فلسفه در آتن

همه‏ى فیلسوفانى که تا این لحظه از آن‏ها نام بردیم در بیرون از آتن پرورش یافته بودند. آتن از حدود سال ۴۸۰ قبل از میلاد از خواب بیدار شد، خود را باز یافت و مرکز فرهنگى دنیاى یونانى قرار گرفت. از این پس فلسفه در آتن شکوفا شد و در مسیرى تازه قرار گرفت و نام‏آور گردید. مخصوصاً عصر پریکلس (۴۶۰ ـ ۴۳۰ ، ق.م) دوران شکوفایى علم و ادب و هنر در آن سرزمین است. قبل از این فیلسوفان طبیعى بیش‏تر در خارج از آتن در اندیشه‏ى تبیین جهان مادى بودند، به‏همین جهت هریک از آن فیلسوفان در تاریخ علوم از جایگاه مهمى برخورداراند. از این پس توجه آتن به‏فرد و مقام فرد در جامعه معطوف شد. رفته رفته نوعى دموکراسى، مجامع مردمى و دادگاهاى حقوقى به‏وجود آمد. براى آن‏که دموکراسى کار کند باید مردم آموزش ببینند تا بتوانند در روند دموکراسى شرکت جویند. در دوران خودمان به‏چشم مى‏بینیم که چگونه قوام و دوام دموکراسى نیازمند آگاهى و بیدارى افکار عمومى است. در آتن عین قضیه بود.

سوفسطائیان (ophistsS)

از حدود سال ۴۸۰ (ق.م) به‏‏بعد گروه‏هاى آموزگار و فیلسوفان دوره‏گرد، از نواحى مختلف دنیاى یونانى به‏آتن هجوم آوردند. این‏ها خود را "سوفسطایى" مى‏خواندند که به‏معناى فرهیخته، خردورز و انسان‏هاى دانا و آگاه است. "سوفسطائیان" در آتن از راه تدریس به‏شهروندان امرار معاش مى‏کردند. "سوفسطائیان" از آن بابت وجه مشترکى با فیلسوفان طبیعى داشتند که با اساطیر کهن به‏دیده‏ى انتقادى مى‏نگریستند. وجه مفارق شان آن بود که خیال‏ پردازى‏هاى فلسفى را بى‏ثمر و مردود مى‏دانستند. و عقیده داشتند پرسش‏هاى فلسفى اگر پاسخى هم داشته باشد در قدرت بشر نیست که حقیقت معماهاى طبیعت و جهان کائنات را دریابد. این دیدگاه در فلسفه «شک‏‏گرایى» نامیده مى‏شود.

در دید "سوفسطائیان" مهم این است که مردم بیاموزند چگونه باهم زندگى کنند. از این جهت کار آن‏ها را مى‏توان با فعالان مدنی و روشنفکران خرده‏ پاى امروزین مقایسه نمود. معروف‏ترین چهره‏ى "سوفسطائیان" قدیم "پروتاگوراس" است که در شهر کوچک "آبدرا" متولد شده بود. (۴۸۵ ـ ۴۱۰ ، ق.م) وى اعتقاد داشت «انسان میزان همه‏چیز است.» مفاهیمى چون حق و نا حق، نیک و بد و هر نوع مباحثات اخلاقى و علمى باید در پیوند ملموس با نیازهاى شخص انسانى مورد ارزیابى قرار گیرد. او پیرو کیش «لاادرى» بود؛ وقتى از او پرسیدند: آیا به‏‏خدایان اعتقاد دارد؟

پاسخ داد: «سئوالى است بسیار مشکل و عمر ما بسیار کوتاه!»

سرانجام به‏اتهام بى‏دینى مورد تعقیب قرار گرفت، امّا با گریختن به‏موطن اصلى خویش از مهلکه جان سالم به‏در برد. "پروتاگوراس" مى‏گفت: حقیقت یک امر عینى و بیرونى نیست، بلکه امرى ذهنى و درونى است. هرچه درمى‏‏یابیم از طریق حواس است و هر احساسى تنها در همان لحظه که حس مى‏کنیم صحیح است. هر انسانى را احساسات خاص و متغیرى است که تنها مقیاس حقیقت نزد او همان است. پس فردى از انسان در هر آنى از آنات حیاتش مقیاس هر چیز است. چه موجود و چه لاموجود. دو انسان زندگى را یکسان نمى‏بینند.

حقیقت به‏تعداد نفوس خلایق است. او مى‏گفت سوفسطایى باید از بحث علمى که در آن سودى نیست اعراض کند و تنها باید به‏آموختن فنّى بپردازد که به‏وسیله‏ى آن بتواند عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند و بدین‏ترتیب بر عقل و شعور او تسلط یابد و مطابق با میل خود او را راه ببرد. و این فن، جز فنّ بلاغت نیست.

"سوفسطائیان" همه به‏تمجید فن سخن وبلاغت پرداختند، و گفتند تنها بدین‏وسیله است که مى‏توان به‏همه‏ى هدف‏ها رسید. خطابه‌ قادر به‏تجدید نفوس و بناى عالمى جدید است. آنها در دیگر رشته‏هاى معارف انسانى و علوم از قبیل طب، ریاضیات، نقاشى، کنده‏کارى و موسیقى نیز تحقیق مى‏کردند و مى‏گفتند این فنون را بهتر از اهل آن مى‏دانند. "سوفسطائیان" معمولاً آدم‏هاى بسیار سفر کرده بودند و شکل‏هاى گوناگون حکومت را در دولت‏شهرهاى مختلف و متفاوت یونانى مى‏شناختند. از اوضاع اجتماعى، سیاسى، دینى و اخلاقى سخت انتقاد مى‏کردند. این بحث را پیش کشیدند که چه چیزى طبیعى است و چه چیزى را اجتماع به‏ما مى‏آموزد. از جمله یادآور شدند که کاربرد اصطلاح «شرم طبیعى» قابل دفاع نیست. چنان‏چه شرم طبیعى باشد، پس امرى ذاتى است و چیزى است که با آن به‏دنیا آمده‏ایم.

"سوفسطائیان" با طرح این قبیل مباحثات، انواع شک را (که خمیرمایه‏ى هراضطراب و آشوب است) در تمام لایه‌هاى جامعه رسوخ دادند و راه را براى نقد دولت‏شهر آتن هموار کردند. آن‌ها به‏مباحثات لغوى و علوم معانى‏بیان توجه خاص نشان مى‏دادند. "پروتاگوراس" نخستین کسى بود که ضمایر مذکّر و موأنّث و مخنّث را ابداع کرد و کلمه را به‏اسم، صفت و فعل تقسیم نمود. او اجزاء یک خطابه‏ى استوار را عبارت از مقدمه، مدخل، ترتیب، عرضه، مناقشه، تکذیب و خاتمه تعیین نمود. هم‌چنین نخستین کسى است که علم منطق و صرف و نحو را وضع کرد.

از شاگردان او است "گوراکیاس" (۴۸۳ـ ۳۷۵ ، ق.م) متولد لئونتینى ـ سیسیل، او در سال ۴۲۷ سفیر سیسیل در آتن بود. راه استاد خود را ادامه داد و کتابى در علوم طبیعى نوشت که سراسر به‏نتایج سلبى رسید. فشرده‏ى عقاید او چنین است: «هیچ‏چیز موجود نیست، اگر هم چیزى موجود مى‏بود، نمى‏توانیستیم به‏آن معرفت حاصل کنیم. فرضاً که معرفتش براى ‏ما حاصل مى‏شد، تعبیر آن ‏معرفت براى فهم ‏دیگرى میسر نمى‏گردید.»

تضاد و اختلاف آراء فلسفى پیرامون یک موضوع واحد، موجب آن شد که متفکّران در وجود حقیقت مطلق شک کنند. و حقیت را امرى نسبئ‏ بدانند که به‏اختلاف عقول مختلف مى‏شود. نتیجه آن‏که در ادوار "سوفسطائیان" اخلاقیات رو به‏‏سستى و انحطاط گذاشت. جوانان جز به‏دنبال کسب مال و لذت نمى‏رفتند. چنان ‏که بعد از سال ۴۳۰ (ق.م) اوضاع سیاسى و اجتماعى یونان دچار اضطرابى عظیم شد. مسلماً در چنین فضاى مردم با هر وسیله‏ى مشروع و نا مشروع براى کسب مقام و لذت و ثروت و شهرت از هم پیشى مى‏گیرند و براى معرفت و فضیلت ارزش و اعتبارى نمى‏‏ماند. آن‏چه طبیعتاً جاى فضیلت و معرفت را در چنین فضایى مى‏گرفت، داشتن قدرت بیان و توان اقناع مخاطب بود. همان چیزى که سوفسطائیان داشتند و براى کسب معیشت، به‏جوانان مى‏‏آموختند.

بعدها که "سقراط" و "افلاطون" آمدند، سوفسطائیان را متهم کردند که جز ویران‏گرى کار دیگرى نداشته‏اند؛ یکى از مکالمات افلاطون «گوراگیاس» است، که به‏‏رد نظرات او مى‏پردازد. واقع آن است که نقش سوفسطائیان در ارتقاء فرهنگ عمومى، گسترش فلسفه‏ى تابوشکنى وتعمیق دموکراسى ودرک عمومى ازقوانین وحقوق شهروندى بى‏بدیل بود. آنان اندیشه‏ى انسانى را براى شناخت امکانات و حدود خویش آماده کردند، مبانى جدل را آوردند، فلسفه و اخلاق را تجدید کردند، به‏‏علم‏‏اللّغة تحرک بخشیدند، براى تعابیر علمى بنیانى نهادند و درى به‏جهان ماورایى گشودند که افلاطون از همان در داخل شد.

سقراط (Socrates)

دانستیم که هیچ یک از فیلسوفان پیش از "سقراط" اهل آتن نبودند "سقراط" نخستین فیلسوفى است که از آتن برخاست (۴۷۰ ـ ۳۹۹ ، ق.م) واقع آن است که از زمان "طالس" تا عصر سقراط به‏مدتى بیش از یک قرن، اصول اساسى فلسفه تدوین شده بود و براى مهم‏ترین پرسمان‏هاى بشر، راه حل‏هاى یافت آمده بود. در این مدت کوتاه، متفکّران یونان، یا به‏نیروى حواس، یا به‏دقت نظر، به‏‏وحدت عالم وجود در ماوراء این همه ظواهر مفارق پى برده بودند. "آناکسیماندروس" کاریکاتورى را که "طالس" از عالم کشیده بود، گرفت و از آن به‏تصور تعداد بى‏نهایتى از عوالم، که در فضاى بى‏کران حرکت مى‏کنند، پى برد. عوالمى که پدید مى‏آیند و از بین مى‏روند و پیوسته در ظهورى نوین به‏سر مى‏برند. حیات در آن‏ها ظهور مى‏کند و نمو مى‏یابد. انسان و حیوان به‏‏وجود مى‏آید.

سرانجام تصور "آناکسیماندروس" از جهان، به‏مفاهیم بى‏نهایت، ازلیت، آلیت، ضرورت، تطور، نظام، و فضا منتهى مى‏شود. اگر عالم وجود، جمله‏گى، واحدى بى‏نهایت است، پس موجوداتى که در آن‏جاى دارند دستخوش تحول بى‏رحمانه‏ى هستند. این چیزى بود که "هرقلیطوس" به‏آن معتقد بود. این اندیشه باب شک را گشود، و شک یکى از شروط اساسى علم است. چون "پارمنیدس" از این در داخل شد، دریافت که حقیقت را دو راه است: راه یقین و گمان که ما را به‏موجوداتى ثابت مى‏رساند؛ و راه دوم به‏‏پدیده‏هاى دیگرگون شونده و فریبنده منتهی مى‏شود. هکذا فیثاغوریان، ذیمقراطیس... مهم‏ترین مفاهیم نظرى و ارزش‏هاى عقلئ را که تا به‏امروز مورد توجه است، پایه‏گذارى کردند. آن‏چه امروز مذهب مادى، حلولى، توحیدى، روحانى، قدرى، تشکلى، اتمى، تکاملى، و هرآن‏چه عناصر اعتقادات دینى، اخلاقى و علمى ما را تشکیل مى‏دهد، همه براى متفکّران یونان قرن پنجم پیش از میلاد شناخته شده بوده است. به‏قول "ویکتور بروشار": «مذاهب و مکاتب فلسفى همه در قرون قدیم موجود بوده‏اند. همه‏ى این مذاهب پیش از افلاطون در دوره‏ى هنرى میان قرن ششم و پنجم قبل از میلاد پایه گذارى شده‏اند.»

بنابراین آن‏چه "سقراط" را از دیگر فیلسوفان ماقبل متمایز ساخت، نه‏ابتکارات شگرف در قلمرو ادراکات عقلى و مباحثات فلسفى و نظرى بود؛ که اتخاذ شیوه‏هاى نوین مباحثه و تعبیرات بود. "سقراط" در محیطى ظهور کرد که تحت تأثیر دو نوع گرایش متضاد و متقابل بود:

۱ ـ گرایش طبیعى که به‏ریاضیات، طبیعیات و فلکیات توجه داشت و در صحت نظرات خود تردید نمى‏کرد.

۲ ـ سوفسطائیان که نسبت به‏همه‏چیز تردید داشتند و منکر حقیقت ثابت بودند.
"سقراط" با این هردو گرایش به‏‏پیکار برخاست و فلسفه‏ى خود را که ماده‏ى ‏آن‏را از متقدمین گرفته بود، بر بنیان نوین بنا نهاد و براى فکر بشر راهى گشود که تا امروز در آن مسیر گام برمى‏دارد. بدین ‏قرار جایگاه خود را در مقام پدر فلسفه‏ى مابعدالطبیعه در تاریخ بشر تثبیت کرد. فلسفه‏ى متافیزیک با شادمانى تمام او را نخستین کاشف «وجود حقیقى ثابت = مُثُل» و مستقل از حقایق محسوس، مى‏داند و مى‏گوید این سقراط بود که ثابت کرد: معرفت ممکن نگردد، مگر زمانى که نظام ثابتى در عالم موجود باشد، و تصور این نظام میسر نشود، مگر خدایان عاقل و حکیم کار جهان را بگردانند و بر اعمال انسان نظارت داشته باشند و این نظام بر مستواى انسانى نتواند بود، مگر وقتى که انسان داراى روح جاویدان باشد، که در عالم آخرت به‏حسب استحقاق خود به‏ثواب و عقاب برسد.

"سقراط" به‏وجود نظامى که عالم کون را اداره مى‏کند و نیز یک عالم مثالى ثابت، اعتقاد داشت و مى‏گفت حواس را یاراى راه یافتن به‏این عالم مثالى نیست. و این امر را دلیلى دیگر بر وجود نفس و تعریف آن گرفت و نفس را این‏ گونه تعریف کرد که: «قوه‏ى است مدرک و مستقل از حواس که زمان گذرا را در آن تأثیرى نیست.» نیز از این راه به‏تصور زندگى دیگر که نفس قبل از زندگى زمینى ‏آن‏را مى‏شناخته است و در خلال آن به‏‏حقایق جاویدان إلٰهی آشنا شده، نایل آمد. پس ناگزیر براى سلوک آدمى باید نظام‏هاى ثابت و حکمتى در زندگىئ متکى بر فکر و معرفت وجود داشته باشد، زیرا فضیلت مستلزم معرفت است، بلکه فضیلت چیزى جز معرفت نیست و قوانین اخلاقى از نوع قوانینى موضوعه نیست، بلکه معنى وجوهر آن قوانین از اجتماع گرفته شده است. بر سر درب "معبد دلفى" این عبارت نوشته شده بود: «خود را بشناس!» "سقراط" این سخن را شعار و برنامه‏ى عملىئ خویش قرارداد. او مى‏گفت: اگر آدم‏‏ها شعور خود را به‏کار اندازند، همه مى‏توانند حقایق فلسفى را دریابند و غلام به‏اندازه‏ى اربابش قوه‏ى شعور دارد.

"سقراط" استاد زبردست جهت ابداع روش‏ها و اسلوب‏‏هاى نوین و موأثر بود. براى کسب معرفت خود روش استقرایى ابداع کرد که پى بردن از جزئى به‏کلى است. جهت آموزش و تعلیم به‏مخاطبان روشى را برگزید که به‏«دیالک سقراطى» معروف است. آمیخته‏ى است از پرسش‏ها و گفتمان ساده در موضوع مورد بحث که اگر پاسخ‏ها نابجا باشد به‏استهزاء عمومى منجر شود و بدین‏ترتیب مخاطب ناگزیر گردد مغز خود را به‏کار انداخته و پاسخ درست را پیدا کند.

بیش‏ترین عمر سقراط در میادین، خیابان‏ها و بازارچه‏هاى شهر آتن گذشت، در حالى‏که، اغلب مشغول شنیدن و کم‏تر سخن گفتن بود. هنر اصلى "سقراط" این است که به‏ظاهر نمى‏خواهد به‏کسى چیزى بیاموزد، برعکس چنان وانمود مى‏کند که مى‏خواهد از مخاطب چیزى یاد بگیرد. مخاطب خود را به‏تعریف برخى از حقایق وا مى‏داشت و خود ساکت مى‏شد، وانمود مى‏کرد که هیچى نمى‏داند. این را "تجاهل سقراطى" گویند، سپس جنبه‏هاى ضعیف را در تعریف او آشکار مى‏کرد، آن‏گاه وامى‏داشت تا به‏تعریف دیگرى بپردازد تا بالاخره حقیقت آشکار شود. سقراط که از مادرى قابله زاده شده بود، مى‏گفت من نیز مانند مادرم قابله هستم، او مادران را در زادمان طفل کمک مى‏داد و من مردمان را در زایش فکر. روزى دیگر گفت: «آتن همچون مادیان تنبل است و من خرمگسى که با نیش خود ‏آن‏را به‏جنب و جوش در مى‏آورم.» او ساعت‏ها درحال خلسه و تفکّر درجاى خود میخ‏کوب مى‏ایستاد. همیشه مى‏گفت در نهاد خود نداى إلٰهی را مى‏شنود. سقراط در زمان حیاتش نیز مردى مرموز مى‏نمود و پس از مرگ، بلا فاصله بانئ شمارى مکاتب فلسفى شناخته شد.

اول بار "سیسرون" فیلسوف رومى (۱۰۶ ـ ۴۳ ، ق.م) درباره‏ى "سقراط" گفت: «او فلسفه را از آسمان به‏‏زمین آورد، به‏شهرها و خانه‏ها برد و فلسفه را واداشت به‏زندگى و خیر و شر اخلاقى بپردازد.» بعد از او همه مى‏گویند "سقراط" نخستین کسى است که حکمت را از آسمان به‏زمین آورده است. یعنى او بحث در مورد آسمان و طبیعت عناصر را تخطئه کرد و تنها انسان را موضوع معرفت علمى قرار داد. هم‌چنین براى اندیشه‏ى آدمى برنامه و شیوه‏ى ترتیب داد که تا به‏امروز هم‏چنان پا برجا است:

ـ معرفت نفس به‏معرفت قواء و خواسته‏ها و امیال او منجر مى‏شود، و این موضوع علم ‏النفس است.

ـ معرفت نفس به‏معرفت جوهر و اصل و سرنوشت آن منجر مى‏شود، و این موضوع ماوراءالطبیعة است.

ـ معرفت نفس به‏معرفت قوانین منطقى براى درست‏ اندیشى منجر مى‏شود، و این موضوع علم منطق است.

ـ معرفت نفس به‏معرفت راه سلوک نفس بر وفق طبیعت خاص او منجر مى‏گردد، و این موضوع علم اخلاق است.

تواضع و فروتنى‏ "سقراط" در حدى بود که بر خلاف سوفسطائیان و حکماى قبلى، خود را فرهیخته و دانا نمى‏پنداشت، او خود را فیلسوف مى‏دانست (که به‏معناى دوست‏دار خرد است) مى‏گفت درباره‏ى زندگى و درباره‏ى جهان خیلى کم مى‏داند: «فقط یک چیز را خوب مى‏دانم و آن این‏‏که هیچى نمى‏دانم.» مى‏گویند یکى از اهالى آتن از غیب‏گوى معبد دلفى پرسید: داناترین مرد آتن کیست؟

او پاسخ داد: "سقراط" داناترین موجود بشرى است.

وقتى "سقراط" این را شنید دهنش از تعجب باز ماند!

سقراط با اظهار این‏که «غلام به‏اندازه‏ى اربابش قوه‏ى شعور دارد.» موقعیت و سرورى برده‏داران، زورمندان و زرمندان را به‏‏خطر انداخت و سر خود را به‏‏باد داد. در سال ۳۹۹ (ق.م) متهم شد که خدایان تازه آورده و جوانان را به‏فساد کشانیده است. هیأت منصفه‏ى مرکب از پانصد نفر با اکثریت ناچیز او را گناه‏کار شناخت و به‏مرگ محکوم کرد. در آن زمان قانون در یونان، به‏شخصى که محکوم به‏مرگ مى‏شد، اجازه مى‏داد که بین مرگ و ترک دائمى محل، یکى را انتخاب کند، ولى سقراط مرگ را انتخاب کرد.

"سقراط" افکار خود را مکتوب نکرد. آن‏چه تحت عنوان افکار و آراء "سقراط" مى‏شناسیم چیزى است که از طریق شاگردان او، به‏‏ویژه افلاطون به‏ما رسیده است. "افلاطون" فلسفه‏ى خود را از زبان "سقراط " بیان مى‏کند. از دیگرسو تمایز آموزه‏هاى "افلاطون" و "سقراط" کار آسانى نیست، از این‏ رو "یوستن گردر" با لحنى آمیخته با طنز و تردید مى‏گوید: «نشاید یقین داشت آن‏چه افلاطون در بحث‏هاى خود مى‏گوید، واقعاً از زبان سقراط نیز جارى شده باشد؛ هم‏چنان‏ که واقعاً نمى‏توان مطمئن شد که عیسى همان چیزهاى را گفته باشد که متى، یا لوقا و یوحنا و دیگران به‏او نسبت داده‏اند!»

حقیقت هرچه باشد، اصول اندیشه‏ى "سقراط" مدت ۲۵ قرن است که افکار نوع بشر را به‏خود مشغول داشته است، او رابطه‏ى بین خدا و عالم را تعیین کرد و اندیشه‏ى "علت غایى" را در فلسفه وارد نمود. بدین ‏طریق یکى از بزرگ‏ترین قهرمانان اندیشه‏ى انسانى شناخته شد. مرگ غم‏انگیز او وجدان و عواطف عمومى را تحت تأثیر قرار داده و این احساس را تشدید کرد.

افلاطون (Plato)

"سقراط" تازه چشم بر هم نهاده بود که اندیشه‏هایش آن‏چنان با سرعت شکوفان شد که در تاریخ بشر همانندى ندارد، نحله‏ها و مکاتب گوناگون فلسفى به‏‏وجود آمدند که هریک به‏زعم خود بر پایه‏ى اندیشه‏هاى سقراط حرکت مى‏کردند. لٰکن مسلم است که افکار "سقراط " پایه‏ى چند اصل در فلسفه قرار گرفت، مهم‏ترین آن این است که عالم محسوس همه‏ى عالم وجود نیست؛ عالم دیگرى نیز هست که حقایق اشیاء در آن‏جا نهفته است. و آن عالم «مُثُل» و افکار مجرد و حقایق ازلى است که ما با حواس خود جز سایه‌هاى از آن عالم را درک نتوانیم کرد. دیگر آن‏که آدمى در پى سعادت است و بر او است که تعریف درست ‏آن‏را دریابد و به‏‏خاطر وصول به‏آن ارزش عدالت، شجاعت، عفت، حکمت و فضایل دیگر را بشناسد. مدینه را نیز نظامى است که شهروندان باید به‏آن مقید باشند، تا سعادت افراد و قدرت و بقاى دولت تأمین شود.

این‏ها کلیات آراء "سقراط" بود که البته مکتوب نشده بود؛ افلاطون این نظرات را در چارچوب مشخص ریخت، نظرات فلاسفه‏ى پیشین را نیز گرفت و با نبوغ خلاقه و حکمت خویش ممزوج نمود و از مجموع، یک واحدى محکم ساخت که حایز مبانى و اصول لایتجزى گردید. و بالمآل، تعریفى از جهان ارائه داد که تا هنوز اذهان بشر را به‏‏خود مشغول داشته است. چنان‏که آمرسن گفته است: «افلاطون فلسفه است و فلسفه افلاطون» افلاطون مهم‏ترین وظیفه‏ى فلسفه را «تبیین کائنات» مى‏داند. افکار او سرچشمه‏ى فیاضى است که مهم‏ترین اندیشه‌هاى معنوى بشر از آن‏جا مشروب مى‏گردد.

"افلاطون" دومین فیلسوف آتنى است (۴۲۷ ـ ۳۴۷ ، ق.م) وى در خاندان اشرافى زاده شد و از کودکى همانند اشراف‏ زاده‏گان آتنى تربیت یافت. در بیست ساله‏گى به‏‏سقراط پیوست، و مدت ده سال ملازم او بود. در سال ۳۹۹ (ق.م) افلاطون جوان ۲۹ ساله بود که سقراط جام شوکران نوشید. جریان محاکمه‏ى سقراط را از نزدیک دنبال کرد و این واقعیت که آتن داناترین و شریف‏ترین شهروند خود را به‏مرگ محکوم کرد، تأثیرى بسیار عمیق و ناگوار بر افلاطون گذارد. نخستین اقدام افلاطون در مقام یک فیلسوف، انتشار دفاعیه‏ى سقراط بود. مدتى را به‏مسافرت گذرانید و از جزایر کرت (اقریطس) و سسیل (صیقلیه ـ کلیکیا) دیدن کرد، سپس عازم فلسطین و مصر شد و از دره‏ى نیل و اهرام بازدید نمود.

گویند این سفر او دوازده سال را در بر گرفت و از هندوستان نیز دیدن کرد. او ثروتى زیاد، تنى نیرومند و فکرى درخشان داشت، سپاهى ممتاز ارتش بوده و دو بار قهرمان کشتى شده، موفق به‏اخذ هدایاى گران بها شده بود. در برخى منابع آمده که نام اصلى او "اریستوکلس" بوده و افلاطون نام مستعارى است که یکى از دوستان به‏خاطر فراخى شانه‏اش به‏او داده بود.

در سال ۳۸۷ (ق.م) در باغى نزدیک آتن مدرسه‏ى دایر نمود که نام ‏آن‏را به‏یاد پهلوان افسانه‏اى یونان "آکادموس"، "آکادما" گذاشت. (از آن تاریخ تا کنون هزاران آکادمى در سراسر جهان بنیاد شده‏اند و هر روز سخن از افراد و موضوعات آکادمیک و آکادمیسین در میان است.) در آکادمى افلاطون، فلسفه، ریاضیات و ورزش تدریس مى‏شد. شیوه‏هاى تدریس (مانند آثار افلاطون) به‏‏صورت دیالک و گفت و شنود پرشور و دوجانبه‌بود. پس از مدتى به‏دعوت "دیونوسیوس" پادشاه سیراکوزا درس را تعطیل کرد، و به‏ناحیه "کلیکیا" سفر نمود. انگیزه‏ى افلاطون از سفر به‏"‏سیراکوزا" آزمایش ایده‏ى حکومت نخبگان و جمهورى صلح و برابرى بود. که به‏شکست انجامید، زیرا شاه سیراکوزا نتوانست برابر با ملاک‏هاى جمهورى سوسیالیستى افلاطون از امتیازات و ثروت شخصى چشم پوشد. افلاطون مجدداً به‏آتن برگشت و درس و بحث را از سر گرفت. فلسفه‏پژوهان، مکالمات افلاطون را متناسب با روند رشد و تغییرات نظر او به‏‏چند دسته تقسیم کرده‏اند:

۱ ـ محاورات سقراطى: این سلسله از مکالمات را افلاطون در زمان حیات استادش، یا کمى بعد از مرگ او نوشته است. در این مکالمات بیش‏تر به‏تشریح نظرات استاد خود پرداخته و کوشیده است تا اندیشه‏ى "سقراط" را با امانت کامل ضبط کند. این مکالمات عبارت‏اند از: «هیپیاس کوچک»، «هیپیاس بزرگ»، «یون»، «کریتون»، «الکیبیادس»، «خرمیدس»، «لاخس»، «لوسیس»، «اوتوفرون»، «پروتاگوراس» و «دفاع از سقراط».

۲ ـ محاورات جوانى: در این سلسله آثار، افلاطون اندک اندک از تأثیر "سقراط" آزاد مى‏شود و فلسفه‏ى مخصوص خودش پایه‏ گذارى مى‏گردد. این رسایل عبارت‏اند از: «منکسنس»، «منون»، «اوتودموس»، «کراتولوس»، «مهمانى»، «فیدون» و «سیاست» یا «جمهوری».

۳ ـ محاورات سن کمال: در این رسایل، فلسفه‏ى افلاطون از آراء استادش مشخص شده، این رسایل عبارت‏‏اند از: «فدر»، «پارمیندس»، «تئایتتوس»، «سوفسطایى»، «فیلبوس» و «سیاست‏مدار».

۴ ـ محاورات ایام پیرى: در این رسایل، آخرین نظریات افلاطون درباب مباحثات فلسفى بیان شده است: «تیمائوس»، «کربتیاس» و «قوانین». افلاطون در این رسایل براى به‏نتیجه رسانیدن بحث، سه راه را در پیش گرفته است: محاوره، مجادله و خرافه. محاوره از آن جهت تا در مباحثات و نگرش‏هاى خود نوعى حرکت ایجاد کند، بین متکلم و مخاطب جدایى نیافتد. همه‏ى اشخاصى که در محاورات از آن‏ها سخن مى‏آید مردان واقعى و تاریخى هستند، جز معدودى؛ افلاطون آرائى را از زبان آنان روایت مى‏کند که قبل از او کسى نگفته است.

۵ ـ مجادله: در جدل‏هاى افلاطون دست‏کم دو نفر شرکت دارند، یکى مطلبى را طرح مى‏کند، به‏تعریف آن مى‏پردازد و برایش برهان اقامه مى‏نماید؛ دیگرى به‏مخالفت مى‏پردازد و دلایل او را نقض مى‏کند. این مکالمه درحالى به‏پایان مى‏رسد که جوانب مطلب براى همه روشن شده است و مخاطب خود حقیقت مطلب را از میان مجادلات در مى‏یابد.

۶ ـ خرافات: افلاطون بسان بسیارى از همگنان خود براى اثبات یک موضوع به‏ادواتى مانند: شعر، قصه، مثال و داستان متوسل مى‏شود.

در مجموع، افکار افلاطون بى‏نهایت جوّال و متطور است و هم‏چنان در جست وجوى حقیقت سیر مى‏کند و توقف نمى‏پذیرد، مانند یک رود بزرگ به‏سوى بى‏انتها راه مى‏گشاید و معلوم نیست در کجا به‏دریا مى‏پیوندد. دسته‏بندى افکار و آراء افلاطون کارى بس دشوار است. مهم‏ترین موضوعاتى که فلسفه‏ى افلاطون در بر دارد عبارت از پنج محور است:

۱ ـ جمهوریت و مدینه‏ى فاضله، که قدیمى‏ترین گفتمان مدینه‏ى فاضله در تاریخ اندیشه‏ى بشر شناخته شده است.

۲ ـ نظریه‏ى «مُثُل» اولین کوششى است براى حل مشکل معانىئ کلیه‏ى مظاهر امکانیه، که تا به‏امروز هم‏چنان لاینحل مانده است.

۳ ـ نظریه در باب "معرفت" با این وصف که "معرفت" بیش از آن‏که ادراک حسى باشد، تذکره است.

۴ ـ جهان‏ شناسى.

۵ ـ ادله‏ى بر بقاى "نفس".

شرح و بیان مزعومات افلاطون از عهده‏ى این مختصر خارج است، لٰکن به‏خاطر اهمیت فوق‏العاده‏ى بحث، بیان کلیات هریک از موارد فوق چنین است:

الف ـ جمهوریت: افلاطون از خانواده‏ى بود که على‏الاصول مى‏توانست زمام امور حکومت را به‏دست گیرد، ولى اوضاع چنان پیش‏رفت که او هیچ ‏وقت حکم‏ران نشد. لٰکن در تمام عمرش براى تحقق یک حکومتى که در آن عدالت حکم‏فرما باشد و با اصول فلسفى اداره شود، تلاش کرد. در این مورد کتاب مفصلى تحت عنوان "جمهوریت" نوشت که حاوى تعاریفى از عدالت، طبقات جامعه، وظایف حاکمان و شهروندان در برابر یک‏دیگر، مالکیت ‏اشتراکى، فساد قدرت، مراحل سه‏‏گانه‏ى ظهور، صعود و فروپاشى قدرت (مدینه) و مواردى از این قبیل است. "رالف آمرسن" مى‏گوید: «کتابخانه‏ها را بسوزانید، تنها این یک کتاب را باقى بگذارید؛ زیرا چکیده‏ى همه‏ى آن‏ها در این یک کتاب جمع است.»

دغدغه‏ى اصلئ افلاطون که افزون بر جمهورى در مکالمات «الکیبیادس» و «گورکیاس» و بعداً در کتاب «نوامیس» به‏آن پرداخته موضوع عدالت است.

ـ ماهیت عدالت چیست؟ جوهر آن کدام است؟

= افلاطون معتقد است که در مدینه‏ى فاضله، عدالت عبارت است از انجام وظیفه‏ى که طبق فرمول تقسیم کار، به‏‏عهده‏ى هرکسى گذاشته شده است. در هر جامعه‏ى خواسته‏ها و نیازهاى مختلف وجود دارد، بر حکامى که اداره‏ى مدینه را بر عهده دارند واجب است که به‏پیراستن و همآهنگ ساختن آن‏ها بپردازد.

«چون به‏نفس انسان بنگریم در آن سه قوه یابیم: یک قوه‏ى برتر که عقل است و دو قوه‏ى فروتر از آن، یک قوه‏ى غضبیه که مرکز آن قلب است، دیگرى قوه‏ى شهویه که مرکز آن بطن است. شرط اساسى در سعادت نفس، سلامت آن است. و سلامت نفس جز به‏توازن قواى آن و سیطره‏ى عقل بر شهوات ممکن نگردد. چون توازن قوه و سیطره‏ى عقل بر شهوات حاصل شد، نفس با متانت در نهایت سعادت و طمأنینه خواهد زیست.»

افلاطون مى‏خواهد این فرمول را با نظرات سیاسى خود منطبق سازد: «هم‏چنان ‏که نفس را سه قوه است، مدینه را نیز سه طبقه است: طبقه‏ى "زرّین" و آن حکامى است که مدینه را اداره مى‏کنند. طبقه‏ى "سیمین" که عبارت از سربازان و نگهبانان مدینه باشد؛ سوم طبقه‏ى "میسین" و آن کارگران است. بدیهى است که طبقه‏ى زرّین مرکب از مردمى است که عقل بر آن‏ها غلبه‌ دارد. و طبقه‏ى سیمین مرکب از مردانى متصف به‏شجاعت‏اند، امّا طبقه‏ى سوم مردمانى هستند که شهوات بر آن‏ها سیطره دارد و نخستین فضیلت آن‌ها عفت است و هرگز مدینه را صحت و سعادت نبود و عدالت در آن حکم فرما نباشد، مگر آن هنگام که حکام آن حکیم باشند و دیگران مطیع فرمان ایشان.»

«نگهبانان «مدینه» در درجه‏ى اول به‏موسیقى و ورزش‏هاى سخت تعلیم یابند، مقصود از ورزش، تقویت جسم و پرورش آن است. بنابراین تمرین‏هاى ورزشى باید به‏نهایت دشوار باشد تا بتواند اهداف مورد نظر را تأمین کند. موسیقى آن‏چنان انحطاط یافته که خلاف آن‏چه از آن انتظار است، نتیجه مى‏دهد، باید ‏آن‏را بارى دیگر براساس معین و سازنده تجدید کرد. نغمه‏هاى مردم لودیا غم ‏انگیز است و نغمه‏هاى مردم یونیا اضطراب‏آمیز و شهوت‏خیز، و موجب انحطاط اخلاقى است. بنابراین تحریم آن‏ها واجب است، و تنها باید به‏نغمه‏هاى دوریایى و فروگیایى اکتفاء کرد، زیرا آن نغمه‏ها روح حماسى را تقویت مى‏کنند و دلیرى مى‏آورند.»

«در شعر هم باید تجدید نظر کرد. "هومر" و "هیوسدوس" و دیگران، خدایان را به‏صورتى که شایسته‏ى آن‏ها نیست، معرفى مى‏کنند و نهال بیم از مرگ را در دل نوجوانان مى‏کارند. باید در مدینه به‏جز شعرى که در ستایش از خدا و تمجید از مردان نیکوکار باشد، خوانده نشود.»

«نگهبانان دولت باید تنومند باشند، از ده ساله‏گى تا بیست ساله‏گى زندگى سپاهى داشته باشند، از آن پس به‏مدت ده سال پى در پى براى کارى که در پیش خواهند داشت، تمرین‏هاى سخت داده شوند. سپس به‏مدت پنج سال، جدل مى‏آموزند. آن ‏گاه به‏مدت پانزده سال به‏انجام وظایف ادارى، یا نظامى مى‏گذرانند، و به‏‏وظیفه‏ى رؤسا داخل نمى‏شوند، مگر بعد از آن‏که به‏‏پنجاه ساله‏گى ارتقاء یابند.»

«همه‏ى این‏ها که برشمردیم، براى آن‏که مدینه مردان صالح آماده سازد، کافى نیستند. بنابراین وظیفه‏ى رئیس این است که وحدت دولت را حفظ کند. و آگاهى به‏‏ضرورت حفظ این وحدت، سرّ همه‏ى فضایل او است. و رؤسا بدین فضایل متجلّی نگردند، مگر آن‏که یک زندگئ مشترک داشته باشند، بدون مالکیت خصوصى، بدون زر و سیم، بدون دارایى و بدون وراثت. چون در فرزندان رؤسا این صفات به‏کمال یافته نشد، باید ‏آن‏را فروانداخت و ساقط کرد. رؤسا باید زندگى برادرانه‏ى داشته باشند و به‏‏چهار صفت سقراطى، یعنى: حکمت، شجاعت، عدالت و عفت متصف باشند؛ حافظان وحدت دولت باید به‏‏وضع قوانین بپردازند، قوانینى که متضمن چهار امر مهم باشند: اشتراک زنان و فرزندان، تمرین‏هاى ورزشى و اخلاقى براى مردان و زنان بالسویه، تربیت علمى و سیاسى و تأمین رهبرى دولت به‏وسیله‏ى فلاسفه. امّا همخوابه‏گى، تحت نظر اولیاى امور، براى تولید نسلى برگزیده، به‏قید قرعه انجام خواهد گرفت.»

در جمهورى افلاطون همه‏ى شهروندان باید همدیگر را برادر و خواهر خطاب کنند. براى پیدایى و پرورش نسل برگزیده، جفت‏گیرى مردان و زنان نخبه‌را سفارش مى‏دهد، مى‏گوید این همان روشى است که دام‏داران براى اصلاح نژاد دام‏هاى خود به‏کار مى‏برند. ما هم باید بکوشیم تا سالم‏ترین و بهترین انسان‏ها را به‏وجود آوریم. فرزندان باید در پرورش‏گاهاى مخصوص تحت مراقبت‏هاى ویژه رشد کنند، فقط در سنین شیرخواره‏گى، براى شیرنوشى نزد مادر آورده شوند، بلافاصله به‏‏پرورش‏گاه بازگردانیده شوند، چنان‏که والدین را نشاسند. تا از هر نظر برادران و خواهران واقعى باشند و شهروندان سالم، هوشمند و قانون‏مند تربیت شوند. افلاطون همخوابگى مردان و زنان عادى را با همگنان خود صرفاً به‏منظور اطفاى غرایز جنسى تجویز مى‏کند، ولى براى جلوگیرى از زادآورى آن‏ها سفارشات اکید دارد و معتقد است والدین مخول هرگز نمى‏توانند فرزندانى با ضریب هوشى بالا به‏دنیا آورند.

افلاطون مى‏گوید: «فلاسفه از میان طبقه‏ى سپاهیان برگزیده مى‏شوند، فیلسوف کسى است که حقیقت را دوست بدارد، به‏بحث و تحقیق علاقه‏مند باشد و یقین را بر ظن ترجیح دهد و عقلش را به‏آن‏چه ازلى است و دستخوش دیگرگونى نمى‏شود، مشغول سازد. فلسفه روح است، و آن شکلى است از اشکال فکر و مجموعه‏ى است از استعدادها و مقاصد که همواره مانند نور، خیر بر آن پرتوافکن باشد، زیرا این واقعیت خیر است که براى اشیاء، وجود، قوه، حیات و حقیقت را تأمین مى‏کند.»

«روح فلسفى عبارت است از محبت، نظام، نور، و تمجید قواى عقل و قلب. چون فیلسوف به‏این درجه رسد، براى قبول معارفى ـ که او را براى قیام به‏وظیفه‏ اش آماده مى‏سازد ـ مستعد مى‏شود. این معارف عبارت است از حساب، هندسه، جدل، هیأت و موسیقى.»

انحطاط مدینه: «تحول و دیگرگونى از خصایص زندگى است. و هر چیز را که مرکب از اجزاء باشد خواه نا خواه عارض شود، از این‌رو مدینه نیز به‏یک حال باقى نماند، بلکه میان طبقات کشمکش در گیرد و طبقه‏ى سپاهى سرورى جوید، و تحصیل معرفت مهمل ماند، و سودجویى رواج یابد، پس از آن، توان‏گران حکومت را به‏دست گیرند، و در داخل مدینه دو گروه پدید آید: گروه بینوایان و گروه توان‏گران. پس بینوایان شورش کنند و حکومت جدیدى تأسیس کنند که با اصول دموکراسى اداره شود و آزادى و مساوات از آن ناشى شود. هرگز میان دو گروه که در شرایط نا متساوى هستند این چنین مساوات به‏‏وجود نیاید، مگر بعد از بین رفتن قدرت حاکمه.»

ب ـ مُثُل: نظریه‏ى "مُثُل" سنک بناى فلسفه‏ى افلاطون است. این نظریه در کتاب جمهوریت نه‏تنها در جنب آراء سیاسى قرار گرفته، بلکه مهم‏ترین مباحث کتاب را احتوى کرده است. افلاطون در این مبحث به‏‏گفت وگو درباره‏ى فرق‏ گذاشتن میان واقعیت و صورت ظاهر (که قبلاً پارمنیدس به‏آن پرداخته بود) و تفاوت بین طریق حقیقت و طریق ظن و معرفت و حدس مى‏پردازد و مى‏گوید ظاهر چیزى است که به‏حواس ما در مى‏آید و موجودات جزئى را که متصف به‏‏صفات متضاد هستند، تشکیل مى‏دهد. پس آن‏چه را که زیبا مى‏خوانیم از جهتى زیبا و از جهتى زشت است و عادل از جهتى عادل و از جهتى ظالم است، اشیاء جزئى در برزخ وجود و عدم مطلق قرار گرفته‏اند، از این‌رو نمى‏توانند منشأ معرفت قرار گیرند و تنها منشأ حدس‏اند، معرفت فقط به‏اشیاء ثابت و لایتغیر تعلق مى‏گیرد، نه‏به‏آن‏ها که داراى صفات متضاداند، حدس مربوط به‏‏عالم محسوس است و معرفت مربوط به‏عالم ازلئ فوق محسوسات.

ـ آن عالم ازلى کجا است؟

= «چون به‏مردم اطراف خود مى‏نگریم مى‏بینیم که داراى اختلافات ظاهرى هستند، امّا در عین اختلافات در چیزى مشترک‏اند که به‏ما اجازه مى‏دهد آن‏ها را انسان بنامیم. این چیزى مشترک در همه افراد یک جنس، حتى در آن‏هاى که به‏حواس ما در نمى‏آیند مثل عدالت و مساوات، همان است که افلاطون ‏آن‏را مثال مى‏نامد. این مثال موضوع حقیقىئ معرفت است. مثلاً معرفت اسب با معرفت خصوصیات افراد جنس آن مانند سن، حجم و رنگ حاصل نشود؛ زیرا این صفات به‏اختلاف افراد مختلف مى‏شود. بلکه معرفت اسب با معرفت آن مفهوم مشترک میان افراد جنس (که با ولادت فردى متولد نمى‏شود و با فناى فردى فانى نمى‏گردد، بلکه چیزى است ابدى که در طبیعت جمیع افراد موجود است) حاصل مى‏شود.» از آن‏جا که مثال هرشى‏ء بر خلاف خودش که جزئى است، کلى است، و مى‏تواند موضوع معرفت قرار گیرد، بیان برخى از صفات و خصوصیات در این‏جا ضرورى به‏نظر مى‏رسد:

۱ ـ «مُثُل» اجناسند؛ که مى‏توانند افراد یک جنس را در بر گیرند، چنان‏که همه‏ى گربه‏ها تحت جنس گربه‏ى مثالى هستند. امّا افلاطون از این‏‏که مثال و صورت را امر ذهنى بداند فراتر رفته و ‏آن‏را جوهر دانسته است. به‏همین رو مثال را امرى ثابت مى‏داند، اشیاى که دستخوش کون و فساد هستند همه در حال تغییر و تبدل‏‏اند. افلاطون مى‏گوید: "هرقلیطوس" حق داشت که صیرورت دایمى را قانون عالم وجود مى‏دانست، ولى صیرورت برمُثُل عارض نشود، زیرا مُثُل درعالمى هستند که حرکت برآن‏ها حادث نگردد و در این‏جا حق با "پارمنیدس" است، مُثُل ازلى‏اند که در آن‏ها تضاد و فساد راه ندارد.

۲ ـ «مُثُل» اعداداند؛ دراین‏جا افلاطون به‏‏"فیثاغورس" نزدیک مى‏شود و مى‏گوید مُثُل بر حسب انواع و اجناس مرتب شده‏اند و به‏شکل منظم به‏یک‏دیکر پیوسته‏اند، برخى از آن با برخى دیگر داراى صفات مشترک هستند. مثلاً حکمت، شجاعت، عدالت و عفت در صفت واحدى (که فضیلت باشد) مشترک‏‏اند. هم‌چنین از درجه‏ى به‏درجه‏ى دیگر ارتقاء یابند تا به‏یک مثال اساسى که نسبت به‏آن‏ها چون جنس‏‏الاجناس است، برسند.

۳ ـ «مُثُل» قایم به‏‏ذات و حقایق مطلق‏اند؛ جزئیاتى که حواس درک مى‏کند واقعیت نیستند. افلاطون این معنى را چنین بیان مى‏کند که چنان‏چه گروهى از افراد را نامى مشترک باشد، این افرد مثال مشترکى نیز دارند. مثلاً عده‏ى زیادى تخت وجود دارد، ولى تنها یک مثال از تخت هست. تخت‏هاى متکثر جزئى است، و حقیقت نیستند، تنها نسخه‏ بدل‏هاى از مثال و نمونه‏ى کامل تخت به‏شمار مى‏آیند. تصور این مثال معرفت است، امّا ادراک حسىئ تخت‏هاى که نجاران مى‏سازند صرفاً حدس است. عامه‏ى مردم فقط به‏استناد حواس خود حکم به‏حقیقت اشیاء مى‏کنند، ولى فیلسوف مى‏داند که مُثُل خارج از دسترس حواس او است و ادراک آن جز به‏نیروى عقل حاصل نشود. مثال انسان از سقراط حقیقى‏تر است، اگر سقراط را حقیقتى است به‏آن سبب است که فردى از افراد مثال انسان است. ما تساوى را از دیدن اشیاء مساوى در نمى‏یابیم، بلکه تساوى را خود براشیاى متساوى منطبق مى‏سازیم، زیرا عقل ما به‏نحوى از انحاء به‏مثالى از تساوى دست یافته است.

افلاطون عقیده داشت که هر چیزى ملموس در طبیعت روان است؛ پس جوهرى وجود ندارد که تجزیه نشود. تمامى چیزهاى "جهان مادى" از ماده‏ى ساخته شده است که در اثر زمان سایش و فرسایش مى‏یابد؛ ولى چیزهاى که از قالب یا صورت بى‏زمان ساخته شده‏اند، جاودانه و تغییر‏ناپذیراند. به‏باور افلاطون حقیقت به‏دوبخش تقسیم است:

۱ ـ دنیاى محسوسات، که شناخت ما از آن از راه کاربرد حواس پنجگانه (ناقص یا تقریبى) است. نمى‏تواند جز ناقص و تقریبى باشد، زیرا در این جهان حسّى همه‏چیز روان است و هیچ چیز ثابت و دایمى نیست. در جهان محسوسات هیچ چیز هستى ندارد، چیزها مى‏آیند و مى‏روند.

۲ ـ بخشى دیگر عالم مثال است که نسبت به‏آن با کاربرد عقل مى‏توان شناخت حقیقى حاصل کرد، عالم مثال را نشاید با حواس ادراک کرد، امّا مثال‏ها (یا صورت‏ها) جاودانى و تغییر‏ناپذیر هستند.

افلاطون در «مکالمه‏ى جمهورى» تمثالى تحت عنوان «غار» از عالم ماده ارائه مى‏کند که مفاد آن چنین است: «تصور کن گروهى در غارى زندگى مى‏کنند، همه پشت به‏دهانه‏ى غار نشسته‏اند و دست‏ها و پاهاشان بسته به‏‏زنجیر است، طورى که هیچ‏گاه نمى‏توانند صورت بر گردانند و پشت سر خود را ببینند، جز دیوار عقب غار جاى دیگر را نمى‏بینند؛ موجوداتى مختلف شامل آدم‏ گونه و حیوان ‏مانند از پشت سر آن‏ها عبور مى‏کنند، سایه‏ى آن‏ها در پرتو نور خورشید، یا روشنى آتش به‏دیواره‏ى انتهایى غار مى‏افتد و رد مى‏شود ... پس چیزى که این غار نشینان مى‏توانند ببینند بازئ سایه‏‏‏ها است، این جماعت از روزى که به‏دنیا آمدند به‏همین حالت نشسته‏اند، از این‌رو گمان مى‏کنند: چیزى جز این سایه‏ها وجود ندارد.»

«حال تصور کن یکى از این غارنشینان موفق شود خود را از بند رها سازد، اولین چیزى که از خود مى‏پرسد آن است که این سایه‏ها از کجا مى‏آیند؟ همین که به‏عقب برمى‏گردد و پیکرهاى متحرک را مى‏بیند، چه حالى پیدا خواهد کرد؟ ابتدا نور شدید خورشید چشم‏هاى او را مى‏زند، از روشنى و حجم پیکرها به‏‏حیرت مى‏افتد ... و اگر بتواند از جاى خود برخواسته، چند قدمى به‏اطراف بزند و فضاها و افق‏هاى متنوع را ببیند به‏‏حیرت مى‏افتد، چشم‏هاى خود را خواهد مالید رنگ‏ها و شکل‏هاى مختلف را به‏وضوح خواهد دید ...»

«این غارنشین نیک‏ بخت هنوز هم مى‏تواند افق‏هاى دیگر را زیر پا نهاده و هر لحظه چیزهاى بهترى ببیند؛ امّا در عوض به‏فکر غار نشینان بدبخت است، برمى‏گردد تا به‏هم زنجیرهاى قبلئ خود بفهماند که هر آن‏چه تا هنوز مشاهده مى‏کرده‏اند تنها سایه‌هاى لرزان موجودات حقیقى است ... ولى آن‏ها قبول نمى‏کنند، دیواره‏ى غار را به‏او نشان مى‏دهند و با تأکید اصرار مى‏کنند: چیزى جز آن‏چه به‏‏چشم مى‏بینیم وجود ندارد. سرانجام، او را مى‏کشند.»

به‏پنداشت افلاطون، پدیده‌هاى طبیعى فقط سایه‏ى از صورت یا مثال جاویدانى خود هستند: جهان مادى ما «غار» آدمیان «غارنشینى بسته به‏‏زنجیر» جهان علیا و حقیقى همان موجوداتى است که ما فقط سایه‌هاى آن‏ها را مشاهده مى‏کنیم، آن شخصى وارسته از زنجیر «فیلسوفان»‏اند که به‏‏صورت حقیقىئ عالم دست یافته‏اند: «وقتى سایه‏ى را مى‏بینى، حدس مى‏زنى این سایه‏ى یک چیزى هست، سایه‏ى حیوانى را مى‏بینى پیش خود مى‏گویى: انگار سایه‏ى اسب است، ولى کاملاً مطمئن نیستى، سر بر مى‏گردانى و خود اسب را مى‏بینى؛ که البته به‏مراتب زیباتر و کامل‏‏تر از سایه‏ى تیره و تار خود است و خط و خالى آشکارترى دارد.»

ج ـ معرفت: ـ چگونه مى‏توانیم مُثُل را درک کنیم؟

= ممکن نیست معرفت ما از مُثُل، نتیجه‏ى تجربه‏ى حسى باشد، زیرا تجربه ‌متعدد و متغیر است. سقراط اگر تندرست باشد شراب را شیرین خواهد یافت و اگر ناخوش باشد شراب در کامش تلخ است. چون درک کننده متغیر است، امرى درک شده نیز متغیر خواهد بود. پس معرفت حسى جز حدس نتیجه‏ى دیگرى نخواهد داشت. درحالى که مثال واحد و ثابت است، ولى همه‏چیزهاى که پیرامون خود در طبیعت مى‏بینیم همانند حباب است، مدام تغییر مى‏کنند. چون هیچ‏چیز جهان محسوسات دوام ندارد، پس ما قادر نیستیم در مورد آن‏ها شناخت حقیقى پیدا کنیم. افلاطون در این‏جا به‏نظریه‏ى "پروتاگوراس" نزدیک مى‏شود و مى‏افزاید: در مورد ملموسات تنها مى‏توان نظر و گمان داشت. شناخت حقیقى فقط از چیزهاى ممکن است که با عقل خود تشخیص مى‏دهیم.

بنابراین باید معرفت از منبع دیگرى براى ما حاصل شده باشد، ما در زندگى پیشین به‏مشاهده‏ى مُثُل ازلى از نزدیک متمتع گشته‏ایم، ولى به‏‏سبب خطاى که از ما سر زده از آن عالم دور افتاده‏ایم و آن نعمت را از دست داده‏ایم و جان ما به‏این عالم پست هبوط کرده و درقالب خاکى حلول کرده وچون زندانیان غار دراین کالبد خاکى محبوس شده است. اکنون به‏‏خاطرى که این جسد خاکى مارا در خود گرفته، معرفتى را که اندوخته بودیم از دست داده‏ایم، ولى هر شى‏ء جزئى را که اکنون حس مى‏کنیم خاطره‏ى مثالى آن در ما زنده مى‏شود و از معرفت پیشین چیزى عاید ما مى‏سازد.

د ـ عالم: افلاطون نظریه‏ى"عناصر اربعة" را از حکماى طبیعى گرفته و گفت جهان نسخه‏ى است از عالم مُثُل و صورت محسوسى است از آن. از آن‏جا که هرچیز تولد می‌یابد تا بمیرد، اگر همه‏ى کائنات در تغییر و تبدیل دائمى‏اند، باید به‏ناچار مبدأ واحدى باشد که همه‏ى صور جزئیه از آن بیرون آمده باشند و به‏آن باز گردند، این مبدأ محسوس و ملموس نیست و شکل ندارد همان چیزى است که ‏آن‏را ماده یا هیولى نامیده است و آن چیزى است بین وجود و عدم. ماده از آغاز متحرک بوده است، چه اگر ساکن بود تصور حرکت در آن امکان نداشت. و نیز ازلى است خارج از آن چیزى که حرکتش را به‏آن منتقل کند وجود ندارد، پس حرکت ماده ذاتى و از خودش است. ماده زنده و داراى نفس است، چون فقط نفس قادر به‏احداث حرکت خود به‌‏خودى است.

در حالى‏که این نفس سرکش و بدخو است، لٰکن سیر عالم از آن جهت بر طبق نظام درست حرکت مى‏کند که وجود عقل إلٰهی بر آن نظارت دارد. این عقل به‏منزله‏ى مهندس إلٰهی است که ماده‏ى ازلى را بر طبق مقتضاى قوانین هندسه تنظیم مى‏کند. عقل در انجام این امر به‏مُثُل إلٰهی و ازلى نظر دارد و کواکب و آفتاب و سیارات، هریک را بر طبق مثال آن‏ها ساخته است. عالم ساخته‏ى او است و همو است که از عالم، موجودى زنده‏ى واحدى که داراى نفس و عقل است پدید آورده که بر آن‏چه وجود یافته یا امکان وجود یافتنش است محتوى است.

به‏باور افلاطون شکل عالم کروى است، چون کروى کامل‏ترین شکل است و عالم همواره به‏دور محور خود حرکت دورانى و ابدى دارد و حرکت دورانى نزدیک‏ترین حرکات به‏کمال است. این عمل را پایانى نیست، چه نفسى که ‏آن‏را به‏حرکت در آورده هرگز نمى‏میرد و خلود آن نتیجه‏ى حتمئ عناصرى است که از آن پدید گشته است. آدمى را در این عالم مکانت خاصى است، او در ترکیب عالمى اصغر است. جسمى دارد با چند عضو و نفسى با قواى مختلف که برترین آن‏ها قوه‏ى عقل باشد. عقل از حیث جوهر إلٰهی است و قادر به‏معرفت مُثُل است، عقل در نهاد آدمى ودیعه‏ى إلٰهی است و همین است که او را به‏‏شناخت معقولات موفق مى‏دارد. پس نفس انسان را سه قوه است: عقل که جاى آن در سر باشد، شجاعت که جاى آن در دل است و شهوات حسى که جاى آن در بطن است.

ه‍ ـ خلود نفس: افلاطون اندیشه‏ى وجود نفس پیش از جسد را از "فیثاغورس" گرفته است و به‏آن سخت اعتقاد دارد. براى خلود نفس چند دلیل اقامه کرده است: پاک‏ترین و لطیف‏ترین احساسات افلاطون هنگامى بروز مى‏کند که لحظات آخر عمر سقراط را توصیف مى‏کند. مطلب در محاوره‏ى «فیدون» آمده است. افلاطون در این محاوره حالت سقراط را قبل از آن‏که جام زهر را سر بکشد، شرح مى‏دهد. در این‏جا است که به‏دلایل او براى بقاى نفس پى مى‏بریم:

نخستین دلیل افلاطون این است که هر چیزى را ضدى است و هر ضدى از ضد خود پدید آید، چون روز از شب و شب از روز، مرگ از درون زندگى بیرون مى‏آید، پس زندگى نیز باید در درون مرگ نهفته باشد.

دوم این‏که ما به‏‏عالم معقولات، یعنى مُثُل آگاهیم، این آگاهى به‏وسیله‏ى چیزى ابدى و ازلى چون خلود خود مُثُل حاصل شده باشد و چون مرگ نفس را از کالبد جدا سازد، براى نفس امکان اتصال به‏مُثُل پیش آید.

سوم آن‏که معرفت تذکّر است بر این قاعده که نفس باید قبل از تولد خود مُثُل را مشاهده کرده باشد، پس ازلى است و آن‏چه ازلى باشد ابدى است.

چهارم آن‏که تنها مرکب است که انحلال مى‏پذیرد و نفس که چون مُثُل بسیط است، انحلال نپذیرد، انحلال منفک شدن اجزاء از یک‏دیگر است، حال آن‏که، نفس بسیط است و از اجزاء و ترکیب عارى است.

پنجم آن‏که ما مشتاق سعادتیم و این اشتیاق از جوهر نفس است، از آن‏جا که خواسته‏هاى ما در این جهان تحقق نیابد، نا چار باید جهان دیگرى باشد تا به‏‏سعادت برسیم. و بالاخره آن‏که اخلاق حکم مى‏کند که بدکار به‏کیفر اعمال خود برسد و نیکوکار پاداش اعمال خود را ببیند و چون در این جهان ثواب و عقاب عادلانه در برابر اعمال نیست، باید زندگانى دیگرى باشد که روح به‏جزاى اعمال دنیایى خود برسد. سرانجام روح فیلسوف واقعى پس از مرگ به‏مشاهده‏ى چهره‏ى حقیقت نایل مى‏گردد، ولى ارواحى که به‏جسد علاقه دارند و از قید شهوات نرسته‏اند به‏‏صورت اشباح هولناک در مى‏آیند و بارى دیگر در قبر به‏جسد مى‏پیوندند، یا در جسم حیوانى مانند خر و خوک، به‏حسب سنخیت و همانندى که آن ارواح در زندگى دنیایى داشته‏اند حلول مى‏کنند، (تناسخ فیثاغورسى) امّا ارواح شرور و طاغى تا ابد در همان حال شقاوت باقى مى‏مانند و آن‏ها را هیچ راهى جهت خلاصى نیست.

اروس: یکى از اجزاى فلسفه‏ى افلاطون "اروس" به‏معنى "عشق" و شوق بازگشت روح آدمى به‏اصل‏الاصول اولیه‏ى خویش در عالم مُثُل است. وقتى افلاطون مى‏گوید روح از عالم دیگر هبوط کرده و در جسد حلول نموده است، و مى‏گوید جسد به‏منزله‏ى زندان روح است، انسان را مرکب از دو عنصر مختلف مى‏داند، یکى آن‏که به‏سوى معرفت رهسپار است، دیگر آن‏که سد راه معرفت است، زیرا مرکز هواها و شهوات و اوهام است. و چون نفس خواهد که به‏معرفت رسد، باید حجاب جسد را بردارد، چه روح باید با حقیقت و ذات خالص خود، حقیقت خالص اشیاء را دریابد. چون از کثافت جسد رهایى یافتیم به‏پاکیزه‏گى و خلوص مى‏رسیم و مى‏توانیم به‏پاکیزه بپیوندیم. و دریابیم که آن نور رخشان در کجا است و آن نور جز نور حقیقت نیست. قسمتى از متن «فدر»:

«... آن‏چه تا کنون گفتیم متعلق است به‏نوعى چهارم از انواع جنون، چون آدمى جمال زمینى بیند، آن‏چنان حقیقتى را به‏یاد آورد، در این حال گویى پر و بال در مى‏آورد و در هوا چون پرنده‏ى مملق مى‏ماند. و آن‏چه را که در زمین مى‏گذرد از یاد مى‏برد، در این حال مردم پندارند که دیوانه شده است، امّا من به‏تو مى‏گویم که این حال براى هرکسى که به‏آن دست یافت، یا هرکسى که این حال را به‏او نقل داد، بهترین و زیباترین انواع شیفته‏گى است و سرچشمه‏ى سعادت عظمى، آن کسى که بدین شیوه شیفته شد و تا سرحد جنون دلباخته‏ى جمال حقیقى گردید، عاشق به‏معنى حقیقى کلمه او است. نفس هر انسانى جمال حقیقت را در آن‏جا دیده است و این مقتضاى طبیعت او است، اگر این مشاهدت نبود ممکن نبود که بدین جسد درآید و ‏آن‏را به‏‏حرکت در آورد، ولى آن‏چه براى هر نفسى میسر نمى‏شود این است که در این‏جا به‏یاد آورد آن‏چه را که در آن‏جا دیده است، بنابراین براى نفسى که آن نور را جز لحظه‏ى مشاهده نکرده و نفسى که در این جهان دستخوش بدبختى گشته و دیگرانش به‏جانب شر و فساد کشیده‏اند و عالم قدس و آن‏چه که قبلاً در آن‏جا دیده و پاک از یاد برده است، به‏یاد آوردن حقیقت آسان نیست.»

«شمار ارواحى که آن خاطره را به‏یاد دارند چه اندک است، این گونه ارواح چون در زندگى زمینى خود چهره‏ى جمال ازلى را ببینند، شیفته شوند و عنان اختیار از دست بدهند و دهشت ‏زده شوند، چنان ‏که ندانند آن‏چه مى‏بینند چیست.»

«... در آن‏جا که در زمره‏ى گروه سعداء و از یاران زئوس و دیگر خدایان بودیم، حقیقت صافى درخشان در مقابل دیده‏گان ما جلوه‏گر مى‏شد و در تمام زندگى آن در سعادت رؤیائ إلٰهی به‏‏سر مى‏بردیم. و در اسرارى شرکت داشتیم که شایسته است ‏آن‏را اسرار «طوباویان» خوانیم ... رؤیاهاى پاکیزه، جان ما را مى پیراست و ما پاک و آرام و خرم و خوش‏بخت بودیم و هنوز بار جسد که چون مروارید در صدف در درون آن محبوس گشته‏ایم بر دوش ما سنگینى نمى‏کرد.»

«... اگر آن خاطره‏ها همراه با اندوه فراوان برمن مستولى شده‏اند و من عنان سخن از دست داده‏ام، مرا معذور دار که بسیار سخن گفتیم درباره‏ى جمالى که آن‏روز در عوالم بالا مى‏درخشید، و امروز که در روى زمین جاى داریم، با چشم خود ‏آن‏را حس مى‏کنم.»