که کاربرد اصطلاح «شرم طبیعى» قابل دفاع نیست. چنانچه شرم طبیعى باشد، پس امرى ذاتى است و چیزى است که با آن بهدنیا آمدهایم.
"سوفسطائیان" با طرح این قبیل مباحثات، انواع شک را (که خمیرمایهى هراضطراب و آشوب است) در تمام لایههاى جامعه رسوخ دادند و راه را براى نقد دولتشهر آتن هموار کردند. آنها بهمباحثات لغوى و علوم معانىبیان توجه خاص نشان مىدادند. "پروتاگوراس" نخستین کسى بود که ضمایر مذکّر و موأنّث و مخنّث را ابداع کرد و کلمه را بهاسم، صفت و فعل تقسیم نمود. او اجزاء یک خطابهى استوار را عبارت از مقدمه، مدخل، ترتیب، عرضه، مناقشه، تکذیب و خاتمه تعیین نمود. همچنین نخستین کسى است که علم منطق و صرف و نحو را وضع کرد.
از شاگردان او است "گوراکیاس" (۴۸۳ـ ۳۷۵ ، ق.م) متولد لئونتینى ـ سیسیل، او در سال ۴۲۷ سفیر سیسیل در آتن بود. راه استاد خود را ادامه داد و کتابى در علوم طبیعى نوشت که سراسر بهنتایج سلبى رسید. فشردهى عقاید او چنین است: «هیچچیز موجود نیست، اگر هم چیزى موجود مىبود، نمىتوانیستیم بهآن معرفت حاصل کنیم. فرضاً که معرفتش براى ما حاصل مىشد، تعبیر آن معرفت براى فهم دیگرى میسر نمىگردید.»
تضاد و اختلاف آراء فلسفى پیرامون یک موضوع واحد، موجب آن شد که متفکّران در وجود حقیقت مطلق شک کنند. و حقیت را امرى نسبئ بدانند که بهاختلاف عقول مختلف مىشود. نتیجه آنکه در ادوار "سوفسطائیان" اخلاقیات رو بهسستى و انحطاط گذاشت. جوانان جز بهدنبال کسب مال و لذت نمىرفتند. چنان که بعد از سال ۴۳۰ (ق.م) اوضاع سیاسى و اجتماعى یونان دچار اضطرابى عظیم شد. مسلماً در چنین فضاى مردم با هر وسیلهى مشروع و نا مشروع براى کسب مقام و لذت و ثروت و شهرت از هم پیشى مىگیرند و براى معرفت و فضیلت ارزش و اعتبارى نمىماند. آنچه طبیعتاً جاى فضیلت و معرفت را در چنین فضایى مىگرفت، داشتن قدرت بیان و توان اقناع مخاطب بود. همان چیزى که سوفسطائیان داشتند و براى کسب معیشت، بهجوانان مىآموختند.
بعدها که "سقراط" و "افلاطون" آمدند، سوفسطائیان را متهم کردند که جز ویرانگرى کار دیگرى نداشتهاند؛ یکى از مکالمات افلاطون «گوراگیاس» است، که بهرد نظرات او مىپردازد. واقع آن است که نقش سوفسطائیان در ارتقاء فرهنگ عمومى، گسترش فلسفهى تابوشکنى وتعمیق دموکراسى ودرک عمومى ازقوانین وحقوق شهروندى بىبدیل بود. آنان اندیشهى انسانى را براى شناخت امکانات و حدود خویش آماده کردند، مبانى جدل را آوردند، فلسفه و اخلاق را تجدید کردند، بهعلماللّغة تحرک بخشیدند، براى تعابیر علمى بنیانى نهادند و درى بهجهان ماورایى گشودند که افلاطون از همان در داخل شد.
سقراط (Socrates)
دانستیم که هیچ یک از فیلسوفان پیش از "سقراط" اهل آتن نبودند "سقراط" نخستین فیلسوفى است که از آتن برخاست (۴۷۰ ـ ۳۹۹ ، ق.م) واقع آن است که از زمان "طالس" تا عصر سقراط بهمدتى بیش از یک قرن، اصول اساسى فلسفه تدوین شده بود و براى مهمترین پرسمانهاى بشر، راه حلهاى یافت آمده بود. در این مدت کوتاه، متفکّران یونان، یا بهنیروى حواس، یا بهدقت نظر، بهوحدت عالم وجود در ماوراء این همه ظواهر مفارق پى برده بودند. "آناکسیماندروس" کاریکاتورى را که "طالس" از عالم کشیده بود، گرفت و از آن بهتصور تعداد بىنهایتى از عوالم، که در فضاى بىکران حرکت مىکنند، پى برد. عوالمى که پدید مىآیند و از بین مىروند و پیوسته در ظهورى نوین بهسر مىبرند. حیات در آنها ظهور مىکند و نمو مىیابد. انسان و حیوان بهوجود مىآید.
سرانجام تصور "آناکسیماندروس" از جهان، بهمفاهیم بىنهایت، ازلیت، آلیت، ضرورت، تطور، نظام، و فضا منتهى مىشود. اگر عالم وجود، جملهگى، واحدى بىنهایت است، پس موجوداتى که در آنجاى دارند دستخوش تحول بىرحمانهى هستند. این چیزى بود که "هرقلیطوس" بهآن معتقد بود. این اندیشه باب شک را گشود، و شک یکى از شروط اساسى علم است. چون "پارمنیدس" از این در داخل شد، دریافت که حقیقت را دو راه است: راه یقین و گمان که ما را بهموجوداتى ثابت مىرساند؛ و راه دوم بهپدیدههاى دیگرگون شونده و فریبنده منتهی مىشود. هکذا فیثاغوریان، ذیمقراطیس... مهمترین مفاهیم نظرى و ارزشهاى عقلئ را که تا بهامروز مورد توجه است، پایهگذارى کردند. آنچه امروز مذهب مادى، حلولى، توحیدى، روحانى، قدرى، تشکلى، اتمى، تکاملى، و هرآنچه عناصر اعتقادات دینى، اخلاقى و علمى ما را تشکیل مىدهد، همه براى متفکّران یونان قرن پنجم پیش از میلاد شناخته شده بوده است. بهقول "ویکتور بروشار": «مذاهب و مکاتب فلسفى همه در قرون قدیم موجود بودهاند. همهى این مذاهب پیش از افلاطون در دورهى هنرى میان قرن ششم و پنجم قبل از میلاد پایه گذارى شدهاند.»
بنابراین آنچه "سقراط" را از دیگر فیلسوفان ماقبل متمایز ساخت، نهابتکارات شگرف در قلمرو ادراکات عقلى و مباحثات فلسفى و نظرى بود؛ که اتخاذ شیوههاى نوین مباحثه و تعبیرات بود. "سقراط" در محیطى ظهور کرد که تحت تأثیر دو نوع گرایش متضاد و متقابل بود:
۱ ـ گرایش طبیعى که بهریاضیات، طبیعیات و فلکیات توجه داشت و در صحت نظرات خود تردید نمىکرد.
۲ ـ سوفسطائیان که نسبت بههمهچیز تردید داشتند و منکر حقیقت ثابت بودند.
"سقراط" با این هردو گرایش بهپیکار برخاست و فلسفهى خود را که مادهى آنرا از متقدمین گرفته بود، بر بنیان نوین بنا نهاد و براى فکر بشر راهى گشود که تا امروز در آن مسیر گام برمىدارد. بدین قرار جایگاه خود را در مقام پدر فلسفهى مابعدالطبیعه در تاریخ بشر تثبیت کرد. فلسفهى متافیزیک با شادمانى تمام او را نخستین کاشف «وجود حقیقى ثابت = مُثُل» و مستقل از حقایق محسوس، مىداند و مىگوید این سقراط بود که ثابت کرد: معرفت ممکن نگردد، مگر زمانى که نظام ثابتى در عالم موجود باشد، و تصور این نظام میسر نشود، مگر خدایان عاقل و حکیم کار جهان را بگردانند و بر اعمال انسان نظارت داشته باشند و این نظام بر مستواى انسانى نتواند بود، مگر وقتى که انسان داراى روح جاویدان باشد، که در عالم آخرت بهحسب استحقاق خود بهثواب و عقاب برسد.
"سقراط" بهوجود نظامى که عالم کون را اداره مىکند و نیز یک عالم مثالى ثابت، اعتقاد داشت و مىگفت حواس را یاراى راه یافتن بهاین عالم مثالى نیست. و این امر را دلیلى دیگر بر وجود نفس و تعریف آن گرفت و نفس را این گونه تعریف کرد که: «قوهى است مدرک و مستقل از حواس که زمان گذرا را در آن تأثیرى نیست.» نیز از این راه بهتصور زندگى دیگر که نفس قبل از زندگى زمینى آنرا مىشناخته است و در خلال آن بهحقایق جاویدان إلٰهی آشنا شده، نایل آمد. پس ناگزیر براى سلوک آدمى باید نظامهاى ثابت و حکمتى در زندگىئ متکى بر فکر و معرفت وجود داشته باشد، زیرا فضیلت مستلزم معرفت است، بلکه فضیلت چیزى جز معرفت نیست و قوانین اخلاقى از نوع قوانینى موضوعه نیست، بلکه معنى وجوهر آن قوانین از اجتماع گرفته شده است. بر سر درب "معبد دلفى" این عبارت نوشته شده بود: «خود را بشناس!» "سقراط" این سخن را شعار و برنامهى عملىئ خویش قرارداد. او مىگفت: اگر آدمها شعور خود را بهکار اندازند، همه مىتوانند حقایق فلسفى را دریابند و غلام بهاندازهى اربابش قوهى شعور دارد.
"سقراط" استاد زبردست جهت ابداع روشها و اسلوبهاى نوین و موأثر بود. براى کسب معرفت خود روش استقرایى ابداع کرد که پى بردن از جزئى بهکلى است. جهت آموزش و تعلیم بهمخاطبان روشى را برگزید که به«دیالک سقراطى» معروف است. آمیختهى است از پرسشها و گفتمان ساده در موضوع مورد بحث که اگر پاسخها نابجا باشد بهاستهزاء عمومى منجر شود و بدینترتیب مخاطب ناگزیر گردد مغز خود را بهکار انداخته و پاسخ درست را پیدا کند.
بیشترین عمر سقراط در میادین، خیابانها و بازارچههاى شهر آتن گذشت، در حالىکه، اغلب مشغول شنیدن و کمتر سخن گفتن بود. هنر اصلى "سقراط" این است که بهظاهر نمىخواهد بهکسى چیزى بیاموزد، برعکس چنان وانمود مىکند که مىخواهد از مخاطب چیزى یاد بگیرد. مخاطب خود را بهتعریف برخى از حقایق وا مىداشت و خود ساکت مىشد، وانمود مىکرد که هیچى نمىداند. این را "تجاهل سقراطى" گویند، سپس جنبههاى ضعیف را در تعریف او آشکار مىکرد، آنگاه وامىداشت تا بهتعریف دیگرى بپردازد تا بالاخره حقیقت آشکار شود. سقراط که از مادرى قابله زاده شده بود، مىگفت من نیز مانند مادرم قابله هستم، او مادران را در زادمان طفل کمک مىداد و من مردمان را در زایش فکر. روزى دیگر گفت: «آتن همچون مادیان تنبل است و من خرمگسى که با نیش خود آنرا بهجنب و جوش در مىآورم.» او ساعتها درحال خلسه و تفکّر درجاى خود میخکوب مىایستاد. همیشه مىگفت در نهاد خود نداى إلٰهی را مىشنود. سقراط در زمان حیاتش نیز مردى مرموز مىنمود و پس از مرگ، بلا فاصله بانئ شمارى مکاتب فلسفى شناخته شد.
اول بار "سیسرون" فیلسوف رومى (۱۰۶ ـ ۴۳ ، ق.م) دربارهى "سقراط" گفت: «او فلسفه را از آسمان بهزمین آورد، بهشهرها و خانهها برد و فلسفه را واداشت بهزندگى و خیر و شر اخلاقى بپردازد.» بعد از او همه مىگویند "سقراط" نخستین کسى است که حکمت را از آسمان بهزمین آورده است. یعنى او بحث در مورد آسمان و طبیعت عناصر را تخطئه کرد و تنها انسان را موضوع معرفت علمى قرار داد. همچنین براى اندیشهى آدمى برنامه و شیوهى ترتیب داد که تا بهامروز همچنان پا برجا است:
ـ معرفت نفس بهمعرفت قواء و خواستهها و امیال او منجر مىشود، و این موضوع علم النفس است.
ـ معرفت نفس بهمعرفت جوهر و اصل و سرنوشت آن منجر مىشود، و این موضوع ماوراءالطبیعة است.
ـ معرفت نفس بهمعرفت قوانین منطقى براى درست اندیشى منجر مىشود، و این موضوع علم منطق است.
ـ معرفت نفس بهمعرفت راه سلوک نفس بر وفق طبیعت خاص او منجر مىگردد، و این موضوع علم اخلاق است.
تواضع و فروتنى "سقراط" در حدى بود که بر خلاف سوفسطائیان و حکماى قبلى، خود را فرهیخته و دانا نمىپنداشت، او خود را فیلسوف مىدانست (که بهمعناى دوستدار خرد است) مىگفت دربارهى زندگى و دربارهى جهان خیلى کم مىداند: «فقط یک چیز را خوب مىدانم و آن اینکه هیچى نمىدانم.» مىگویند یکى از اهالى آتن از غیبگوى معبد دلفى پرسید: داناترین مرد آتن کیست؟
او پاسخ داد: "سقراط" داناترین موجود بشرى است.
وقتى "سقراط" این را شنید دهنش از تعجب باز ماند!
سقراط با اظهار اینکه «غلام بهاندازهى اربابش قوهى شعور دارد.» موقعیت و سرورى بردهداران، زورمندان و زرمندان را بهخطر انداخت و سر خود را بهباد داد. در سال ۳۹۹ (ق.م) متهم شد که خدایان تازه آورده و جوانان را بهفساد کشانیده است. هیأت منصفهى مرکب از پانصد نفر با اکثریت ناچیز او را گناهکار شناخت و بهمرگ محکوم کرد. در آن زمان قانون در یونان، بهشخصى که محکوم بهمرگ مىشد، اجازه مىداد که بین مرگ و ترک دائمى محل، یکى را انتخاب کند، ولى سقراط مرگ را انتخاب کرد.
"سقراط" افکار خود را مکتوب نکرد. آنچه تحت عنوان افکار و آراء "سقراط" مىشناسیم چیزى است که از طریق شاگردان او، بهویژه افلاطون بهما رسیده است. "افلاطون" فلسفهى خود را از زبان "سقراط " بیان مىکند. از دیگرسو تمایز آموزههاى "افلاطون" و "سقراط" کار آسانى نیست، از این رو "یوستن گردر" با لحنى آمیخته با طنز و تردید مىگوید: «نشاید یقین داشت آنچه افلاطون در بحثهاى خود مىگوید، واقعاً از زبان سقراط نیز جارى شده باشد؛ همچنان که واقعاً نمىتوان مطمئن شد که عیسى همان چیزهاى را گفته باشد که متى، یا لوقا و یوحنا و دیگران بهاو نسبت دادهاند!»
حقیقت هرچه باشد، اصول اندیشهى "سقراط" مدت ۲۵ قرن است که افکار نوع بشر را بهخود مشغول داشته است، او رابطهى بین خدا و عالم را تعیین کرد و اندیشهى "علت غایى" را در فلسفه وارد نمود. بدین طریق یکى از بزرگترین قهرمانان اندیشهى انسانى شناخته شد. مرگ غمانگیز او وجدان و عواطف عمومى را تحت تأثیر قرار داده و این احساس را تشدید کرد.
افلاطون (Plato)
"سقراط" تازه چشم بر هم نهاده بود که اندیشههایش آنچنان با سرعت شکوفان شد که در تاریخ بشر همانندى ندارد، نحلهها و مکاتب گوناگون فلسفى بهوجود آمدند که هریک بهزعم خود بر پایهى اندیشههاى سقراط حرکت مىکردند. لٰکن مسلم است که افکار "سقراط " پایهى چند اصل در فلسفه قرار گرفت، مهمترین آن این است که عالم محسوس همهى عالم وجود نیست؛ عالم دیگرى نیز هست که حقایق اشیاء در آنجا نهفته است. و آن عالم «مُثُل» و افکار مجرد و حقایق ازلى است که ما با حواس خود جز سایههاى از آن عالم را درک نتوانیم کرد. دیگر آنکه آدمى در پى سعادت است و بر او است که تعریف درست آنرا دریابد و بهخاطر وصول بهآن ارزش عدالت، شجاعت، عفت، حکمت و فضایل دیگر را بشناسد. مدینه را نیز نظامى است که شهروندان باید بهآن مقید باشند، تا سعادت افراد و قدرت و بقاى دولت تأمین شود.
اینها کلیات آراء "سقراط" بود که البته مکتوب نشده بود؛ افلاطون این نظرات را در چارچوب مشخص ریخت، نظرات فلاسفهى پیشین را نیز گرفت و با نبوغ خلاقه و حکمت خویش ممزوج نمود و از مجموع، یک واحدى محکم ساخت که حایز مبانى و اصول لایتجزى گردید. و بالمآل، تعریفى از جهان ارائه داد که تا هنوز اذهان بشر را بهخود مشغول داشته است. چنانکه آمرسن گفته است: «افلاطون فلسفه است و فلسفه افلاطون» افلاطون مهمترین وظیفهى فلسفه را «تبیین کائنات» مىداند. افکار او سرچشمهى فیاضى است که مهمترین اندیشههاى معنوى بشر از آنجا مشروب مىگردد.
"افلاطون" دومین فیلسوف آتنى است (۴۲۷ ـ ۳۴۷ ، ق.م) وى در خاندان اشرافى زاده شد و از کودکى همانند اشراف زادهگان آتنى تربیت یافت. در بیست سالهگى بهسقراط پیوست، و مدت ده سال ملازم او بود. در سال ۳۹۹ (ق.م) افلاطون جوان ۲۹ ساله بود که سقراط جام شوکران نوشید. جریان محاکمهى سقراط را از نزدیک دنبال کرد و این واقعیت که آتن داناترین و شریفترین شهروند خود را بهمرگ محکوم کرد، تأثیرى بسیار عمیق و ناگوار بر افلاطون گذارد. نخستین اقدام افلاطون در مقام یک فیلسوف، انتشار دفاعیهى سقراط بود. مدتى را بهمسافرت گذرانید و از جزایر کرت (اقریطس) و سسیل (صیقلیه ـ کلیکیا) دیدن کرد، سپس عازم فلسطین و مصر شد و از درهى نیل و اهرام بازدید نمود.
گویند این سفر او دوازده سال را در بر گرفت و از هندوستان نیز دیدن کرد. او ثروتى زیاد، تنى نیرومند و فکرى درخشان داشت، سپاهى ممتاز ارتش بوده و دو بار قهرمان کشتى شده، موفق بهاخذ هدایاى گران بها شده بود. در برخى منابع آمده که نام اصلى او "اریستوکلس" بوده و افلاطون نام مستعارى است که یکى از دوستان بهخاطر فراخى شانهاش بهاو داده بود.
در سال ۳۸۷ (ق.م) در باغى نزدیک آتن مدرسهى دایر نمود که نام آنرا بهیاد پهلوان افسانهاى یونان "آکادموس"، "آکادما" گذاشت. (از آن تاریخ تا کنون هزاران آکادمى در سراسر جهان بنیاد شدهاند و هر روز سخن از افراد و موضوعات آکادمیک و آکادمیسین در میان است.) در آکادمى افلاطون، فلسفه، ریاضیات و ورزش تدریس مىشد. شیوههاى تدریس (مانند آثار افلاطون) بهصورت دیالک و گفت و شنود پرشور و دوجانبهبود. پس از مدتى بهدعوت "دیونوسیوس" پادشاه سیراکوزا درس را تعطیل کرد، و بهناحیه "کلیکیا" سفر نمود. انگیزهى افلاطون از سفر به"سیراکوزا" آزمایش ایدهى حکومت نخبگان و جمهورى صلح و برابرى بود. که بهشکست انجامید، زیرا شاه سیراکوزا نتوانست برابر با ملاکهاى جمهورى سوسیالیستى افلاطون از امتیازات و ثروت شخصى چشم پوشد. افلاطون مجدداً بهآتن برگشت و درس و بحث را از سر گرفت. فلسفهپژوهان، مکالمات افلاطون را متناسب با روند رشد و تغییرات نظر او بهچند دسته تقسیم کردهاند:
۱ ـ محاورات سقراطى: این سلسله از مکالمات را افلاطون در زمان حیات استادش، یا کمى بعد از مرگ او نوشته است. در این مکالمات بیشتر بهتشریح نظرات استاد خود پرداخته و کوشیده است تا اندیشهى "سقراط" را با امانت کامل ضبط کند. این مکالمات عبارتاند از: «هیپیاس کوچک»، «هیپیاس بزرگ»، «یون»، «کریتون»، «الکیبیادس»، «خرمیدس»، «لاخس»، «لوسیس»، «اوتوفرون»، «پروتاگوراس» و «دفاع از سقراط».
۲ ـ محاورات جوانى: در این سلسله آثار، افلاطون اندک اندک از تأثیر "سقراط" آزاد مىشود و فلسفهى مخصوص خودش پایه گذارى مىگردد. این رسایل عبارتاند از: «منکسنس»، «منون»، «اوتودموس»، «کراتولوس»، «مهمانى»، «فیدون» و «سیاست» یا «جمهوری».
۳ ـ محاورات سن کمال: در این رسایل، فلسفهى افلاطون از آراء استادش مشخص شده، این رسایل عبارتاند از: «فدر»، «پارمیندس»، «تئایتتوس»، «سوفسطایى»، «فیلبوس» و «سیاستمدار».
۴ ـ محاورات ایام پیرى: در این رسایل، آخرین نظریات افلاطون درباب مباحثات فلسفى بیان شده است: «تیمائوس»، «کربتیاس» و «قوانین». افلاطون در این رسایل براى بهنتیجه رسانیدن بحث، سه راه را در پیش گرفته است: محاوره، مجادله و خرافه. محاوره از آن جهت تا در مباحثات و نگرشهاى خود نوعى حرکت ایجاد کند، بین متکلم و مخاطب جدایى نیافتد. همهى اشخاصى که در محاورات از آنها سخن مىآید مردان واقعى و تاریخى هستند، جز معدودى؛ افلاطون آرائى را از زبان آنان روایت مىکند که قبل از او کسى نگفته است.
۵ ـ مجادله: در جدلهاى افلاطون دستکم دو نفر شرکت دارند، یکى مطلبى را طرح مىکند، بهتعریف آن مىپردازد و برایش برهان اقامه مىنماید؛ دیگرى بهمخالفت مىپردازد و دلایل او را نقض مىکند. این مکالمه درحالى بهپایان مىرسد که جوانب مطلب براى همه روشن شده است و مخاطب خود حقیقت مطلب را از میان مجادلات در مىیابد.
۶ ـ خرافات: افلاطون بسان بسیارى از همگنان خود براى اثبات یک موضوع بهادواتى مانند: شعر، قصه، مثال و داستان متوسل مىشود.
در مجموع، افکار افلاطون بىنهایت جوّال و متطور است و همچنان در جست وجوى حقیقت سیر مىکند و توقف نمىپذیرد، مانند یک رود بزرگ بهسوى بىانتها راه مىگشاید و معلوم نیست در کجا بهدریا مىپیوندد. دستهبندى افکار و آراء افلاطون کارى بس دشوار است. مهمترین موضوعاتى که فلسفهى افلاطون در بر دارد عبارت از پنج محور است:
۱ ـ جمهوریت و مدینهى فاضله، که قدیمىترین گفتمان مدینهى فاضله در تاریخ اندیشهى بشر شناخته شده است.
۲ ـ نظریهى «مُثُل» اولین کوششى است براى حل مشکل معانىئ کلیهى مظاهر امکانیه، که تا بهامروز همچنان لاینحل مانده است.
۳ ـ نظریه در باب "معرفت" با این وصف که "معرفت" بیش از آنکه ادراک حسى باشد، تذکره است.
۴ ـ جهان شناسى.
۵ ـ ادلهى بر بقاى "نفس".
شرح و بیان مزعومات افلاطون از عهدهى این مختصر خارج است، لٰکن بهخاطر اهمیت فوقالعادهى بحث، بیان کلیات هریک از موارد فوق چنین است:
الف ـ جمهوریت: افلاطون از خانوادهى بود که علىالاصول مىتوانست زمام امور حکومت را بهدست گیرد، ولى اوضاع چنان پیشرفت که او هیچ وقت حکمران نشد. لٰکن در تمام عمرش براى تحقق یک حکومتى که در آن عدالت حکمفرما باشد و با اصول فلسفى اداره شود، تلاش کرد. در این مورد کتاب مفصلى تحت عنوان "جمهوریت" نوشت که حاوى تعاریفى از عدالت، طبقات جامعه، وظایف حاکمان و شهروندان در برابر یکدیگر، مالکیت اشتراکى، فساد قدرت، مراحل سهگانهى ظهور، صعود و فروپاشى قدرت (مدینه) و مواردى از این قبیل است. "رالف آمرسن" مىگوید: «کتابخانهها را بسوزانید، تنها این یک کتاب را باقى بگذارید؛ زیرا چکیدهى همهى آنها در این یک کتاب جمع است.»
دغدغهى اصلئ افلاطون که افزون بر جمهورى در مکالمات «الکیبیادس» و «گورکیاس» و بعداً در کتاب «نوامیس» بهآن پرداخته موضوع عدالت است.
ـ ماهیت عدالت چیست؟ جوهر آن کدام است؟
= افلاطون معتقد است که در مدینهى فاضله، عدالت عبارت است از انجام وظیفهى که طبق فرمول تقسیم کار، بهعهدهى هرکسى گذاشته شده است. در هر جامعهى خواستهها و نیازهاى مختلف وجود دارد، بر حکامى که ادارهى مدینه را بر عهده دارند واجب است که بهپیراستن و همآهنگ ساختن آنها بپردازد.
«چون بهنفس انسان بنگریم در آن سه قوه یابیم: یک قوهى برتر که عقل است و دو قوهى فروتر از آن، یک قوهى غضبیه که مرکز آن قلب است، دیگرى قوهى شهویه که مرکز آن بطن است. شرط اساسى در سعادت نفس، سلامت آن است. و سلامت نفس جز بهتوازن قواى آن و سیطرهى عقل بر شهوات ممکن نگردد. چون توازن قوه و سیطرهى عقل بر شهوات حاصل شد، نفس با متانت در نهایت سعادت و طمأنینه خواهد زیست.»
افلاطون مىخواهد این فرمول را با نظرات سیاسى خود منطبق سازد: «همچنان که نفس را سه قوه است، مدینه را نیز سه طبقه است: طبقهى "زرّین" و آن حکامى است که مدینه را اداره مىکنند. طبقهى "سیمین" که عبارت از سربازان و نگهبانان مدینه باشد؛ سوم طبقهى "میسین" و آن کارگران است. بدیهى است که طبقهى زرّین مرکب از مردمى است که عقل بر آنها غلبه دارد. و طبقهى سیمین مرکب از مردانى متصف بهشجاعتاند، امّا طبقهى سوم مردمانى هستند که شهوات بر آنها سیطره دارد و نخستین فضیلت آنها عفت است و هرگز مدینه را صحت و سعادت نبود و عدالت در آن حکم فرما نباشد، مگر آن هنگام که حکام آن حکیم باشند و دیگران مطیع فرمان ایشان.»
«نگهبانان «مدینه» در درجهى اول بهموسیقى و ورزشهاى سخت تعلیم یابند، مقصود از ورزش، تقویت جسم و پرورش آن است. بنابراین تمرینهاى ورزشى باید بهنهایت دشوار باشد تا بتواند اهداف مورد نظر را تأمین کند. موسیقى آنچنان انحطاط یافته که خلاف آنچه از آن انتظار است، نتیجه مىدهد، باید آنرا بارى دیگر براساس معین و سازنده تجدید کرد. نغمههاى مردم لودیا غم انگیز است و نغمههاى مردم یونیا اضطرابآمیز و شهوتخیز، و موجب انحطاط اخلاقى است. بنابراین تحریم آنها واجب است، و تنها باید بهنغمههاى دوریایى و فروگیایى اکتفاء کرد، زیرا آن نغمهها روح حماسى را تقویت مىکنند و دلیرى مىآورند.»
«در شعر هم باید تجدید نظر کرد. "هومر" و "هیوسدوس" و دیگران، خدایان را بهصورتى که شایستهى آنها نیست، معرفى مىکنند و نهال بیم از مرگ را در دل نوجوانان مىکارند. باید در مدینه بهجز شعرى که در ستایش از خدا و تمجید از مردان نیکوکار باشد، خوانده نشود.»
«نگهبانان دولت باید تنومند باشند، از ده سالهگى تا بیست سالهگى زندگى سپاهى داشته باشند، از آن پس بهمدت ده سال پى در پى براى کارى که در پیش خواهند داشت، تمرینهاى سخت داده شوند. سپس بهمدت پنج سال، جدل مىآموزند. آن گاه بهمدت پانزده سال بهانجام وظایف ادارى، یا نظامى مىگذرانند، و بهوظیفهى رؤسا داخل نمىشوند، مگر بعد از آنکه بهپنجاه سالهگى ارتقاء یابند.»
«همهى اینها که برشمردیم، براى آنکه مدینه مردان صالح آماده سازد، کافى نیستند. بنابراین وظیفهى رئیس این است که وحدت دولت را حفظ کند. و آگاهى بهضرورت حفظ این وحدت، سرّ همهى فضایل او است. و رؤسا بدین فضایل متجلّی نگردند، مگر آنکه یک زندگئ مشترک داشته باشند، بدون مالکیت خصوصى، بدون زر و سیم، بدون دارایى و بدون وراثت. چون در فرزندان رؤسا این صفات بهکمال یافته نشد، باید آنرا فروانداخت و ساقط کرد. رؤسا باید زندگى برادرانهى داشته باشند و بهچهار صفت سقراطى، یعنى: حکمت، شجاعت، عدالت و عفت متصف باشند؛ حافظان وحدت دولت باید بهوضع قوانین بپردازند، قوانینى که متضمن چهار امر مهم باشند: اشتراک زنان و فرزندان، تمرینهاى ورزشى و اخلاقى براى مردان و زنان بالسویه، تربیت علمى و سیاسى و تأمین رهبرى دولت بهوسیلهى فلاسفه. امّا همخوابهگى، تحت نظر اولیاى امور، براى تولید نسلى برگزیده، بهقید قرعه انجام خواهد گرفت.»
در جمهورى افلاطون همهى شهروندان باید همدیگر را برادر و خواهر خطاب کنند. براى پیدایى و پرورش نسل برگزیده، جفتگیرى مردان و زنان نخبهرا سفارش مىدهد، مىگوید این همان روشى است که دامداران براى اصلاح نژاد دامهاى خود بهکار مىبرند. ما هم باید بکوشیم تا سالمترین و بهترین انسانها را بهوجود آوریم. فرزندان باید در پرورشگاهاى مخصوص تحت مراقبتهاى ویژه رشد کنند، فقط در سنین شیرخوارهگى، براى شیرنوشى نزد مادر آورده شوند، بلافاصله بهپرورشگاه بازگردانیده شوند، چنانکه والدین را نشاسند. تا از هر نظر برادران و خواهران واقعى باشند و شهروندان سالم، هوشمند و قانونمند تربیت شوند. افلاطون همخوابگى مردان و زنان عادى را با همگنان خود صرفاً بهمنظور اطفاى غرایز جنسى تجویز مىکند، ولى براى جلوگیرى از زادآورى آنها سفارشات اکید دارد و معتقد است والدین مخول هرگز نمىتوانند فرزندانى با ضریب هوشى بالا بهدنیا آورند.
افلاطون مىگوید: «فلاسفه از میان طبقهى سپاهیان برگزیده مىشوند، فیلسوف کسى است که حقیقت را دوست بدارد، بهبحث و تحقیق علاقهمند باشد و یقین را بر ظن ترجیح دهد و عقلش را بهآنچه ازلى است و دستخوش دیگرگونى نمىشود، مشغول سازد. فلسفه روح است، و آن شکلى است از اشکال فکر و مجموعهى است از استعدادها و مقاصد که همواره مانند نور، خیر بر آن پرتوافکن باشد، زیرا این واقعیت خیر است که براى اشیاء، وجود، قوه، حیات و حقیقت را تأمین مىکند.»
«روح فلسفى عبارت است از محبت، نظام، نور، و تمجید قواى عقل و قلب. چون فیلسوف بهاین درجه رسد، براى قبول معارفى ـ که او را براى قیام بهوظیفه اش آماده مىسازد ـ مستعد مىشود. این معارف عبارت است از حساب، هندسه، جدل، هیأت و موسیقى.»
انحطاط مدینه: «تحول و دیگرگونى از خصایص زندگى است. و هر چیز را که مرکب از اجزاء باشد خواه نا خواه عارض شود، از اینرو مدینه نیز بهیک حال باقى نماند، بلکه میان طبقات کشمکش در گیرد و طبقهى سپاهى سرورى جوید، و تحصیل معرفت مهمل ماند، و سودجویى رواج یابد، پس از آن، توانگران حکومت را بهدست گیرند، و در داخل مدینه دو گروه پدید آید: گروه بینوایان و گروه توانگران. پس بینوایان شورش کنند و حکومت جدیدى تأسیس کنند که با اصول دموکراسى اداره شود و آزادى و مساوات از آن ناشى شود. هرگز میان دو گروه که در شرایط نا متساوى هستند این چنین مساوات بهوجود نیاید، مگر بعد از بین رفتن قدرت حاکمه.»
ب ـ مُثُل: نظریهى "مُثُل" سنک بناى فلسفهى افلاطون است. این نظریه در کتاب جمهوریت نهتنها در جنب آراء سیاسى قرار گرفته، بلکه مهمترین مباحث کتاب را احتوى کرده است. افلاطون در این مبحث بهگفت وگو دربارهى فرق گذاشتن میان واقعیت و صورت ظاهر (که قبلاً پارمنیدس بهآن پرداخته بود) و تفاوت بین طریق حقیقت و طریق ظن و معرفت و حدس مىپردازد و مىگوید ظاهر چیزى است که بهحواس ما در مىآید و موجودات جزئى را که متصف بهصفات متضاد هستند، تشکیل مىدهد. پس آنچه را که زیبا مىخوانیم از جهتى زیبا و از جهتى زشت است و عادل از جهتى عادل و از جهتى ظالم است، اشیاء جزئى در برزخ وجود و عدم مطلق قرار گرفتهاند، از اینرو نمىتوانند منشأ معرفت قرار گیرند و تنها منشأ حدساند، معرفت فقط بهاشیاء ثابت و لایتغیر تعلق مىگیرد، نهبهآنها که داراى صفات متضاداند، حدس مربوط بهعالم محسوس است و معرفت مربوط بهعالم ازلئ فوق محسوسات.
ـ آن عالم ازلى کجا است؟
= «چون بهمردم اطراف خود مىنگریم مىبینیم که داراى اختلافات ظاهرى هستند، امّا در عین اختلافات در چیزى مشترکاند که بهما اجازه مىدهد آنها را انسان بنامیم. این چیزى مشترک در همه افراد یک جنس، حتى در آنهاى که بهحواس ما در نمىآیند مثل عدالت و مساوات، همان است که افلاطون آنرا مثال مىنامد. این مثال موضوع حقیقىئ معرفت است. مثلاً معرفت اسب با معرفت خصوصیات افراد جنس آن مانند سن، حجم و رنگ حاصل نشود؛ زیرا این صفات بهاختلاف افراد مختلف مىشود. بلکه معرفت اسب با معرفت آن مفهوم مشترک میان افراد جنس (که با ولادت فردى متولد نمىشود و با فناى فردى فانى نمىگردد، بلکه چیزى است ابدى که در طبیعت جمیع افراد موجود است) حاصل مىشود.» از آنجا که مثال هرشىء بر خلاف خودش که جزئى است، کلى است، و مىتواند موضوع معرفت قرار گیرد، بیان برخى از صفات و خصوصیات در اینجا ضرورى بهنظر مىرسد:
۱ ـ «مُثُل» اجناسند؛ که مىتوانند افراد یک جنس را در بر گیرند، چنانکه همهى گربهها تحت جنس گربهى مثالى هستند. امّا افلاطون از اینکه مثال و صورت را امر ذهنى بداند فراتر رفته و آنرا جوهر دانسته است. بههمین رو مثال را امرى ثابت مىداند، اشیاى که دستخوش کون و فساد هستند همه در حال تغییر و تبدلاند. افلاطون مىگوید: "هرقلیطوس" حق داشت که صیرورت دایمى را قانون عالم وجود مىدانست، ولى صیرورت برمُثُل عارض نشود، زیرا مُثُل درعالمى هستند که حرکت برآنها حادث نگردد و در اینجا حق با "پارمنیدس" است، مُثُل ازلىاند که در آنها تضاد و فساد راه ندارد.
۲ ـ «مُثُل» اعداداند؛ دراینجا افلاطون به"فیثاغورس" نزدیک مىشود و مىگوید مُثُل بر حسب انواع و اجناس مرتب شدهاند و بهشکل منظم بهیکدیکر پیوستهاند، برخى از آن با برخى دیگر داراى صفات مشترک هستند. مثلاً حکمت، شجاعت، عدالت و عفت در صفت واحدى (که فضیلت باشد) مشترکاند. همچنین از درجهى بهدرجهى دیگر ارتقاء یابند تا بهیک مثال اساسى که نسبت بهآنها چون جنسالاجناس است، برسند.
۳ ـ «مُثُل» قایم بهذات و حقایق مطلقاند؛ جزئیاتى که حواس درک مىکند واقعیت نیستند. افلاطون این معنى را چنین بیان مىکند که چنانچه گروهى از افراد را نامى مشترک باشد، این افرد مثال مشترکى نیز دارند. مثلاً عدهى زیادى تخت وجود دارد، ولى تنها یک مثال از تخت هست. تختهاى متکثر جزئى است، و حقیقت نیستند، تنها نسخه بدلهاى از مثال و نمونهى کامل تخت بهشمار مىآیند. تصور این مثال معرفت است، امّا ادراک حسىئ تختهاى که نجاران مىسازند صرفاً حدس است. عامهى مردم فقط بهاستناد حواس خود حکم بهحقیقت اشیاء مىکنند، ولى فیلسوف مىداند که مُثُل خارج از دسترس حواس او است و ادراک آن جز بهنیروى عقل حاصل نشود. مثال انسان از سقراط حقیقىتر است، اگر سقراط را حقیقتى است بهآن سبب است که فردى از افراد مثال انسان است. ما تساوى را از دیدن اشیاء مساوى در نمىیابیم، بلکه تساوى را خود براشیاى متساوى منطبق مىسازیم، زیرا عقل ما بهنحوى از انحاء بهمثالى از تساوى دست یافته است.
افلاطون عقیده داشت که هر چیزى ملموس در طبیعت روان است؛ پس جوهرى وجود ندارد که تجزیه نشود. تمامى چیزهاى "جهان مادى" از مادهى ساخته شده است که در اثر زمان سایش و فرسایش مىیابد؛ ولى چیزهاى که از قالب یا صورت بىزمان ساخته شدهاند، جاودانه و تغییرناپذیراند. بهباور افلاطون حقیقت بهدوبخش تقسیم است:
۱ ـ دنیاى محسوسات، که شناخت ما از آن از راه کاربرد حواس پنجگانه (ناقص یا تقریبى) است. نمىتواند جز ناقص و تقریبى باشد، زیرا در این جهان حسّى همهچیز روان است و هیچ چیز ثابت و دایمى نیست. در جهان محسوسات هیچ چیز هستى ندارد، چیزها مىآیند و مىروند.
۲ ـ بخشى دیگر عالم مثال است که نسبت بهآن با کاربرد عقل مىتوان شناخت حقیقى حاصل کرد، عالم مثال را نشاید با حواس ادراک کرد، امّا مثالها (یا صورتها) جاودانى و تغییرناپذیر هستند.
افلاطون در «مکالمهى جمهورى» تمثالى تحت عنوان «غار» از عالم ماده ارائه مىکند که مفاد آن چنین است: «تصور کن گروهى در غارى زندگى مىکنند، همه پشت بهدهانهى غار نشستهاند و دستها و پاهاشان بسته بهزنجیر است، طورى که هیچگاه نمىتوانند صورت بر گردانند و پشت سر خود را ببینند، جز دیوار عقب غار جاى دیگر را نمىبینند؛ موجوداتى مختلف شامل آدم گونه و حیوان مانند از پشت سر آنها عبور مىکنند، سایهى آنها در پرتو نور خورشید، یا روشنى آتش بهدیوارهى انتهایى غار مىافتد و رد مىشود ... پس چیزى که این غار نشینان مىتوانند ببینند بازئ سایهها است، این جماعت از روزى که بهدنیا آمدند بههمین حالت نشستهاند، از اینرو گمان مىکنند: چیزى جز این سایهها وجود ندارد.»
«حال تصور کن یکى از این غارنشینان موفق شود خود را از بند رها سازد، اولین چیزى که از خود مىپرسد آن است که این سایهها از کجا مىآیند؟ همین که بهعقب برمىگردد و پیکرهاى متحرک را مىبیند، چه حالى پیدا خواهد کرد؟ ابتدا نور شدید خورشید چشمهاى او را مىزند، از روشنى و حجم پیکرها بهحیرت مىافتد ... و اگر بتواند از جاى خود برخواسته، چند قدمى بهاطراف بزند و فضاها و افقهاى متنوع را ببیند بهحیرت مىافتد، چشمهاى خود را خواهد مالید رنگها و شکلهاى مختلف را بهوضوح خواهد دید ...»
«این غارنشین نیک بخت هنوز هم مىتواند افقهاى دیگر را زیر پا نهاده و هر لحظه چیزهاى بهترى ببیند؛ امّا در عوض بهفکر غار نشینان بدبخت است، برمىگردد تا بههم زنجیرهاى قبلئ خود بفهماند که هر آنچه تا هنوز مشاهده مىکردهاند تنها سایههاى لرزان موجودات حقیقى است ... ولى آنها قبول نمىکنند، دیوارهى غار را بهاو نشان مىدهند و با تأکید اصرار مىکنند: چیزى جز آنچه بهچشم مىبینیم وجود ندارد. سرانجام، او را مىکشند.»
بهپنداشت افلاطون، پدیدههاى طبیعى فقط سایهى از صورت یا مثال جاویدانى خود هستند: جهان مادى ما «غار» آدمیان «غارنشینى بسته بهزنجیر» جهان علیا و حقیقى همان موجوداتى است که ما فقط سایههاى آنها را مشاهده مىکنیم، آن شخصى وارسته از زنجیر «فیلسوفان»اند که بهصورت حقیقىئ عالم دست یافتهاند: «وقتى سایهى را مىبینى، حدس مىزنى این سایهى یک چیزى هست، سایهى حیوانى را مىبینى پیش خود مىگویى: انگار سایهى اسب است، ولى کاملاً مطمئن نیستى، سر بر مىگردانى و خود اسب را مىبینى؛ که البته بهمراتب زیباتر و کاملتر از سایهى تیره و تار خود است و خط و خالى آشکارترى دارد.»
ج ـ معرفت: ـ چگونه مىتوانیم مُثُل را درک کنیم؟
= ممکن نیست معرفت ما از مُثُل، نتیجهى تجربهى حسى باشد، زیرا تجربه متعدد و متغیر است. سقراط اگر تندرست باشد شراب را شیرین خواهد یافت و اگر ناخوش باشد شراب در کامش تلخ است. چون درک کننده متغیر است، امرى درک شده نیز متغیر خواهد بود. پس معرفت حسى جز حدس نتیجهى دیگرى نخواهد داشت. درحالى که مثال واحد و ثابت است، ولى همهچیزهاى که پیرامون خود در طبیعت مىبینیم همانند حباب است، مدام تغییر مىکنند. چون هیچچیز جهان محسوسات دوام ندارد، پس ما قادر نیستیم در مورد آنها شناخت حقیقى پیدا کنیم. افلاطون در اینجا بهنظریهى "پروتاگوراس" نزدیک مىشود و مىافزاید: در مورد ملموسات تنها مىتوان نظر و گمان داشت. شناخت حقیقى فقط از چیزهاى ممکن است که با عقل خود تشخیص مىدهیم.
بنابراین باید معرفت از منبع دیگرى براى ما حاصل شده باشد، ما در زندگى پیشین بهمشاهدهى مُثُل ازلى از نزدیک متمتع گشتهایم، ولى بهسبب خطاى که از ما سر زده از آن عالم دور افتادهایم و آن نعمت را از دست دادهایم و جان ما بهاین عالم پست هبوط کرده و درقالب خاکى حلول کرده وچون زندانیان غار دراین کالبد خاکى محبوس شده است. اکنون بهخاطرى که این جسد خاکى مارا در خود گرفته، معرفتى را که اندوخته بودیم از دست دادهایم، ولى هر شىء جزئى را که اکنون حس مىکنیم خاطرهى مثالى آن در ما زنده مىشود و از معرفت پیشین چیزى عاید ما مىسازد.
د ـ عالم: افلاطون نظریهى"عناصر اربعة" را از حکماى طبیعى گرفته و گفت جهان نسخهى است از عالم مُثُل و صورت محسوسى است از آن. از آنجا که هرچیز تولد مییابد تا بمیرد، اگر همهى کائنات در تغییر و تبدیل دائمىاند، باید بهناچار مبدأ واحدى باشد که همهى صور جزئیه از آن بیرون آمده باشند و بهآن باز گردند، این مبدأ محسوس و ملموس نیست و شکل ندارد همان چیزى است که آنرا ماده یا هیولى نامیده است و آن چیزى است بین وجود و عدم. ماده از آغاز متحرک بوده است، چه اگر ساکن بود تصور حرکت در آن امکان نداشت. و نیز ازلى است خارج از آن چیزى که حرکتش را بهآن منتقل کند وجود ندارد، پس حرکت ماده ذاتى و از خودش است. ماده زنده و داراى نفس است، چون فقط نفس قادر بهاحداث حرکت خود بهخودى است.
در حالىکه این نفس سرکش و بدخو است، لٰکن سیر عالم از آن جهت بر طبق نظام درست حرکت مىکند که وجود عقل إلٰهی بر آن نظارت دارد. این عقل بهمنزلهى مهندس إلٰهی است که مادهى ازلى را بر طبق مقتضاى قوانین هندسه تنظیم مىکند. عقل در انجام این امر بهمُثُل إلٰهی و ازلى نظر دارد و کواکب و آفتاب و سیارات، هریک را بر طبق مثال آنها ساخته است. عالم ساختهى او است و همو است که از عالم، موجودى زندهى واحدى که داراى نفس و عقل است پدید آورده که بر آنچه وجود یافته یا امکان وجود یافتنش است محتوى است.
بهباور افلاطون شکل عالم کروى است، چون کروى کاملترین شکل است و عالم همواره بهدور محور خود حرکت دورانى و ابدى دارد و حرکت دورانى نزدیکترین حرکات بهکمال است. این عمل را پایانى نیست، چه نفسى که آنرا بهحرکت در آورده هرگز نمىمیرد و خلود آن نتیجهى حتمئ عناصرى است که از آن پدید گشته است. آدمى را در این عالم مکانت خاصى است، او در ترکیب عالمى اصغر است. جسمى دارد با چند عضو و نفسى با قواى مختلف که برترین آنها قوهى عقل باشد. عقل از حیث جوهر إلٰهی است و قادر بهمعرفت مُثُل است، عقل در نهاد آدمى ودیعهى إلٰهی است و همین است که او را بهشناخت معقولات موفق مىدارد. پس نفس انسان را سه قوه است: عقل که جاى آن در سر باشد، شجاعت که جاى آن در دل است و شهوات حسى که جاى آن در بطن است.
ه ـ خلود نفس: افلاطون اندیشهى وجود نفس پیش از جسد را از "فیثاغورس" گرفته است و بهآن سخت اعتقاد دارد. براى خلود نفس چند دلیل اقامه کرده است: پاکترین و لطیفترین احساسات افلاطون هنگامى بروز مىکند که لحظات آخر عمر سقراط را توصیف مىکند. مطلب در محاورهى «فیدون» آمده است. افلاطون در این محاوره حالت سقراط را قبل از آنکه جام زهر را سر بکشد، شرح مىدهد. در اینجا است که بهدلایل او براى بقاى نفس پى مىبریم:
نخستین دلیل افلاطون این است که هر چیزى را ضدى است و هر ضدى از ضد خود پدید آید، چون روز از شب و شب از روز، مرگ از درون زندگى بیرون مىآید، پس زندگى نیز باید در درون مرگ نهفته باشد.
دوم اینکه ما بهعالم معقولات، یعنى مُثُل آگاهیم، این آگاهى بهوسیلهى چیزى ابدى و ازلى چون خلود خود مُثُل حاصل شده باشد و چون مرگ نفس را از کالبد جدا سازد، براى نفس امکان اتصال بهمُثُل پیش آید.
سوم آنکه معرفت تذکّر است بر این قاعده که نفس باید قبل از تولد خود مُثُل را مشاهده کرده باشد، پس ازلى است و آنچه ازلى باشد ابدى است.
چهارم آنکه تنها مرکب است که انحلال مىپذیرد و نفس که چون مُثُل بسیط است، انحلال نپذیرد، انحلال منفک شدن اجزاء از یکدیگر است، حال آنکه، نفس بسیط است و از اجزاء و ترکیب عارى است.
پنجم آنکه ما مشتاق سعادتیم و این اشتیاق از جوهر نفس است، از آنجا که خواستههاى ما در این جهان تحقق نیابد، نا چار باید جهان دیگرى باشد تا بهسعادت برسیم. و بالاخره آنکه اخلاق حکم مىکند که بدکار بهکیفر اعمال خود برسد و نیکوکار پاداش اعمال خود را ببیند و چون در این جهان ثواب و عقاب عادلانه در برابر اعمال نیست، باید زندگانى دیگرى باشد که روح بهجزاى اعمال دنیایى خود برسد. سرانجام روح فیلسوف واقعى پس از مرگ بهمشاهدهى چهرهى حقیقت نایل مىگردد، ولى ارواحى که بهجسد علاقه دارند و از قید شهوات نرستهاند بهصورت اشباح هولناک در مىآیند و بارى دیگر در قبر بهجسد مىپیوندند، یا در جسم حیوانى مانند خر و خوک، بهحسب سنخیت و همانندى که آن ارواح در زندگى دنیایى داشتهاند حلول مىکنند، (تناسخ فیثاغورسى) امّا ارواح شرور و طاغى تا ابد در همان حال شقاوت باقى مىمانند و آنها را هیچ راهى جهت خلاصى نیست.
اروس: یکى از اجزاى فلسفهى افلاطون "اروس" بهمعنى "عشق" و شوق بازگشت روح آدمى بهاصلالاصول اولیهى خویش در عالم مُثُل است. وقتى افلاطون مىگوید روح از عالم دیگر هبوط کرده و در جسد حلول نموده است، و مىگوید جسد بهمنزلهى زندان روح است، انسان را مرکب از دو عنصر مختلف مىداند، یکى آنکه بهسوى معرفت رهسپار است، دیگر آنکه سد راه معرفت است، زیرا مرکز هواها و شهوات و اوهام است. و چون نفس خواهد که بهمعرفت رسد، باید حجاب جسد را بردارد، چه روح باید با حقیقت و ذات خالص خود، حقیقت خالص اشیاء را دریابد. چون از کثافت جسد رهایى یافتیم بهپاکیزهگى و خلوص مىرسیم و مىتوانیم بهپاکیزه بپیوندیم. و دریابیم که آن نور رخشان در کجا است و آن نور جز نور حقیقت نیست. قسمتى از متن «فدر»:
«... آنچه تا کنون گفتیم متعلق است بهنوعى چهارم از انواع جنون، چون آدمى جمال زمینى بیند، آنچنان حقیقتى را بهیاد آورد، در این حال گویى پر و بال در مىآورد و در هوا چون پرندهى مملق مىماند. و آنچه را که در زمین مىگذرد از یاد مىبرد، در این حال مردم پندارند که دیوانه شده است، امّا من بهتو مىگویم که این حال براى هرکسى که بهآن دست یافت، یا هرکسى که این حال را بهاو نقل داد، بهترین و زیباترین انواع شیفتهگى است و سرچشمهى سعادت عظمى، آن کسى که بدین شیوه شیفته شد و تا سرحد جنون دلباختهى جمال حقیقى گردید، عاشق بهمعنى حقیقى کلمه او است. نفس هر انسانى جمال حقیقت را در آنجا دیده است و این مقتضاى طبیعت او است، اگر این مشاهدت نبود ممکن نبود که بدین جسد درآید و آنرا بهحرکت در آورد، ولى آنچه براى هر نفسى میسر نمىشود این است که در اینجا بهیاد آورد آنچه را که در آنجا دیده است، بنابراین براى نفسى که آن نور را جز لحظهى مشاهده نکرده و نفسى که در این جهان دستخوش بدبختى گشته و دیگرانش بهجانب شر و فساد کشیدهاند و عالم قدس و آنچه که قبلاً در آنجا دیده و پاک از یاد برده است، بهیاد آوردن حقیقت آسان نیست.»
«شمار ارواحى که آن خاطره را بهیاد دارند چه اندک است، این گونه ارواح چون در زندگى زمینى خود چهرهى جمال ازلى را ببینند، شیفته شوند و عنان اختیار از دست بدهند و دهشت زده شوند، چنان که ندانند آنچه مىبینند چیست.»
«... در آنجا که در زمرهى گروه سعداء و از یاران زئوس و دیگر خدایان بودیم، حقیقت صافى درخشان در مقابل دیدهگان ما جلوهگر مىشد و در تمام زندگى آن در سعادت رؤیائ إلٰهی بهسر مىبردیم. و در اسرارى شرکت داشتیم که شایسته است آنرا اسرار «طوباویان» خوانیم ... رؤیاهاى پاکیزه، جان ما را مى پیراست و ما پاک و آرام و خرم و خوشبخت بودیم و هنوز بار جسد که چون مروارید در صدف در درون آن محبوس گشتهایم بر دوش ما سنگینى نمىکرد.»
«... اگر آن خاطرهها همراه با اندوه فراوان برمن مستولى شدهاند و من عنان سخن از دست دادهام، مرا معذور دار که بسیار سخن گفتیم دربارهى جمالى که آنروز در عوالم بالا مىدرخشید، و امروز که در روى زمین جاى داریم، با چشم خود آنرا حس مىکنم.»
سید محمد رضا علوی